نامه‌ای به سعیدبن‌عبدالله حنفی

واقعاً! ما اهل کوفه نیستیم؟

سلام آقاسعید! تو در آسمان‌هایی و ما در جایی که شیطان همیشه در کمین است. بگذار با تو خودمانی باشم. شاید که باب رفاقتی شد. بله! قبول دارم. من کجا، تو کجا.

تاریخ انتشار: 10:33 - سه‌شنبه 10 تیر 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
واقعاً! ما اهل کوفه نیستیم؟

به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام آقاسعید! تو در آسمان‌هایی و ما در جایی که شیطان همیشه در کمین است. بگذار با تو خودمانی باشم. شاید که باب رفاقتی شد. بله! قبول دارم. من کجا، تو کجا.

ولی دل‌ به دریا می‌زنم و دست به قلم می‌برم، شاید وقتی رسید و دستی گذاشتی روی شانه‌ام و گفتی «خیالت راحت مجتبی‌جان! رفیقِ عزیز…»

حتماً در کنار حسینِ عزیز، لذت دنیا و آخرت را با هم تجربه می‌کنی. خدایی! الآن که نامه را می‌خوانی به این قضیه فکر کن «تو الآن که حسین را در چند قدمی‌ات می‌بینی، واقعاً همه‌چیز داری. غیر از این است؟» ما هم همه‌چیز را از حسین داریم. ولی باور نداریم. الآن محرم رسیده. این‌جور بگویم: یک محرم دیگر رسیده.

کاش می‌توانستم پیدا کنم دلیل اینکه چرا به این محرم رسیده‌ام؟ چرا به من فرصت داده شده روضه‌ حسین بشنوم؟ باید خودم را بشناسم.

به‌گمانم اینکه گاهی فریاد می‌زنیم «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، فقط شعار است. دل به آن باور نرسیده. پایش بیفتد، همه را تنها می‌گذارم؛ حسین را، علی را، همه‌چیز و همه‌کس را. چه کوفی باشم چه از جنوبِ ایران.

صدای قدم‌های عزراییل که به‌گوش برسد، مرد از نامرد شناخته می‌شود. و به‌واقع من چکاره‌ام؟ اگر بزنگاهی برسد و مردود شوم چه؟ یعنی من هم کوفی لقب می‌گیرم؟

کوفه خیلی هم از مرد خالی نبود

گرچه کوفه‌ سال ۶۱ هجری اسمش بد در رفته، اما آن‌قدرها هم خالی از مَرد نبوده. کوفه مَردانی مثل تو داشته.

خدا شاهد است الآنی که این نامه را می‌نویسم، در خود نمی‌بینم تیر از چله کمان رها شود و من سینه سپر کنم؛ حالا حسین باشد پشت سرم یا هر کسی دیگر.

بعضی اتفاق‌ها باورکردنی نیست. امام در ظهر کربلا به نماز می‌ایستد. تو قد علم می‌کنی و بی‌لکنت و لرزش جار می‌زنی «محافظت از جان امام با من!»

قطع‌به‌یقین حلال‌تر از لقمه‌‌ای که پدرت در دهان تو گذاشته تا گوشت بشود به تنت، پیدا نمی‌شود. آخر شوخی نیست که بایستی، چشم‌ از دشمن برنداری و او به سوی تو بتازد.

از دور به سوی تو نشانه می‌رود. تیرها به سرعت به سوی امام در حرکت است. اما تو، قدمی به پیش و گاهی قدم به چپ می‌گذاری که تیر قلبت را سوراخ کند، ولی گزندی به امام نرسد.

غلط نکنم در خواب هم چنان جرأتی نخواهم یافت.

شاید اگر در صفحات تاریخ این حماسه‌سازی ظهر عاشورا از تو به ما نرسیده بود، غُرشِ شبِ گذشته‌ات را، در حد رجزی خشک‌وخالی خیال می‌کردم.

آن‌وقتی در تاریکی شب، که حسین اجازه خروج داده بود، در جمع اندک‌یاران فریاد زدی: «به خدا سوگند اگر کشته شوم، سپس زنده گردم، هفتاد مرتبه مرا بسوزانند و خاکستر مرا به باد دهند باز هم از شما دست بر نخواهم داشت.» و تا پای جان، پای حرفت ایستادی. مَرد تویی. مَرد تویی!

آقاسعیدِ عزیز! تیرماه است و از آسمان آتش می‌بارد. شهر غم دارد. امشب که پای منبر نشستم، وقتی هم‌صدا با روضه‌خوانِ حسین زمزمه کردم «السلام علی‌ اصحاب الحسین»، جوابی به این رفیقت بده.

هوای ما را داشته باش

نمی‌دانم چند ساله بودی که در آغوش حسین چشم از این دنیا بستی. ولی رَسم این نیست که نامه‌ من را بخوانی و بی‌جواب بگذاری. آن‌قدر پیش ارباب خجالت‌زده هستم که مستقیم به او نامه ننویسم.

از همه‌ نامه، تو فقط سلام من را بی‌جواب مگذار؛ همین! تو که در دو قدمی حسین آرمیده‌ای، هر چه برای این رفیقت بفرستی، بوی حسین می‌دهد. دلِ ما برای حسین بدجوری تنگ شده.

راستی!

تو یار حسینی. حرفت پیش ارباب خریدار دارد. قول می‌دهی سلام من را به حسین برسانی و بگویی «هوای ما را داشته باش؟»