پایداری
NONE
22:53 - چهارشنبه 15 تیر 1401

غربت راهیان‌نور غرب!

«اردوهای راهیان نور غرب در استان اصفهان از دهم تیرماه با آماده‌سازی دو اردوگاه در شهر سقز و بانه، آغاز شده و تا پنجم مرداد ادامه دارد». این را سرهنگ عباس محمدی، مسئول مرکز اردویی سپاه صاحب‌الزمان‌(عج) اصفهان می‌گوید و از اعزام روزانه پنج دستگاه اتوبوس از اصفهان به مناطق غربی کشور خبر می‌دهد. او این توضیح را هم می‌دهد که این اردوها به‌صورت ۷۲ ساعته (سه‌روزه) انجام خواهد شد و پیش‌بینی‌ شده که طی این مدت، حدود هفت‌هزار نفر از اصفهان در این اردوها شرکت کنند. آن‌طور که محمدی می‌گوید، بازدید از مناطق عملیاتی بانه، سقز و یادمان‌های سیرانبند، بوالحسن، بوالفتح و همچنین جاده بانه-سردشت از برنامه‌های درنظرگرفته شده برای زائران در اردوهای سه‌روزه راهیان‌نور غرب است. او که معتقد است «اردوهای راهیان نور غرب، غریب است» از بی‌توجهی دستگاه‌های عضو ستاد راهیان نور استان اصفهان و عمل‌نکردن به تعهداتشان در قبال برگزاری این اردوها، ابراز نارضایتی کرده و می‌گوید: «متأسفانه مصوبات ستاد راهیان‌نور در اصفهان به‌درستی اجرا نشده است و درحال حاضر اصفهانی‌ها بیشترین هزینه را بدون هیچ سوبسیدی نسبت به استان‌های دیگر، بابت اردوهای راهیان نور غرب، پرداخت می‌کنند.»
 
من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!
14:04 - سه‌شنبه 14 تیر 1401

من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.

NONE
01:59 - سه‌شنبه 14 تیر 1401

من مانده‌ام؛ چندترکش و یک ریه ویران

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن‌و‌سال بود؛ «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی‌شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سال‌های پیش رویش به هـــمــــراه مـــی‌آورد. «مــحمد رضـــوانـــی»ِ پنجاه‌و‌چهارساله، حالا سال‌هاست که بعد از اسمش، تلخی «جانباز شیمیایی» و هزار قصه گسش می‌نـــشیـــند و شـــناسنـــامـــه‌اش، «خس‌خس نفس‌ها» و «ریه ویران شده‌اش در جنگ» است و البته «چشم‌هایی که سه بار تا مرز ندیدن و خاموش‌شدن رفته‌اند» اما می‌گوید: «سه تا هفت ساعت، توی اتاق عمل، زیردست دکتر، بدون بیهوشی، مُردم و زنده شدم تا این چشم‌ها پیوند شدند». او البته سال‌هاست در صف انتظار پیوند ریه است و این روزها تنها با 20 درصد ریه ‌وصله‌پینه‌شده‌اش با تیغ جراحان، نفس می‌کشد. ماحصل نشستن روبه‌روی محمد رضوانی و شنیدن حرف‌های تلخش، گفت‌وگویی شد که از ابتدا تا پایانش درد داشت و درد!
 
NONE
20:17 - دوشنبه 13 تیر 1401

از کرخه تا راین!

گفتگو با جانباز شیمیایی، محمدرضا رضوانی

NONE
12:24 - یکشنبه 5 تیر 1401

نامه‌ای برای سیدحسن

«علیرضا عسگری» از دوستان شهید «سیدحسن مؤمنی» به روایت خاطرات روزهای در کنار سیدحسن‌بودن و در کنار هم جنگیدن پرداخته است که اصفهان‌زیبا آن را در چند بخش منتشر خواهد کرد. بخش اول این مطلب در تاریخ 29 خرداد منتشر شد و آنچه در ادامه می‌آید، بخش دوم این مطلب است.   پشت کوه‌های میشداغ […]

NONE
02:30 - یکشنبه 5 تیر 1401

سستی کردیم!

پنجشنبه دوم تیرماه، مجموعه فرهنگی‌ورزشی ۲۲ بهمن اصفهان میزبان برگزاری یادواره شهدای زرهی و ورزشکار شهید، سردار اصغر لاوی، فرمانده تیپ زرهی ۲۸ صفر شد. این یادواره به همت مجمع رزمندگان زرهی دفاع مقدس و با همکاری سپاه حضرت صاحب‌الزمان(عج) برگزار شد و سردار محمد پاکپور، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سخنران ویژه آن بود. 
 
NONE
06:46 - پنجشنبه 2 تیر 1401

چمران؛ یک نفر بود، تمام شد!

