پایداری
NONE
02:00 - پنجشنبه 5 خرداد 1401

عکس‌های خرمشهر را با جانم گرفتم!

گوشی تلفن را که برمی‌دارد، انگار هنوز همان دختر پرشروشور سال‌های پیروزی انقلاب و جنگ است. دختری که از آرام‌ترین روزهای زندگی‌اش در انگلستان دل می‌کند و خودش را با دوربین عکاسی‌اش به ناآرام‌ترین خطه وطنش می‌رساند تا رسالتی که اجازه‌اش را از امام‌خمینی (ره) در فرانسه گرفته بود، روی زمین نماند. «مریم کاظم‌زاده»؛ عکاس و خبرنگار جنگ، بعد از پیروزی انقلاب و درست در بحرانی‌ترین شرایط کردستان، از طرف روزنامه انقلاب اسلامی پا به این منطقه می‌گذارد و به عنوان عکاس خبری، هم‌دوش رزمندگان و مبارزان کرد، پیش می‌رود. آشنایی و همراهی با دکتر شهیدچمران، گروه دستمال‌سرخ‌ها و ازدواج با سردار شهید اصغر وصالی از اتفاق‌های مهمی است که در این مسیر نیز برای او رخ می‌‌دهد. معتقد است جسارت و شجاعت او بود که باعث شد فرمانده گروه دستمال‌سرخ‌ها دل در گرویش گذاشته و با او ازدواج کند. مریم کاظم‌زاده که حالا بیش از هزار فریم عکس از آن روزها دارد، می‌گوید که بسیاری از عکس‌هایش به دلیل دردناک‌بودن اجازه انتشار و چاپ در روزنامه را نگرفت و از سال 61 به بعد تنها و تنها در آرشیو شخصی‌اش نگه داشته شد. ناگفته نماند مجموعه عکس‌های خانم کاظم‌زاده به تازگی توسط انجمن عکاسان دفاع مقدس چاپ و ماه گذشته در نمایشگاه کتاب تهران از آن رونمایی شد.
 
NONE
03:23 - سه‌شنبه 3 خرداد 1401

یادگاری صدام را در اصفهان از پایم درآوردند!

نامش «کشور» است، نام‌خانوادگی‌اش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگ‌شده خرمشهر. «حشمت نو» محله‌شان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچه‌به‌کوچه و بن‌بست به بن‌بستش را؛ هرچند می‌گوید بعداز سقوط خرمشهر به‌سختی خانه‌شان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در  21 سالگی‌اش،‌ همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لب‌ترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشم‌روی‌هم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر می‌ایستد و می‌جنگد و در شرایطی که عــراقی‌هــا خــانه‌بــه‌خــانه و پشت‌بـــام‌ به‌پشت‌بام جلو می‌آمدند، لحظه‌ای مردم را تنها نمی‌گذارد و به‌پیر و جوانِ مجروحان و زخمی‌ها در خرمشهر امدادرسانی می‌کند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخ‌ترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش می‌افتد که در دودسیاه گم شد. می‌گوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و به‌عنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سال‌هاست در پای راستش جا خوش‌کرده‌است. 

NONE
23:22 - شنبه 31 اردیبهشت 1401

خواب طلایی صیادشیرازی برای خرمشهر!

سرهنگ «نجات براتی‌بختیاری» پس از دانشکده افسری و گذراندن دوره‌های زرهی، وارد لشکر 92 زرهی اهواز می‌شود. با شروع جنگ خودش می‌جنگد و خانواده‌اش جنگ‌زده می‌شوند. او پس از پنجاه‌روز از شروع جنگ، مادرش را در شوشتر پیدا مــی‌کنـــد و همســر و فــرزنـــدانـــش را در مسجدسلیمان؛ آن‌ها را به خدا می‌سپارد و تا آخـــرین روزهای جنـــگ می‌مـــاند و می‌جنگد. خرمشهر که آزاد می‌شود، در همان ساعات اولیه ازطرف لشکر 92 زرهی اهواز یک گروه به‌سرپرستی سرهنگ نجات براتی بختیاری، تابلو بزرگی که روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید» را در ورودی خرمشهر نصب می‌کنند، مردم اهــواز خوشحـــال و مســرورند، گالــن آب می‌فرستند جلوی لشکر و می‌گویند از زیر پل خرمشهر آن را برایشان پر از آب کنند؛ می‌خواستند با آب خرمشهر وضو بگیرند.

NONE
02:28 - پنجشنبه 29 اردیبهشت 1401

ما به جنگ نیاز داشتیم، نه جنگ به ما!

