دنیای مکانیکها همیشه برای من جذابیت خاصی داشته که نمیدانم دقیقا چه دلیلی دارد. شاید آن چال وقتی بچه بودی و همراه پدرت به تعمیرگاه میرفتی و یک نفر با سروصورت سیاه از تویش درمیآمد. آن آینههای قدی بزرگ و خلاصه طراحی جالب تعمیرگاهها و البته مردانهبودن فضا که به نوعی ممنوعیت حضور من به عنوان یک دختر را نشان میداد. دلیل اصلی باید همین مرموز بودن فضای داخل تعمیرگاه باشد. فضایی که زنها کمتر به آن راه داشتند و زمانی که راننده بودند هم خودشان کمتر میشد ماشینشان را برای تعمیر ببرند و یکی از مردهای اطراف این وظیفه را بر عهده میگرفت.
هنگامی که از دعانویسی، رمالی، سرکتاب باز کردن و… صحبت میشود، تصاویری همچون خانههای قدیمی با دالانهای تنگ و تاریک، اتاقهای نمور، پیرزنانی عجیب با موهای سفید و دندان طلا و مردانی با خالکوبیهایی که رنگشان به سبز میبرد و درون چشمشان سرمه کشیدهاند، بسیار بیشتر با این مقوله همخوانی دارند تا زوجی جوان و تحصیلکرده که در یک آپارتمان لوکس امروزی زندگی میکنند. از روایت دوستی صحبت میکنم که این موضوع جهانبینیاش را برای همیشه تغییر داد.
همان اول حتی نمیتوانستیم اسم این بیماری را درست تلفظ کنیم؛ کورونا، کُرنا، کرونای و…؛ اما بعد آنچنان مهارتی در کرونا و مسائل مربوط به آن پیدا کردیم که هرکس نداند فکر میکند همهمان سالها درس کروناشناسی خواندیم و بارها و بارها با این ویروس دوستداشتنی سروکله زدیم و به قول امروزیها شکستش دادیم.
تابستانهای اتاقم معروف است به «منطقه عسلویه». شب و روزش فرقی ندارد. کافی است پایت برسد به دم در اتاق. شرجیبودن هوا میزند توی صورتت و پرتت میکند کنار مشعلهای برافروخته شهر عسلویه. سالها هرچه به والدینم اصرار میکردم که یک سیستم خنک کننده در این اتاق نصب کنید، با خنده و مسخرهبازی حرف دلشان را میزدند که: «دیگه معلوم نیست سال دیگه توی این خونه باشی که! شاید زمستون نرسیده خونه شوهری! پس نمیصرفه برا اتاقت کولر خرید!» اگر هم میخواستند مراعاتم را بکنند و حس سرراهی بودن یا زیادی بودن در آن خانه را به من ندهند کمآبی را بهانه میکردند و میگفتند همین که یک کولر در این خانه کار میکند، کافیست و نباید بیشتر از این آب مصرف کرد.
مسافران نوروزی علیرغم توصیههای وزارت بهداشت مبنی بر عدم مسافرت و با وجود کاهش مسافرتها به شهر اصفهان، اما همان افرادی هم که مسافرت کردهاند، در اماکن گردشگری اصفهان پروتکلهای بهداشتی را رعایت نکردهاند.
عید نوروز به عنوان مهمترین جشن باستانی ما ایرانیان آرام آرام از راه میرسد و بهاری دلنشین را با امید سالی سرشار از سلامتی نوید میدهد. همگی با شروع روزهای زیبای بهاری عادت جدیدی را شروع میکنیم و سعی در اصلاح عادات غلط گذشته داریم. اما چقدر خوب است که سعی کنیم سبک زندگی سالم، یکی از عادات خوب همه ما در سال جدید باشد. چرا که هیچ چیزی در دنیا با ارزشتر از سلامتی نیست.
در گرمای برهوتی ایستادهایم که ابتدای جاده، تابلویی با نام «قلعهنو» به چشممان خورده بود. محلهای که در هر نقطهای از آن بایستی بوی زننده گاو و گوسفند به دماغت هجوم میآورد و وارد معرکه میان پشهها میشوی. پشههایی که انگار پا در حریمشان گذاشتهای و با هر ترفندی میخواهند تو را از آنجا دور کنند. مخلوطی از گرمای هوا، بوی گاو و گوسفند و جنگ میان انسان و مگسها.