صدای جان‌دار و جاافتاده‌اش را برای اولین‌بار، آن‌هم از پشت تلفن و از چهارصدکیلومتری اصفهان، با این جمله می‌شنوم: «محمد نخستین هستم؛ از بسیجی‌هایی که اول جنگ به جبهه رفتند.» می‌گوید یک ماه اول جنگ را به فرمان امام در جبهه مهران بوده است؛ در «کنجان‌چم». یک روز در کنجان‌چم، روزنامه‌ای به دستش می‌رسد که توی آن نوشته‌شده خرمشهر در محاصره عراق است و نیاز به کمک دارد. همان لحظه عزمش را جزم می‌کند برای رفتن و رسیدن به خرمشهر. اجازه‌اش را می‌گیرد و مسلح با یک تفنگ از مهران می‌رود اهواز و ازآنجا به سمت خرمشهر. راه رسیدن به خرمشهر اما بسته است. چیزی نمی‌گذرد که خبردار می‌شود ستاد شهید چمران اعزام به خرمشهر دارد. همین می‌شود که راهش را دوباره به سمت اهواز کج می‌کند و می‌رسد به ستاد شهید چمران. چندروزی می‌گذرد و درگیرودار انتظار اعزامش به خرمشهر، خبر سقوط این شهر، همان‌جا ماندگارش می‌کند و کم‌کم جزو نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظمِ شهید چمران می‌شود. این‌ها بخشی از مقدمه گفت‌و‌گویمان با «سردار محمد نخستین» است که روزی روزگاری «مسئول ادوات ستاد جنگ‌های نامنظم» شهید چمران بوده و البته تا آخر جنگ در همین رستۀ ادوات می‌ماند. او در توصیف شهید چمران معتقد است ارزش و بزرگی و کارایی او را باید از نتیجه کارهایش متوجه شویم؛ نه از سخنرانی‌ها و ادعاهایی که برایش می‌شود! «نخستین» که یکی از همراهان و نزدیکان دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ‌های نامنظم بوده، حالا و در چهل‌ویکمین سال شهادت این بزرگ‌مرد، خرده‌روایت‌هایی را از او برایمان بازگو می‌کند.
 
NONE
04:35 - یکشنبه 29 خرداد 1401

در رثای «مهاجر سرزمین آفتاب»

یازدهمین دوره پویش کتاب‌خوانی «کتاب و زندگی» با محوریت کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» این روزها درحالی به راه افتاده که شخصیت محوری این کتاب خانم «کونیکو یامامورا»، تنها مادر شهید ژاپنی در بستر بیماری است و این خبر علاقه‌مندان به حوزه دفاع مقدس و کسانی که این بانو را می‌شناختند، متأثر کرده است. 

NONE
04:24 - پنجشنبه 26 خرداد 1401

سردار گمنام جنگ؛ یعنی «بهروز مرادی»!

یک روز گرم خردادی، دانشگاه هنر اصفهان، دفتر مدیریت! مردان موسپید و جاافتادۀ روزگار نشسته‌اند دور یک میز و هرکدام خود را، رفیق و هم‌رزم شهید «بهروز مرادی» معرفی می‌کنند؛ شهیدی که اگرچه نامش با خرمشهر و کوچه و خیابان‌هایش گره‌ خورده است، اما در خانواده‌ای اصفهانی به دنیا آمده و از 1364 دانشجوی دانشگاه هنر اصفهان، در رشته صنایع‌دستی می‌شود. «محمد گلشن»، «محمد سمیرمی»، «محمد ثنابادی»، «جواد اکبری» و «محمد پاکچی»؛ پنج مهمان ویژه نشستی شدند که به نام «بهروز» و به یاد او در دانشگاهی که روزی‌روزگاری دانشجویش بود، برگزار شد.
NONE
03:56 - یکشنبه 22 خرداد 1401

شنود عراقی‌ها؛ رمز پیروزی «فرمانده کل قوا»

علی اسحاقی در سه‌سالگی به همراه خانواده‌اش از درچه اصفهان به عراق مهاجرت می‌کند و تا پایان دوران دبیرستان یعنی زمانی که حزب بعث روی کار می‌آید و به آزار و اذیت و اخراج ایرانیان می‌پردازد، آنجا می‌مانند و سپس به ایران بازمی‌گردند. دوره سربازی را در گارد شاهنشاهی می‌گذراند و آنجا با جنگ الکترونیک آشنا می‌شود. پس از سربازی کار در ذوب‌آهن اصفهان و توانیرو را تجربه می‌کند؛ ولی به دلیل ناعدالتی از هر دو استعفا می‌دهد و به خریدوفروش و تعمیرات موتورسیکلت روی می‌آورد. می‌گوید در این حرفه، درآمد بسیار خوبی عایدش می‌شود و خیلی‌ها دیگر او را با نام «حاج علی موتوری» می‌شناسند. علی اسحاقی، زمان انقلاب در فعالیت‌های انقلابی مشارکت فعال داشت. با پیروزی انـــقلاب بــرای خــوابــاندن غــائله‌ها مأموریت‌های مختلفی به گنبدکاووس و سیستان و بلوچستان می‌رود و بلافاصله با شروع جنگ با خانواده و چهار فرزندش راهی جنوب می‌شود. «سردار سرتیپ دوم علی اسحاقی» که به‌عنوان معاون اطلاعات عملیات در جبهه خدمت می‌کند، پس از مدتی مجموعه کوچکی را در واحد اطلاعات به نام «شنود» راه‌اندازی می‌کند و نقش و تأثیر موفق شنود در عملیات‌های مختلف سبب می‌شود تا این واحد از عملیات فتح‌المبین به بعد، با نام واحد «جنگ الکترونیک» نقش‌آفرینی کند. خاطرات او در کتابی به نام «جنگ الکترونیک» به رشته تحریر درآمده است.

