نامش «کشور» است، نامخانوادگیاش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگشده خرمشهر. «حشمت نو» محلهشان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچهبهکوچه و بنبست به بنبستش را؛ هرچند میگوید بعداز سقوط خرمشهر بهسختی خانهشان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در 21 سالگیاش، همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لبترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشمرویهم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر میایستد و میجنگد و در شرایطی که عــراقیهــا خــانهبــهخــانه و پشتبـــام بهپشتبام جلو میآمدند، لحظهای مردم را تنها نمیگذارد و بهپیر و جوانِ مجروحان و زخمیها در خرمشهر امدادرسانی میکند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش میافتد که در دودسیاه گم شد. میگوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و بهعنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سالهاست در پای راستش جا خوشکردهاست.
سرهنگ «نجات براتیبختیاری» پس از دانشکده افسری و گذراندن دورههای زرهی، وارد لشکر 92 زرهی اهواز میشود. با شروع جنگ خودش میجنگد و خانوادهاش جنگزده میشوند. او پس از پنجاهروز از شروع جنگ، مادرش را در شوشتر پیدا مــیکنـــد و همســر و فــرزنـــدانـــش را در مسجدسلیمان؛ آنها را به خدا میسپارد و تا آخـــرین روزهای جنـــگ میمـــاند و میجنگد. خرمشهر که آزاد میشود، در همان ساعات اولیه ازطرف لشکر 92 زرهی اهواز یک گروه بهسرپرستی سرهنگ نجات براتی بختیاری، تابلو بزرگی که روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید» را در ورودی خرمشهر نصب میکنند، مردم اهــواز خوشحـــال و مســرورند، گالــن آب میفرستند جلوی لشکر و میگویند از زیر پل خرمشهر آن را برایشان پر از آب کنند؛ میخواستند با آب خرمشهر وضو بگیرند.
پنجشنبه این هفته کنگره پاسداشت ۵۹۰شهید روحانی و طلبه استان اصفهان بهمنـاسبت هفتــه مقـاومــت در خیمـه گلستانشهدا برگزار میشود؛ این در حالی است که کنگره ملی شهدای روحانیت به پاسداشت چهار هزار شهید روحانی و طلبه کشور، چهارم خردادماه سال جاری با پیام رهبر معظم انقلاب و سخنرانی رئیسجمهور در شهر قم برگزار خواهد شد. […]
اجتماع بزرگ نسل امام زمانی های اصفهان ویژه برنامه همخوانی سلام فرمانده با حضور جوانان دهه نودی به همراه خانواده در میدان امام خمینی (ره) برگزار شد.
«مسیر رستگاری» تازهترین کتاب شبنم غفاری حسینی، نویسنده جوان اصفهانی، این روزها توسط انتشارات شهید کاظمی، در 344 صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این کتاب، روایت زندگی و یک عمر مجاهدت محمد (بهزاد) رستگاری اســت؛ پــــرســتـــار نــــجـــفآبــادی که مجاهدتهایش از دوران دفاع مقدس آغاز و تا ایام دفاع از سلامت ادامه داشته است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگوی ما با نویسنده این کتاب درباره تازهترین کتاب و تجربیاتش در طول نوشتن آن است. از دیگر کتابهای این نویسنده میتوان به «پرخو»، «سنجابهای لهستانی»، «بیبی مریم بختیاری» و «روز دیدار» اشاره کرد.
«مــیــریــداله غـنـیزاده» معروف به «سیدآقا»، اگرچه زاده ارومیه و از دیار «باکری» هاست؛ اما استخدام در نیروی هــوایــی، مسیرش را از غـربـیترین به مرکزیترین نقطه ایران میاندازد و در خانههای سازمانی خانه اصفهان سکنی میگزیند. او اگرچه نام و نانش در «ارتش» و در رسته «نیروی هوایی» و محل خدمتش در «پایگاه هشتم شکاریِ» اصفهان بوده است؛ اما عاشق بسیجیهای خمینی که میشود، لباس «بسیج» را به تن میکند و عازم «رزم» در جبهه، آنهم با بچههای حاجحسین در «لشکر امامحسین(ع)» مــیشــود. سـیــدآقــا بــا وجـود هــمــه مخالفتها، سال 64 از محل کارش مرخصی بدون حقوق میگیرد و بهصورت نیرویی عادی و ورای همه مسئولیتهایی که در پایگاه هوایی ارتش داشته است، پا در «گردان امیر (ع)»، «گروهان عبدالله» و «دسته 3» میگذارد. ماهها بعد از اولین حضورش در جبهه، از ناحیه گلو مجروح میشود؛ اما حافظ، «آب حیات» را در گلستانشهدا به او میدهد و شفا مییابد. او با اذن مادرش، آخرین غزل زندگی را در کربلای 10 میخواند و سال 1366در منطقه ماووت عراق و در «تپه اسبیدار» به شهادت میرسد. فرصتی فراهم شد تا با «احمدرضا کریمیان» که روز و روزگاری با شهید میریداله غنیزاده در یک گردان و یک گروهان و یک دسته بوده، و رفاقت با او را «متفاوت» مزه کرده است، همراه شده و پای روایتهایش از مردی بنشینیم که معتقد است «انسانی کم نظیر، وارسته و عارف بود. او خاضعانه و خالصانه در جبهه، نوکری بسیجیها را میکرد.»
در گفتگو با احمدرضا کریمیان همرزم و رفیق شهید میر یدالله غنیزاده