می‌گوید هفده سالم بود، رفتم جبهه؛ اما چهره‌ام، بیست-بیست‌ویک‌ساله، نشانم می‌داد. پنجم ابتدایی را که می‌خواند، مدرسه را کنار می‌گذارد و راه «حوزه» را پیش می‌گیرد و در امتداد آن راه «انقلاب» و «جنگ» را…! انقلاب که پیروز می‌شود، مسئولیت مدرسه علمیه «ملاعبدالله» را بر دوشش می‌گذارند؛ همان مدرسه‌ای که هنوز هم در انتهای بازار میدان امام، جا خوش کرده و چراغش روشن است! سال 59 در میان همه فعالیت‌های علمی، تبلیغی و فرهنگی که اینجا در اصفهان داشته است، «غیررسمی» راه «گلف» و «آبادان» را پیش می‌گیرد و چندماهی را به رتق‌وفتق امور جنگ در همان حوالی می‌پردازد؛ اما به‌مرور احساس می‌کند حضور چندماهه‌اش در جبهه به فعالیت‌هایش ضربه می‌زند و همین می‌شود که بیشتر «اصفهان» می‌ماند و منتظر تا عملیاتی طراحی شود و «رزمی تبلیغاتی» برود جبهه! او جنگ را از «شکست حصر آبادان» شروع می‌کند و تا «کربلای چهار» پیش می‌برد و بعدازآن به «اسارت» و چهارسال زندگی در خاک عراق می‌رسد، که سال‌ها پیشش دومرتبه، از آن فرار کرده بود. روایت حجت‌الاسلام «علیرضا باطنی» از آن سال‌ها، ساعت‌ها زمان می‌خواهد و یک دل سیر گوش؛ ما اما در یک گفت‌وگوی سه‌ساعته با این رزمنده روحانی، تنها توانستیم تا قبل از اسارتش را روایت کنیم و باقی حرف‌ها از آن سال‌ها بماند برای فرصتی دیگر!
NONE
02:44 - یکشنبه 25 اردیبهشت 1401

گلستان‌شهدا، میزبان کنگره ۵۹۰شهید طلبه

پنجشنبه این هفته کنگره پاسداشت ۵۹۰شهید روحانی و طلبه استان اصفهان به‌منـاسبت هفتــه مقـاومــت در خیمـه گلستان‌شهدا برگزار می‌شود؛ این در حالی است که کنگره ملی شهدای روحانیت به پاسداشت چهار هزار شهید روحانی و طلبه کشور، چهارم خردادماه سال جاری با پیام رهبر معظم انقلاب و سخنرانی رئیس‌جمهور در شهر قم برگزار خواهد شد. […]

NONE
02:24 - پنجشنبه 22 اردیبهشت 1401

قصه‌های «اوس‌یحیی» و دوربینش در جنگ!

نوجوان بوده که دوربین دایی‌اش را دست می‌گیرد و عشق عکاسی قند می‌شود توی وجودش! اولین دوربینش «لوویتل 2» را هم از دستمزدهای کارکردن در روزهای گرم تابستان می‌خرد و از همان روزها رسما می‌شود «عکاس»، عکاسی که سال‌ها بعد سر از میدان جنگ و خط مقدم درمی‌آورد. کم‌کم واحد تبلیغات لشکر امام‌حسین(ع) می‌شود سنگرش و دوربین، اسلحه‌اش. می‌گوید که «اولین» عکاس و مؤسس 
بخش عکاسی در «واحد تبلیغات» لشکر امام‌حسین(ع)  است و تا «آخرین» روزهای جنگ با دل‌وجان در این واحد می‌ماند و «عکاسی» می‌کند و البته گاهی هم در یونس، «غواصی»! «یحیی قاسمی» که توی جبهه معروف بوده به «اوس‌یحیی» و از رزمندگان تا فرماندهان همه به همیناسم صدایش می‌کردند، بعد از گذشت سی‌واندی سال از پایان جنگ، با دوربین آن سال‌ها روبه‌روی ما می‌نشیند و از روزهایی می‌گوید که خیلی اتفاقی واردش شد؛ اما عاشقش شد. او معتقد است هزاران شهید در قاب دوربینش نشستند! گفت‌وگوی زیر چکیده‌ای از یک گپ دوستانه در دفتر روزنامه اصفهان‌زیباست که در واپسین روزهای اردیبهشت‌ منتشر می‌شود.
NONE
10:23 - سه‌شنبه 13 اردیبهشت 1401

ویژه برنامه سلام فرمانده

اجتماع بزرگ نسل امام زمانی های اصفهان ویژه برنامه همخوانی سلام فرمانده با حضور جوانان دهه نودی به همراه خانواده در میدان امام خمینی (ره) برگزار شد. 

NONE
06:52 - یکشنبه 11 اردیبهشت 1401

از «بـازی‌دراز» تا «بیـت‌المقدس»

«یک محسن عزیز» عنوان کتابی درباره زندگی شهید «محسن وزوایی» نوشته فائضه غفارحدادی است. در این کتاب روایتی متفاوت از زندگی قهرمان نبردهای بازی‌دراز ارائه شده است؛ قهرمانی که بنیان‌گذار تیپ ۱۰سیدالشهدا (ع) بود و دهم اردیبهشت‌ماه در نـــخستــیــن روز از آغــــاز عمــلیــــات بیت‌المقدس و درحالی‌که فرماندهی محـــور اصلی را بر عهـــده داشــــت، به شهادت رسید. 
 
