پایداری
NONE
۰۴:۲۴ - پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۱

سردار گمنام جنگ؛ یعنی «بهروز مرادی»!

یک روز گرم خردادی، دانشگاه هنر اصفهان، دفتر مدیریت! مردان موسپید و جاافتادۀ روزگار نشسته‌اند دور یک میز و هرکدام خود را، رفیق و هم‌رزم شهید «بهروز مرادی» معرفی می‌کنند؛ شهیدی که اگرچه نامش با خرمشهر و کوچه و خیابان‌هایش گره‌ خورده است، اما در خانواده‌ای اصفهانی به دنیا آمده و از 1364 دانشجوی دانشگاه هنر اصفهان، در رشته صنایع‌دستی می‌شود. «محمد گلشن»، «محمد سمیرمی»، «محمد ثنابادی»، «جواد اکبری» و «محمد پاکچی»؛ پنج مهمان ویژه نشستی شدند که به نام «بهروز» و به یاد او در دانشگاهی که روزی‌روزگاری دانشجویش بود، برگزار شد.
NONE
۰۳:۵۶ - یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱

شنود عراقی‌ها؛ رمز پیروزی «فرمانده کل قوا»

علی اسحاقی در سه‌سالگی به همراه خانواده‌اش از درچه اصفهان به عراق مهاجرت می‌کند و تا پایان دوران دبیرستان یعنی زمانی که حزب بعث روی کار می‌آید و به آزار و اذیت و اخراج ایرانیان می‌پردازد، آنجا می‌مانند و سپس به ایران بازمی‌گردند. دوره سربازی را در گارد شاهنشاهی می‌گذراند و آنجا با جنگ الکترونیک آشنا می‌شود. پس از سربازی کار در ذوب‌آهن اصفهان و توانیرو را تجربه می‌کند؛ ولی به دلیل ناعدالتی از هر دو استعفا می‌دهد و به خریدوفروش و تعمیرات موتورسیکلت روی می‌آورد. می‌گوید در این حرفه، درآمد بسیار خوبی عایدش می‌شود و خیلی‌ها دیگر او را با نام «حاج علی موتوری» می‌شناسند. علی اسحاقی، زمان انقلاب در فعالیت‌های انقلابی مشارکت فعال داشت. با پیروزی انـــقلاب بــرای خــوابــاندن غــائله‌ها مأموریت‌های مختلفی به گنبدکاووس و سیستان و بلوچستان می‌رود و بلافاصله با شروع جنگ با خانواده و چهار فرزندش راهی جنوب می‌شود. «سردار سرتیپ دوم علی اسحاقی» که به‌عنوان معاون اطلاعات عملیات در جبهه خدمت می‌کند، پس از مدتی مجموعه کوچکی را در واحد اطلاعات به نام «شنود» راه‌اندازی می‌کند و نقش و تأثیر موفق شنود در عملیات‌های مختلف سبب می‌شود تا این واحد از عملیات فتح‌المبین به بعد، با نام واحد «جنگ الکترونیک» نقش‌آفرینی کند. خاطرات او در کتابی به نام «جنگ الکترونیک» به رشته تحریر درآمده است.

NONE
۰۴:۴۳ - پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱

«یحیی»؛ فرمانده سانسورنشده جنگ!

«یحیی» روایتی شخصی از زندگی یک فرمانده نظامی اصفهانی است؛ «سید یحیی رحیم‌صفوی»! کتابی خوش‌خوانش و پرکشش در رسته تاریخ شفاهی که اگرچه مستند است، اما سیر داستانی دارد و مخاطب را از ابتدا تا پایان، همراه می‌کند. «یحیی» به راحتی مخاطب را وارد دنیای یک فرمانده جنگ که از اتفاق تعلق‌خاطر زیادی به زن و زندگی‌اش دارد، می‌کند و با تصویرسازی ذهنی،‌ همراهش می‌شود؛ با فرمانده می‌خندد، با فرمانده می‌جنگد، با فرمانده زخمی می‌شود و در نهایت به او افتخار می‌کند. این کتاب که به قلم «محمدعلی آقامیرزایی»، روزنامه‌نگار برجسته حوزه جنگ و نویسنده دفاع مقدس نگاشته و سال گذشته توسط نشر مرزو‌بوم وارد بازار کتاب شده است، تحسین‌های زیادی را برای نوع متفاوت نوشتنش برانگیخت. کتابی که یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیتش به گفته نویسنده آن، «راوی صادق، جسور و بسیار خوش‌فکر آن است. فرمانده‌ای که خودش را سانسور نمی‌کند و همه چیز را صادقانه بیان می‌کند.»

