به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

بیایید به شهریور ماه سال 1359 برویم. وقتی که مردم ایران از رسانه‌ها شنیدند حملاتی از سوی کشور عراق در همسایگی‌شان به مرزهای ایران رخ داده و بعد هم دیری نپایید که جنگی خانمان‌سوز میان دو کشور رخ داد و تا هشت سال سایه شومش را بر سر این دو ملت مسلمان پهن کرد. اینکه در آن سال‌ها چه بر رزمندگان در جبهه‌های جنگ و چه بر مردم در نقاط مختلف کشور گذشت، روایتی بسیار مفصل دارد که هنوز با گذشت بیش از سه دهه ناگفته‌های بسیاری از آن برجای مانده است. هرچند که این دفاع هشت‌ساله در سه دهه اخیر از سوی نویسندگان، شاعران، فیلم‌سازان، نقاشان، عکاسان و… به روایت‌های بیشماری درآمده، اما شاید آنچه بیش از هرچیز از نگاه نسل‌های غایب در جنگ پنهان مانده، روایت‌های سینه به سینه و شفاهی مردمی است که در آن سال‌ها طعم تلخ وحشت را با تمام وجودشان احساس کردند. 

تاریخ انتشار: ۱۵:۱۱ - دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
مردمی که اگرچه به هر دلیل در جبهه‌ها و در کنار رزمندگان حضور نداشتند، اما در زیر بمباران‌های گاه و بیگاه دشمن به خود لرزیدند، جوان‌های نورسیده خوش‌قد و قامتشان را راهی میدان نبرد کردند، به سوگ پسران و همسران جوانشان نشستند و آنچه در جبهه‌ها به چشم نمی‌آمد، اما به اندازه همان نبردها دهشتناک و ویرانگر بود، سهم آن‌ها از آن هشت سال شد.
چنانکه در شماره پیشین «کافه» نوشتیم و خواندید، این صفحه به فرهنگ عامه و به‌ویژه آن بخش از تاریخ اختصاص دارد که بر سر زبان مردم کوچه و بازار جاری است. در این شماره شما را به خواندن بخش مختصری از تاریخ دفاع هشت‌ساله ایران دعوت می‌کنیم. تاریخی که در هیچ کتابی ثبت نشده و راویانش مردم عادی همین شهرند…

وقتی گفتند صدام می‌خواهد خیابان فروغی را بزند

«وقتی قرار بود عراق، ایران را بمباران هوایی کند، مردم از قبل خبر داشتند. نمی‌دانم از کجا ولی دهان به دهان می‌چرخید که صدام امشب قرار است بزند. خبرها هم معمولا درست بود و کم پیش می‌آمد شایعه باشد.» این را آقای «ناجی» می‌گوید. صاحب یک مغازه خواروبارفروشی در خیابان مسجدسید اصفهان و از اهالی قدیمی و بومی همین محله. می‌پرسم: «وقتی این خبرها می‌رسید، مردم چه می‌کردند؟» می‌گوید: «ولوله‌ای می‌افتاد توی محل. البته سال‌های اول مردم بیشتر می‌ترسیدند ولی کم‌کم انگار ترسشان ریخته بود. یک‌عده می‌رفتند توی زیرزمین خانه‌شان و همسایه‌ها را هم می‌بردند همان‌جا. ما همسایه‌ای داشتیم به نام آقای پرورش که یک زیرزمین بزرگ توی خانه‌شان داشتند. اینجا شده بود پاتوق اهالی محل. حتی از چند محله آن طرف‌تر هم می‌آمدند اینجا پناه می‌گرفتند. وقتی وضعیت سفید می‌شد هم تا ساعتی همه می‌نشستیم به گپ‌زدن درباره اینکه جنگ کی تمام می‌شود و فرمان تازه امام چه بوده و کی شهید می‌آورند و… .»
می‌پرسم: «شما در خانه‌تان زیرزمین نداشتید؟»
می‌گوید: «چرا داشتیم ولی خیلی جمع‌وجور بود و در آن جایمان نمی‌شد. یک وقت‌هایی که اوضاع خطرناک بود و خانمم ترس برش می‌داشت بار و بندیل را جمع می‌کردیم می‌رفتیم فلاورجان خانه خواهرش. آنجا امن بود چون دور از شهر بود. یادم است که یک روز سرد زمستان خبر آمد که صدام قرار است امشب حوالی خیابان فروغی را بزند. من هم خیلی ترسیدم. بعدازظهر رفتم خانه و به خانمم گفتم وسایل را بردارد تا برویم فلاورجان. پسر کوچکم آن موقع شش‌ماهه بود و چون خیلی باعجله از خانه رفتیم لباس مناسب برایش برنداشتیم و توی راه سرمای بدی خورد و سینه‌پهلو کرد. یک طبیب خانگی در فلاورجان او را معاینه کرد و گفت باید هرچه زودتر بستری شود.»
می‌پرسم: «برگشتید اصفهان؟»
می‌گوید: «بله ناچار شدیم. پسرم دو هفته در بیمارستان عسگریه بستری شد و همسرم تمام دو هفته را کنارش ماند. آن چندشب بمباران شدیدی شد. یادم است از ترس اینکه بیمارستان را هم بزنند، با وحشت می‌رفتم آن طرف خیابان از دور می‌ایستادم و بیمارستان را زیر نظر می‌گرفتم. فکر می‌کردم اگر آنجا باشم می‌توانم جلوی بمباران را بگیرم. (با خنده)»