NONE
21:40 - سه‌شنبه 6 اردیبهشت 1401

نجف‌آبادِ غریب!

«مسیر رستگاری» تازه‌ترین کتاب شبنم غفاری حسینی، نویسنده جوان اصفهانی، این روزها توسط انتشارات شهید کاظمی، در 344 صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این کتاب، روایت زندگی و یک عمر مجاهدت محمد (بهزاد) رستگاری اســت؛ پــــرســتـــار نــــجـــف‌آبــادی که مجاهدت‌هایش از دوران دفاع مقدس آغاز و تا ایام دفاع از سلامت ادامه داشته است. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌و‌گوی ما با نویسنده این کتاب درباره تازه‌ترین کتاب و تجربیاتش در طول نوشتن آن است. از دیگر کتاب‌های این نویسنده می‌توان به «پرخو»، «سنجاب‌های لهستانی»، «بی‌بی مریم بختیاری» و «روز دیدار» اشاره کرد.

NONE
00:12 - یکشنبه 4 اردیبهشت 1401

شفا در گلستان‌شهدا، شهادت در کربلای 10

«مــیــریــداله غـنـی‌زاده» معروف به «سیدآقا»، اگرچه زاده ارومیه و از دیار «باکری»‌ هاست؛ اما استخدام در نیروی هــوایــی، مسیرش را از غـربـی‌ترین به مرکزی‌ترین نقطه ایران می‌اندازد و در خانه‌های سازمانی خانه اصفهان سکنی می‌گزیند. او اگرچه نام و نانش در «ارتش» و در رسته «نیروی هوایی» و محل خدمتش در «پایگاه هشتم شکاریِ» اصفهان بوده است؛ اما عاشق بسیجی‌های خمینی که می‌شود، لباس «بسیج» را به تن می‌کند و عازم «رزم» در جبهه، آن‌هم با بچه‌های حاج‌حسین در «لشکر امام‌حسین(ع)» مــی‌شــود. سـیــدآقــا بــا وجـود هــمــه مخالفت‌ها، سال 64 از محل کارش مرخصی بدون حقوق می‌گیرد و به‌صورت نیرویی عادی و ورای همه مسئولیت‌هایی که در پایگاه هوایی ارتش داشته است، پا در «گردان امیر (ع)»، «گروهان عبدالله» و «دسته 3» می‌گذارد. ماه‌ها بعد از اولین حضورش در جبهه، از ناحیه گلو مجروح می‌شود؛ اما حافظ، «آب حیات» را در گلستان‌شهدا به او می‌دهد و شفا می‌یابد. او با اذن مادرش، آخرین غزل زندگی را در کربلای 10 می‌خواند و سال 1366در منطقه ماووت عراق و در «تپه اسبیدار» به شهادت می‌رسد. فرصتی فراهم شد تا با «احمدرضا کریمیان» که روز و روزگاری با شهید میریداله غنی‌زاده در یک گردان و یک گروهان و یک دسته بوده، و رفاقت با او را «متفاوت» مزه کرده است، همراه شده و پای روایت‌هایش از مردی بنشینیم که معتقد است «انسانی کم نظیر، وارسته و عارف بود. او خاضعانه و خالصانه در جبهه، نوکری بسیجی‌ها را می‌کرد.»

NONE
18:47 - پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401

شفا در گلستان شهدا

در گفتگو با احمدرضا کریمیان همرزم و رفیق شهید میر یدالله غنی‌زاده

NONE
01:49 - پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401

پنج‌هزارساعت بر فراز آسمان!

از نوجوانی، از زمانی که در شهر عسگران نجف‌آباد تیمسار را دیده بود، «پرواز» را دوست داشت. می‌دانست آسمان بهتر از زمین است. به‌عنوان مهندس الکترونیک برای نگهداری تجهیزات فرودگاه به دزفول رفت و آنجا با دیدن شور و شوق خلبانان، علاقه‌اش به پرواز دوچندان شد و همین علاقه کافی بود تا در سال 1356 پس از دوسال آموزش در آمریکا به‌عنوان خلبان شکاری با رتبه ممتاز فارغ‌التحصیل شود. به دزفول بازگشت و به‌عنوان خلبان جنگنده اف 5، مشغول به خدمت شد. در طول جنگ در مأموریت‌های شناسایی و پروازی بر فراز آسمان می‌جنگید. بیش از چهار ســال بــه‌عنــوان افســـر FAC هماهنــگ‌کننده درخواســت‌های نیــروی زمینی و سایر نیروهای عمل‌کننده در خط مقدم بود و پس‌ازآن در اواخر سال 64 به اصفهان آمد و 17 سال در سمت افسر آموزش خلبانی در معاونت آموزش دانشکده خلبانی پایگاه هوایی شهید بابایی خدمت کرد. سرهنگ خلبان بازنشسته علی کثیری معتقد است پروازکردن به‌قصد حراست از مرزوبوم هوایی کشور، لذت وصف‌ناپذیری دارد.