NONE
۰۳:۲۲ - پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۱

پروازی دیگر

حجت‌الاسلام‌والمسلمین سرهــنــگ خلبان «سید نورالدین حسینی»، بهمن‌ماه سال 53 وارد ارتش می‌شود. به دلیل سرپرستی چند بچه نیازمند و کسب درآمد طلبگی را رها می‌کند. از شیراز به هوانیروز اصفهان می‌آید. گواهینامه خلبانی می‌گیرد و پس‌ازآن دوره تخصصی خلبانی هلی‌کوپتر کبرا می‌بیند. پس از انقلاب هم‌زمان با جنگ‌های کردستان تصمیم می‌گیرد از ارتش استعفا بدهد و دوباره وارد حوزه شود؛ اما پدرش اجازه نمی‌دهد و می‌گوید برای لباسی که بر تن کرده‌ای، هزینه بسیاری شده، حالا که نیاز کشور است، باید کمک کنی. او در ارتش می‌ماند و هم‌زمان با آن دروس حوزه را ادامه می‌دهد. سال 60 ملبس می‌شود و در هر  دو لباس خدمت می‌کند. به‌عنوان خلبان مأموریت می‌رود و هم‌زمان به‌عنوان روحانی در منطقه اعزام می‌شود. صبح تا ظهر پرواز می‌کند. ظهر لباس روحانیت بر تن می‌کند و نماز می‌خواند و مسائل عقیدتی را بازگو می‌کند. اوایل اعتراض‌هایی هم می‌شود که باید یک لباس را انتخاب کند؛ ولی وقتی می‌بینند در هر دو لباس مسئولانه تلاش می‌کند، از او حمایت می‌کنند. در بیشتر عملیات‌های غرب و جنوب حضور داشته و ساعات زیادی با شهید شیرودی و شهید کشوری هم پرواز بوده است. با بیش از 1200 ساعت پرواز با هلی‌کوپتر کبرا  جانباز 53 درصد است. آشنایان او را سید صدا می‌زدند و غریب‌ترها سرهنگ. سید، خلبانی را بهترین درس عملی خداشناسی می‌داند. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش دوم گفت‌وگوی اصفهان زیبا با حجت‌الاسلام‌والمسلمین سرهنگ خلبان «سید نورالدین حسینی» است که بخش اول در تاریخ یکشنبه 8 خرداد منتشر شد.

NONE
۰۴:۱۸ - یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱

از حجره تا هلی‌کوپتر کبری!

طلبگی را دوست داشت. پدرش اصرار داشت لباس روحانیت بپوشد. یک سال در حوزه تحصیل کرد و سپس به دلیل یک‌کار خداپسندانه برای آنکه درآمد مالی داشته باشد، وارد ارتش شد. از شیراز به دانشکده هوانیروز اصفهان آمد. خلبان هلی‌کوپتر کبری شد. عشق پرواز در جانش ریشه کرد. پس از انقلاب دروس حوزوی را  ادامه داد و بهار سال 60 ملبس شد. هم با هلی‌کوپتر کبری پرواز می‌کرد، هم با  لباس روحانیت مسائل عقیدتی را بازگو می‌کرد. جنگنده در آسمان می‌جنگید؛ نترس و بی‌باک. 17 بار  سانحه هوایی برایش اتفاق افتاد. به اعتقاد حجت‌الاسلام و المسلمین سرهنگ خلبان «سید نورالدین حسینی» خلبانی شغلی معنوی است که بر فراز آسمان، خلبان سراسر نیاز می‌شود و اگر با منبع نیاز خو  بگیرد، عارف می‌شود.

NONE
۱۸:۲۷ - جمعه ۶ خرداد ۱۴۰۱
NONE
۲۰:۱۳ - پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱

وداع اهالی نصف جهان با سه شهید دفاع مقدس

عصر امروز شهر شهیدان میزبان سه شهید گلگون‌کفن دفاع مقدس شهیدان محمود دهقان، فریدون ابراهیمی و حسینعلی شاه‌چراغی بود که بر دستان مردم مومن اصفهان از میدان فیض تا گلستان شهدا تشییع شدند.

NONE
۱۶:۳۱ - پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱

فرزند خرمشهر

گفتگو با کشور نجار بانوی امدادگر خرمشهری

NONE
۰۲:۰۰ - پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱

عکس‌های خرمشهر را با جانم گرفتم!

گوشی تلفن را که برمی‌دارد، انگار هنوز همان دختر پرشروشور سال‌های پیروزی انقلاب و جنگ است. دختری که از آرام‌ترین روزهای زندگی‌اش در انگلستان دل می‌کند و خودش را با دوربین عکاسی‌اش به ناآرام‌ترین خطه وطنش می‌رساند تا رسالتی که اجازه‌اش را از امام‌خمینی (ره) در فرانسه گرفته بود، روی زمین نماند. «مریم کاظم‌زاده»؛ عکاس و خبرنگار جنگ، بعد از پیروزی انقلاب و درست در بحرانی‌ترین شرایط کردستان، از طرف روزنامه انقلاب اسلامی پا به این منطقه می‌گذارد و به عنوان عکاس خبری، هم‌دوش رزمندگان و مبارزان کرد، پیش می‌رود. آشنایی و همراهی با دکتر شهیدچمران، گروه دستمال‌سرخ‌ها و ازدواج با سردار شهید اصغر وصالی از اتفاق‌های مهمی است که در این مسیر نیز برای او رخ می‌‌دهد. معتقد است جسارت و شجاعت او بود که باعث شد فرمانده گروه دستمال‌سرخ‌ها دل در گرویش گذاشته و با او ازدواج کند. مریم کاظم‌زاده که حالا بیش از هزار فریم عکس از آن روزها دارد، می‌گوید که بسیاری از عکس‌هایش به دلیل دردناک‌بودن اجازه انتشار و چاپ در روزنامه را نگرفت و از سال 61 به بعد تنها و تنها در آرشیو شخصی‌اش نگه داشته شد. ناگفته نماند مجموعه عکس‌های خانم کاظم‌زاده به تازگی توسط انجمن عکاسان دفاع مقدس چاپ و ماه گذشته در نمایشگاه کتاب تهران از آن رونمایی شد.
 