به دنبال آقامهدی تا مشهد…

«سیمین»خانم یکی دیگر از راویان تاریخ جنگ در اصفهان است. او پسری به نام «مهدی» دارد که در زمان جنگ در شهر مشهد سرباز بوده و هرچه پدر و مادرش تلاش کرده‌اند تا او را از رفتن به سربازی معاف کنند، موفق نشده‌اند! او می‌گوید: «مهدی تنها پسرم بود و دلم نمی‌خواست بلایی سرش بیاید. وقتی هم رفت سربازی تا یک هفته تب کرده بودم. او تماس می‌گرفت که بگوید حالش خوب است ولی تلفن قطع می‌شد و من از فکر اینکه تیری ترکشی به او خورده و پای تلفن بلایی سرش آمده، از هوش می‌رفتم!»
می‌پرسم: «تمام دوران سربازی پسرتان در جنگ گذشت؟»
می‌گوید: «بله. پدرش خیلی به این در و آن در زد که حداقل به اصفهان منتقل شود. ولی چون وضعیت کشور اضطراری بود و او هم سرباز بود اجازه نمی‌دادند. یکی دو بار هم ما برای دیدنش به مشهد رفتیم که وقتی چهره به‌شدت لاغر و رنگ‌پریده‌اش را دیدم از مشهد تا اصفهان فقط گریه می‌کردم. بعدها فهمیدم برای پدرش چیزهایی از آنجا تعریف کرده و آن‌ها به من نگفته بودند.»
می‌پرسم: «خاطرتان هست چه گفته بود؟»
می‌گوید: «بله… گفته بود هر صبحی که شب می‌شود چندتا از هم‌رزمانم را که با هم سر یک سفره می‌نشستیم از دست می‌دهم. خیلی‌هایشان جلوی چشم خودش شهید شده بودند. حتی به پدرش گفته بود که خودش اعضای بدن یکی از دوستانش را که در لحظه شهادت به چندسو پرتاب شده بوده جمع کرده بود. این‌ها را در نامه‌هایی که گاهی برای خواهرش می‌نوشت هم گفته بود. خواهرش هنوز این نامه‌ها را نگه داشته. بعد هم که به خانه برگشت تا چندوقت خیلی حال روحی بدی داشت. نه می‌توانست بخوابد و نه غذا بخورد. خیلی زمان برد تا کمی روبه‌راه شد. هرچند هنوز هم گاهی از آن روزها و خاطراتش برای ما و بچه‌هایش تعریف می‌کند. بچه‌هایش با تعجب به این حرف‌ها گوش می‌دهند… .»

سال‌های خوب جنگ!

دوران جنگ برای هرکس که پر از خاطرات تلخ بوده باشد، برای کودکان و نوجوانانی که از آنچه در اطرافشان می‌گذشت بی‌خبر بودند، خاطرات شیرینی ساخته است. «سروش» متولد سال 1360 یعنی درست یک سال بعد از شروع جنگ است. او از آن سال‌ها خاطرات خوبی دارد و از نادر افرادی است که وقتی از او می‌پرسم از دوران جنگ چه به یاد دارد، لبخند جانانه‌ای روی صورتش می‌نشیند و می‌گوید: «آن سال‌ها ما ساکن اصفهان بودیم ولی پدربزرگ و مادربزرگم در شهرستان میمه که آن زمان حالت روستایی داشت، زندگی می‌کردند. ما اغلب روزهای هفته به خانه آن‌ها می‌رفتیم. به‌خصوص وقتی مدرسه‌ها به دلیل بالاگرفتن جنگ تعطیل شده بود و همه فامیل آنجا جمع شده بودند. آن موقع‌ها توی هر خانواده چند بچه قد و نیم‌قد بود. ما هم وقتی دورهم جمع می‌شدیم حدود بیست بچه هم‌سن‌وسال بودیم. حالا تصور کنید چقدر این دورهمی‌ها برای ما جذاب و شیرین بود. یا از درخت بالا می‌رفتیم یا اگر زمستان بود زیر کرسی مادربزرگم آتش می‌سوزاندیم. (با خنده)»
می‌پرسم: «وقتی در شهر بودید و بمباران می‌شد چه می‌کردید؟»
می‌گوید: «یادم هست که اهالی در هر محله یک پناهگاه محلی ساخته بودند که با فانوس روشن می‌شد. وقتی صدای آژیر می‌آمد همه اهالی محل راهی پناهگاه می‌شدند. تصویری که از آن لحظه‌ها به یاد دارم تصویر مادرهایی است که بچه‌هایشان را به بغل می‌زدند و جیغ‌کشان به سوی پناهگاه می‌دویدند. گاهی بین راه و در حین دویدن زمین می‌خوردند و دیدن این تصویر خیلی ناراحت کننده بود…»
می‌پرسم: «دیگر چه تصاویری از آن سال‌ها توی ذهنت مانده؟»
می‌گوید: «یادم هست که همه چیز را با کوپن می‌خریدیم. من می‌رفتم توی صف نفت می‌ایستادم و وقتی نوبتم می‌شد پدرم می‌آمد و پیت نفت را تحویل می‌گرفت و تا خانه می‌آورد. دیگر اینکه یکی از اسباب‌بازی‌های بچه‌های آن روزها یک پوکه فشنگ بود که رویش سوراخ شده بود و به عنوان جاکلیدی از آن استفاده می‌کردیم. اگر توی فامیل کسی سرباز بود یا در جبهه رزمنده بود از این پوکه‌ها برای بچه‌های فامیل به عنوان سوغاتی می‌آورد…»

