دورت بگردیم مولاجان

از دور، می‌بینم گِرداگرد ضریح سیل جمعیت راه افتاده. انگاری همه در آن هیاهو زمزمه می‌کنند «دورت بگردیم مولاجان.» زیر سایه ایوان طلا که می‌ایستم، دست‌‌وپایم را گم می‌کنم. ده‌دوازده متر جلوتر مولا منتظر است. خودم را به سیل می‌سپارم.

تاریخ انتشار: 11:57 - دوشنبه 20 مرداد 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
دورت بگردیم مولاجان

به گزارش اصفهان زیبا؛ از دور، می‌بینم گِرداگرد ضریح سیل جمعیت راه افتاده. انگاری همه در آن هیاهو زمزمه می‌کنند «دورت بگردیم مولاجان.» زیر سایه ایوان طلا که می‌ایستم، دست‌‌وپایم را گم می‌کنم. ده‌دوازده متر جلوتر مولا منتظر است. خودم را به سیل می‌سپارم.

موجِ آدم‌های فداییِ علی از این‌ور به آن‌ور پرتم می‌کند. آرنج پشت‌سری کمرم را بی‌حس می‌کند. اما سوار بر موج به ضریح نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. به چفیه‌ها و تکه‌پارچه‌ها و غتره‌های پرتاب شده بر ضریح مولا خیره می‌شوم و همچنان موج من را با خود جلو می‌برد. حالا یک دست فاصله دارم تا مولا.

می‌خواهم دست دراز کنم سوی ضریح که موج عقبم می‌زند. تنه می‌خورم. هی از مولا دور و دورتر می‌شوم؛ خیلی دور، ناامید. آن‌قدر ناامید که از درِ کناری مجبورم می‌کنند بیرون بایستم. شکسته‌شده، کُنجی پیدا می‌کنم، آرام. گوشه‌ای از ضریح را جا می‌دهم توی چشم‌هایم. بله! رسیده‌ام به ضریح، بی‌موج و سیل و فشار و در آرامش.

انگار مولا دست می‌کشد بر سرم و نمِ باران زمینِ دلِ گردوغبار گرفته را جارو می‌زند… و دستم را با دست دیگرم به هم قفل می‌کنم. سر به‌زیر می‌ایستم مقابل مولا؛ می‌ایستم و می‌ایستم و می‌ایستم و می‌ایستم. چه بخواهم؟ می‌ایستم.

خجالت می‌کشم زبان به خواسته‌ای باز کنم. می‌ایستم و هنوز ایستاده‌ام، سرِ پا. نگاهی به ساعت می‌اندازم. وقتِ خداحافظی رسیده. ایستاده، دست‌به‌سینه قدم‌‌ به عقب برمی‌دارم. ضریحِ آقا از قاب چشم‌هایم کنار می‌رود. نفر جلویی دست‌هایش را رو به ضریح بالا می‌آورد. می‌تکاند؛ به‌نیت خداحافظی؛ حتماً زیرلب می‌گوید «کاش می‌شد دست‌هایت را هنگام خداحافظی ببوسم مولاجان.»

به‌گمانم او هم مثل من آخرین زیارت نجفِ امسالش است. رفیقی می‌گفت «هیچ‌وقت از آقا خداحافظی نکن. هیچ‌وقت. خداحافظی یعنی چه؟!» نمی‌دانم باید قبول کنم حرفش را یا نه. به زبان نمی‌آورم وداع را.

اما سرپنجه‌های پا همراهی نمی‌کند به سوی خروج. به آخرین درِ حرمِ نزدیکِ حضرت دست می‌کشم. می‌بوسم، می‌بویم و می‌بینم عکس‌های سه‌درچهار جوانی، خردسالی، پیرزنی که از لایِ درزِ در، پشت نایلونی جا گرفته‌اند. چشم‌هایشان باز است، خیره به ضریح مولا. پرِ خادم به سر و کله‌ام می‌خورد. آخرین بار به چشم‌هایِ همیشه بازِ عکس‌ها زُل می‌زنم. از صحن مولا خارج می‌شوم و در دل می‌گویم «کاش قطعه‌عکسی بودم با چشم‌های همیشه باز…».