NONE
۰۳:۲۳ - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱

یادگاری صدام را در اصفهان از پایم درآوردند!

نامش «کشور» است، نام‌خانوادگی‌اش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگ‌شده خرمشهر. «حشمت نو» محله‌شان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچه‌به‌کوچه و بن‌بست به بن‌بستش را؛ هرچند می‌گوید بعداز سقوط خرمشهر به‌سختی خانه‌شان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در  21 سالگی‌اش،‌ همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لب‌ترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشم‌روی‌هم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر می‌ایستد و می‌جنگد و در شرایطی که عــراقی‌هــا خــانه‌بــه‌خــانه و پشت‌بـــام‌ به‌پشت‌بام جلو می‌آمدند، لحظه‌ای مردم را تنها نمی‌گذارد و به‌پیر و جوانِ مجروحان و زخمی‌ها در خرمشهر امدادرسانی می‌کند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخ‌ترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش می‌افتد که در دودسیاه گم شد. می‌گوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و به‌عنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سال‌هاست در پای راستش جا خوش‌کرده‌است. 

NONE
۲۳:۲۲ - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱

خواب طلایی صیادشیرازی برای خرمشهر!

سرهنگ «نجات براتی‌بختیاری» پس از دانشکده افسری و گذراندن دوره‌های زرهی، وارد لشکر 92 زرهی اهواز می‌شود. با شروع جنگ خودش می‌جنگد و خانواده‌اش جنگ‌زده می‌شوند. او پس از پنجاه‌روز از شروع جنگ، مادرش را در شوشتر پیدا مــی‌کنـــد و همســر و فــرزنـــدانـــش را در مسجدسلیمان؛ آن‌ها را به خدا می‌سپارد و تا آخـــرین روزهای جنـــگ می‌مـــاند و می‌جنگد. خرمشهر که آزاد می‌شود، در همان ساعات اولیه ازطرف لشکر 92 زرهی اهواز یک گروه به‌سرپرستی سرهنگ نجات براتی بختیاری، تابلو بزرگی که روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید» را در ورودی خرمشهر نصب می‌کنند، مردم اهــواز خوشحـــال و مســرورند، گالــن آب می‌فرستند جلوی لشکر و می‌گویند از زیر پل خرمشهر آن را برایشان پر از آب کنند؛ می‌خواستند با آب خرمشهر وضو بگیرند.

NONE
۰۲:۲۸ - پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱

ما به جنگ نیاز داشتیم، نه جنگ به ما!

می‌گوید هفده سالم بود، رفتم جبهه؛ اما چهره‌ام، بیست-بیست‌ویک‌ساله، نشانم می‌داد. پنجم ابتدایی را که می‌خواند، مدرسه را کنار می‌گذارد و راه «حوزه» را پیش می‌گیرد و در امتداد آن راه «انقلاب» و «جنگ» را…! انقلاب که پیروز می‌شود، مسئولیت مدرسه علمیه «ملاعبدالله» را بر دوشش می‌گذارند؛ همان مدرسه‌ای که هنوز هم در انتهای بازار میدان امام، جا خوش کرده و چراغش روشن است! سال 59 در میان همه فعالیت‌های علمی، تبلیغی و فرهنگی که اینجا در اصفهان داشته است، «غیررسمی» راه «گلف» و «آبادان» را پیش می‌گیرد و چندماهی را به رتق‌وفتق امور جنگ در همان حوالی می‌پردازد؛ اما به‌مرور احساس می‌کند حضور چندماهه‌اش در جبهه به فعالیت‌هایش ضربه می‌زند و همین می‌شود که بیشتر «اصفهان» می‌ماند و منتظر تا عملیاتی طراحی شود و «رزمی تبلیغاتی» برود جبهه! او جنگ را از «شکست حصر آبادان» شروع می‌کند و تا «کربلای چهار» پیش می‌برد و بعدازآن به «اسارت» و چهارسال زندگی در خاک عراق می‌رسد، که سال‌ها پیشش دومرتبه، از آن فرار کرده بود. روایت حجت‌الاسلام «علیرضا باطنی» از آن سال‌ها، ساعت‌ها زمان می‌خواهد و یک دل سیر گوش؛ ما اما در یک گفت‌وگوی سه‌ساعته با این رزمنده روحانی، تنها توانستیم تا قبل از اسارتش را روایت کنیم و باقی حرف‌ها از آن سال‌ها بماند برای فرصتی دیگر!