از حالا میتوان پیشبینی کرد دغدغه خانواده در نوروز چیست؛ در این شرایط که قرار است همه اعضا خانواده در کنار هم بمانند و تعطیلات را سپری کنند، آنها نگران این هستند که چگونه بحران حل نشده کرونایی را مدیریت کنند و بتوانند محیطی شاد و با برنامه در خانه داشته باشند، در این باره بهتر دیدیدم نظر خزان طلایی، کارشناس ارشد مشاور خانواده را جویا شویم. پس ما را دنبال کنید.
تولدی دوباره را با آغاز سال ۱۴۰۰ شمسی تجربه خواهیم کرد. ما توانمندیم انتخاب کنیم زندگیمان را زیر سایه شاد زیستن بنا سازیم. ارتباطمان را با همدیگر صمیمیتر و نزدیکتر کنیم، ارتباطی که در تمام دنیا در بحران کرونا معنایش بیرنگ شده است و انسانها را در زندان بلاتکلیفی اسیر ساخته است. تمام مردم دنیا جشن سال نو را در تنهایی و سکوت جشن گرفتند و ما هم آغاز سال ۱۴۰۰ را در کنار خانواده به دور از هر هیاهو جشن خواهیم گرفت اما تعطیلات سال نو و روزمرگی آن ارتباط افراد خانواده را دچار تعارض و آشفتگی میکند.
این روزها حرف زدن از کار و شغل با مردم سخت است. غیرممکن است مباحث اقتصادی و سیاسی نشود و به مسائل امروز پیوند نخورد. شرایط عادی نیست و بیخیالی نمیشود طی کرد و با مردم حرف از گل و بلبل زد، وقتی درگیر نان شب و دارو و بیماری هستند. آنموقع که تصمیم گرفتم برای این شماره سراغ کفاشها بروم، هدفم این نبود که از مشکلاتشان بگویم یا اینکه این شغل دارد رو به نابودی میرود؛ چون اصلا فکرش را نمیکردم که این صنعت این همه به حاشیه رانده شده باشد. اما جستوجوها و صحبتها من را به این نتیجه رساند که صنعت کفش دستساز یا دستدوز یک شغل رو به نابودی است. شغلی که حتی اگر مشتری داشته باشد، تولیدکنندگانش یا درگذشتهاند یا دیگر کفشی نمیسازند و به تعمیرات اکتفا میکنند. برای همین این بار، مصاحبۀ سه نفر از کسانی چاپ میشود که کفش میدوختهاند، اما دیگر کار نمیکنند و مغازههایشان را تنها برای فروش کفشهای ماشینی باز نگهداشتهاند.
صورتش از سرمای شب و صبح زود، قرمز شده. دستان خیسش را به لباس نارنجیاش میکشد تا خشکشان کند. لبهای خشکش را تا آخرین حد از هم باز کرده و با لبخندی نارنجیتر از فرم کارش به من سلام میکند. انگار نه انگار که از ساعت دو شب تا همین الآن، تنها با یک جاروی دستهبلند، چندین محله را طی کرده، در سکوت قدم زده و تنها صدایی که شنیده صدای کشیده شدن پرههای جارو بر زمین یا بوقهای ممتد ماشینها بوده. قبل از اینکه چیزی بپرسد، برایش توضیح میدهم که امروز آمدهام تا از او و همکارانش در مورد زندگی شغلیشان بپرسم. پذیراست. میرویم سمت اتاقکی که با یک درِ چوبی سالنی کوچک جدا شده است.
شهرها هم مثل آدمها یا دیگر موجودات زنده با گذر زمان تغییر میکنند؛ بزرگ میشوند، رشد میکنند، از جوانی به میانسالی و پیری میرسند و ردپای گذشت سالها و قرنها را در چهره و ساختارشان میتوان دید. تفاوت شهر با ساختارهای زندۀ طبیعی در این است که میتواند دوام بیشتری داشته باشد و پایان محتوم را به تعویق بیندازد. حتی باوجود گذر قرنها از زمان ساختشان، شهرها میتوانند دوباره نو شوند، شکلی تازه به خود بگیرند و خود را با زندگی مردم و نیازهایشان هماهنگ کنند.