اینکه فردوسی علم غیب داشته یا نداشته را نمی‌دانم. اما ظاهراً داستان ما و ایران همان داستان است و قصه تاریخ عوض‌شدنی نیست

شاهنامه بخوان؛ قصه همان قصه است!

دیروز که در حال اینستاگرام‌گردی بودم و از هر دری کلیپی می‌دیدم تا به قول معروف اندکی ریلکس کنم، به کلیپی برخورد کردم که در آن یکی از خانم‌هایی که در اینستاگرام فیلم‌های طنز تولید و منتشر می‌کند، در حال خواندن بخشی از شاهنامه به شکلی طنز با چاشنی شوخی‌های جنسی است.

تاریخ انتشار: 10:50 - سه‌شنبه 4 شهریور 1404
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
شاهنامه بخوان؛ قصه همان قصه است!

به گزارش اصفهان زیبا؛ دیروز که در حال اینستاگرام‌گردی بودم و از هر دری کلیپی می‌دیدم تا به قول معروف اندکی ریلکس کنم، به کلیپی برخورد کردم که در آن یکی از خانم‌هایی که در اینستاگرام فیلم‌های طنز تولید و منتشر می‌کند، در حال خواندن بخشی از شاهنامه به شکلی طنز با چاشنی شوخی‌های جنسی است. حالا این که این خانم چقدر تحت تأثیر صحبت‌های شاملو درباره این کتاب تاریخی است یا اینکه اصلاً شاملو را می‌شناسد یا نه و فقط می‌خواهد فالوئرهای خود را به بهای مسخره کردن شاهنامه بالا ببرد، کاری ندارم.

وقتی این کلیپ را دیدم، یادم آمد پروژه شاهنامه‌خوانی‌ام را چند هفته‌ای است کنار گذاشته‌ام. رفتم و جلد اول شاهنامه را از باز کردم و از جایی که علامت زده بودم شروع کردم به خواندن. اتفاقاً آخر پادشاهی کیقباد بود و آنجایی که افراسیاب برای اولین بار رستم را می‌بیند و با او می‌جنگد و شکست می‌خورد و از زیر دست و پای سربازانش در میدان نبرد، فرار می‌کند.

این جناب افراسیاب وقتی به کشور خودش برمی‌گردد، به پدرش می‌گوید باید به پادشاه ایران، یعنی کیقباد نامه بنویسی و از او به خاطر شروع کردن جنگ در زمان ایرج و کشته شدن نوذر، پادشاه قبلی عذرخواهی کنی. چرا؟ چون من با کسی جنگیدم رستم‌نام که می‌توانست یک لشکر را حریف باشد و در کنار او پهلوانان دیگری از ایران‌زمین هم بودند که هر کدامشان جنگجویانی هستند ماهر و میدان‌دیده که به راحتی نمی‌توانیم آن‌ها را شکست دهیم و ایران را از آن خود کنیم.

این‌ها صحبت‌های کسی است که خود شروع‌کننده جنگ بوده و بخش‌هایی از ایران را هم گرفته و پادشاه قبلی ایران را گردن زده است؛ اما حالا هراسان و وحشت‌زده از شکست و کسی که در میدان نبرد دیده دست به دامن صلح شده است.

دیشب وقتی داشتم این بخش از شاهنامه را می‌خواندم ناخودآگاه یاد الان خودمان افتادم. اینکه فردوسی علم غیب داشته یا نداشته را نمی‌دانم (باید بنا را بر این گذاشت که نداشته). اما ظاهراً داستان ما و ایران همان داستان است و قصه تاریخ عوض‌شدنی نیست.

حتی اگر افراسیاب هم باشی که حاضر شده از روی نعش برادر خودش رد شود تا ایران را در هم شکند و حتی اگر توانسته باشی پادشاه ایران را گردن بزنی، وقتی کسی در میدان هست که نتوانی از پس او بر بیایی، باید دُمت را بگذاری روی کولت و فرار کنی.

شاهنامه فقط داستان جنگ نیست. اتفاقاً برای کسانی که عاشق گفت‌وگو با همه موجودات عالم هستند هم عبرت دارد. مثلاً خیلی وقت قبل از اینکه افراسیاب یا رستمی به دنیا آمده باشند، ایرج پادشاه ایران بود و زمانی که با تهدید پادشاهان توران و چین از جانب غرب و شرق ایران مواجه شد علیرغم هشدارهای پدرش فریدون، به اردوگاه آن‌ها رفت تا با آن‌ها صحبت کند تا کینه را از دل‌ها پاک کند (یا به قول امروزی‌ها تنش‌زدایی کند و اعتمادسازی) اما دو پادشاه دیگر که از قضا برادران او و فرزندان فریدون بودند، او را کشتند تا بتوانند ایران بی‌پادشاه را اشغال و تصاحب کنند.

ظاهراً منطق گفت‌وگو و منطق جنگ هنوز هم بعد از قرن‌ها تغییر نکرده است. هنوز هم هزار دلیل می‌توان برای گفت‌وگو آورد و هزار دلیل برای جنگ. این که کجا از چه منطقی استفاده شود مهم است. حداقل خوبی شاهنامه این است که به ما یادآوری می‌کند ایران همیشه تاریخ مورد طمع غیرایرانی‌ها بوده و همیشه هم کسانی که می‌خواستند به ایران حمله کنند، دنبال دلیل منطقی برای آن نبوده‌اند. فقط وقتی شکست می‌خورند ذهن منطقی‌شان می‌شکفد. اما این که ما یاد نمی‌گیریم و با سر پر باد و دهانی پر از ادعا، از جهانی صحبت می‌کنیم که باید در جلب اعتمادش بکوشیم، جای تعجب دارد. پس حقیر یک توصیه به تازه‌سیاست‌بازان و کهنه‌سیاست‌مدارانمان دارم: کمی شاهنامه بخوانید!

این را هم بدانیم بد نیست که علیرغم اینکه توران آغازکننده جنگ بود و باید تنبیه می‌شد، وقتی نامه پشنگ پادشاه توران به دست کیقباد، پادشاه ایران رسید تا دیگر ایران به جنگ ادامه ندهد و دست از کینه یکدیگر بردارند، کیقباد پیشنهاد توقف جنگ را قبول کرد. تاریخ به شکل عجیبی همینطور تکرار می‌شود!