NONE
04:43 - پنجشنبه 19 خرداد 1401

«یحیی»؛ فرمانده سانسورنشده جنگ!

«یحیی» روایتی شخصی از زندگی یک فرمانده نظامی اصفهانی است؛ «سید یحیی رحیم‌صفوی»! کتابی خوش‌خوانش و پرکشش در رسته تاریخ شفاهی که اگرچه مستند است، اما سیر داستانی دارد و مخاطب را از ابتدا تا پایان، همراه می‌کند. «یحیی» به راحتی مخاطب را وارد دنیای یک فرمانده جنگ که از اتفاق تعلق‌خاطر زیادی به زن و زندگی‌اش دارد، می‌کند و با تصویرسازی ذهنی،‌ همراهش می‌شود؛ با فرمانده می‌خندد، با فرمانده می‌جنگد، با فرمانده زخمی می‌شود و در نهایت به او افتخار می‌کند. این کتاب که به قلم «محمدعلی آقامیرزایی»، روزنامه‌نگار برجسته حوزه جنگ و نویسنده دفاع مقدس نگاشته و سال گذشته توسط نشر مرزو‌بوم وارد بازار کتاب شده است، تحسین‌های زیادی را برای نوع متفاوت نوشتنش برانگیخت. کتابی که یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیتش به گفته نویسنده آن، «راوی صادق، جسور و بسیار خوش‌فکر آن است. فرمانده‌ای که خودش را سانسور نمی‌کند و همه چیز را صادقانه بیان می‌کند.»

NONE
03:22 - پنجشنبه 12 خرداد 1401

پروازی دیگر

حجت‌الاسلام‌والمسلمین سرهــنــگ خلبان «سید نورالدین حسینی»، بهمن‌ماه سال 53 وارد ارتش می‌شود. به دلیل سرپرستی چند بچه نیازمند و کسب درآمد طلبگی را رها می‌کند. از شیراز به هوانیروز اصفهان می‌آید. گواهینامه خلبانی می‌گیرد و پس‌ازآن دوره تخصصی خلبانی هلی‌کوپتر کبرا می‌بیند. پس از انقلاب هم‌زمان با جنگ‌های کردستان تصمیم می‌گیرد از ارتش استعفا بدهد و دوباره وارد حوزه شود؛ اما پدرش اجازه نمی‌دهد و می‌گوید برای لباسی که بر تن کرده‌ای، هزینه بسیاری شده، حالا که نیاز کشور است، باید کمک کنی. او در ارتش می‌ماند و هم‌زمان با آن دروس حوزه را ادامه می‌دهد. سال 60 ملبس می‌شود و در هر  دو لباس خدمت می‌کند. به‌عنوان خلبان مأموریت می‌رود و هم‌زمان به‌عنوان روحانی در منطقه اعزام می‌شود. صبح تا ظهر پرواز می‌کند. ظهر لباس روحانیت بر تن می‌کند و نماز می‌خواند و مسائل عقیدتی را بازگو می‌کند. اوایل اعتراض‌هایی هم می‌شود که باید یک لباس را انتخاب کند؛ ولی وقتی می‌بینند در هر دو لباس مسئولانه تلاش می‌کند، از او حمایت می‌کنند. در بیشتر عملیات‌های غرب و جنوب حضور داشته و ساعات زیادی با شهید شیرودی و شهید کشوری هم پرواز بوده است. با بیش از 1200 ساعت پرواز با هلی‌کوپتر کبرا  جانباز 53 درصد است. آشنایان او را سید صدا می‌زدند و غریب‌ترها سرهنگ. سید، خلبانی را بهترین درس عملی خداشناسی می‌داند. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش دوم گفت‌وگوی اصفهان زیبا با حجت‌الاسلام‌والمسلمین سرهنگ خلبان «سید نورالدین حسینی» است که بخش اول در تاریخ یکشنبه 8 خرداد منتشر شد.