چشم‌های مرجان…

یکی دیگر از راویان تاریخ جنگ «مهری خانم» است. زن میانسالی که در سال 1363 یعنی در سال‌های میانی جنگ دختر دومش «مرجان» را باردار بوده. او به همراه شوهر و دختر بزرگش در آن زمان ساکن ملک‌شهر بوده‌اند. یک شب که بمباران شدیدی در اصفهان می‌شود، مهری‌خانم که در ماه هشتم بارداری‌اش بوده از ترس شوک شدیدی می‌شود و این ترس روی جنین اثرات بدی می‌گذارد. او درباره آن شب می‌گوید: «آن شب خیلی ترسیده بودم. چون برادرم از خوزستان آمده بود پیش ما و رفته بود توی شهر چرخی بزند و می‌ترسیدم بلایی سرش آمده باشد. بعد درد شدیدی در ناحیه شکمم احساس کردم. حتی برای مدتی از حرکت جنین خبری نبود و این خیلی وحشت‌زده‌ام کرد که مبادا بچه در شکمم مرده باشد. به مادرم در خوزستان زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم. او هم خیلی وحشت کرد و گفت باید زودتر بروی بیمارستان تا دکتر معاینه‌ات کند. این شد که همان شب دختر دیگرم را پیش همسایه‌مان گذاشتیم و با شوهرم راهی بیمارستان شدیم.»
می‌پرسم: «اتفاقی برای بچه افتاده بود؟»
می‌گوید: «دکتر معاینه کرد و گفت بچه زنده است و ظاهرا هم اتفاق خاصی نیفتاده بود. اما بعدها که دخترم به دنیا آمد و بزرگ‌تر شد فهمیدیم که یکی از چشم‌هایش کمی تاب برداشته. خیلی هم دنبال درمانش رفتیم ولی دکترها گفتند اثرات دوران بارداری است. وقتی هم برای یکی از دکترها ماجرای آن شب را گفتم، گفت به احتمال زیاد همان شب شوکه شده‌ای و این روی چشم بچه اثر گذاشته است.»

«ننه قربون» و روایت‌های ناگفته از جنگ

گرچه رشادت‌ها، ایثارها و از جان‌گذشتن‌ها در هر جنگی معمولا به نام مردان رقم می‌خورد، اما برخی از زنان هم، چنان نقش‌آفرینی‌های بزرگی در دوران جنگ داشته‌اند که بی‌شک باید نامشان را در رده بزرگ‌ترین سرداران و رزمندگان جبهه‌های نبرد جای داد. از جمله این زنان که در مستند دیدنی «ننه قربون» ساخته یاسر عرب از آن‌ها یاد شده، زنانی هستند که در جنوب کشور و پشت جبهه‌ها به شست‌وشو، دوخت‌ودوز و ترمیم لباس‌ها و کفش‌های رزمندگان مشغول بوده‌اند. تعدادی از این زنان در بخش‌هایی از این مستند روایت‌های شگفت‌آوری از این ماجرا دارند که بی‌شک تاکنون در صفحات هیچ کتاب تاریخی درج نشده و تنها بر ذهن و زبان آن‌ها زنده مانده است. آن‌ها می‌گویند که بارها و بارها در میان لباس‌های پاره و و غرق در خون رزمندگان با قطعات بدن آن‌ها مثل انگشت دست و پا، استخوان، کاسه سر و… مواجه شده‌اند و بعد از غسل، آن‌ها را در باغچه کوچک حیاط آن محوطه دفن کرده‌اند! محوطه‌ای که حالا به جای موزه، به یک تالار عروسی تبدیل شده و دیگر اثری از شمایل قبلی آن فضا در آن باقی نمانده است! حرف‌های شنیدنیِ این مستند بخش مهمی از تاریخ شفاهی دوران هشت‌ساله جنگ است که باید در حافظه تاریخی این مرز و بوم به ثبت برسد.