خودش را اینگونه معرفی میکند: «من زهراسادات حجازی، فرزند ارشد سردار حجازی هستم.» 37 سال دارد و متولد اصفهان است؛ اما اصفهاننشینی نداشته و از همان اوان کودکی همراه خانواده در شهرهای همدان، مشهد و حالا سالهاست در تهران اقامت دارد. بیست و نهم فروردینماه سال گذشته بـــود کـــه پـــدرش ســـردار سیـــدمحمـــد حسینزاده حجازی، یکی از سرداران خدوم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و جانشین سپاه قدس، در اثر جراحات بهجامانده از جنگ تحمیلی، عروج شهادتگونه کرد و پیکر مطهرش دو روز بعد در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت. آنــــچه در ادامــــه میخوانـــیـــد گفتوگوی ما با زهراسادات حجازی است؛ گفتوگویی که اگرچه قرار بود حضوری و در اصفهان انجام شود، اما کرونا و دوری مسافت اجازه نداد و این همــراهی بــه صحبــت و گفــتوگــــوی یکســاعتـــه در فضـــای مجـــازی ختـــم شد.
هفته گذشته بخشی از خاطرات ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی، فرمانده اسبق تکاوران نیروی دریایی را خواندیم. او در اولین روز آغاز جنگ به همراه گردان یکم تکاوران دریایی عازم خرمشهر میشود؛ روزها در خرمشهر خانه به خانه میجنگد و سپس بهعنوان فرمانده شناورهای هجومی و قایقهای تندرو به همراه کارکنان خود اجرای کمین میکنند، تردد نیروهای دشمن را مختل میکنند و درنهایت دشمن را لحظهای آسوده نمیگذارند. برای ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی، درد و مصیبت پرپر شدن جوانها در آن زمان بیش از همه سخت و سنگین است و شجاعت و دلاوری بچهها شیرینترین یادگار آن روزها. به خودش میبالد و بینهایت خدا را شاکر است که این لیاقت را نصیب او کرده تا بتواند وظیفه خودش را به ناموس و وطنش ادا کند و امروز هم میگوید هر زمان، هرجا چشم ناپاک به مام وطنم دوخته شود، آن چشم را از حدقه درمیآورم.
تاریخ جنگ، عملیات رمضان را از آن دسته عملیاتهایی معرفی کرده که موفقیت آمیز نبوده و شکست سختی را برای ایران در پی داشته است. گرمای هوا، ماسهایبودن زمین عملیات، تجهیزات زرهی جدید عراق و موانع فیزیکی جدید مانند خاکریزهای مثلثی و… که مستشاران خارجی آن را برای عراق طراحی کرده بودند، از جمله ویژگیهای خاص این عملیات بوده که بدون شک در نتیجه این عملیات تأثیر ویژهای داشته است. این اما همه قصه نبوده و گرفتن تلفات سنگین از دشمن البته یکی از موفقیتهای این عملیات عنوان شده است. در این عملیات رزمندگان اسلام بیش از هزار تانک را منهدم کردند و بیش از هشتهزار نیروی عراقی را کشته، زخمی یا اسیر کردند. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگو با سردار حاج «غلامحسین هاشمی»، فرمانده گردان ادوات لشکر 14 امام حسین (ع) است که در این عملیات بیست سال بیشتر نداشته است.
در نیروی دریایی در حال آموزش بود که دو تن را با کلاه سبز، لباسهای استتار و بدنهای ورزیده دید. نامشان را پرسید، «تکاور»! خودش را در قامت تکاوری تجسم کرد و با این تجسم، آینده او شکل گرفت. دیری نپایید که دوره کلاه سبز دید و در نهایت در کماندو اسکول انگلیس، دوره جنگهای آبی و خاکی و هدایت قایقهای نفربر را گذراند و پس از آن توانست در لباس تکاوری به مردم میهنش خدمت کند. با حمله هوایی عراق، همراه گردان یکم تکاوران نیروی دریایی صبح اول مهر عازم خرمشهر شد. لحظهای تردید نکرد. برای دفاع از خاکش داوطلبانه رفت. خودش را در قبال مردم سرزمینش مسئول میدانست. معتقد است وقتی یک تکاور در انگلیس دوره میبیند، هزینه بسیار زیادی به کشور تحمیل میشود که بخشی از این هزینه از مالیات پرداختی مردم است. حال هنگام حمله دشمن در قاموس او نمیگنجید که آرام بنشیند. برای وجب به وجب خاک خرمشهر خانه به خانه جنگید و پس از آن در تمامی سالهای جنگ مقتدرانه در عرصه نبرد ایستاد. «ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی» جانباز 87 درصد میگوید در سختترین شرایط جنگی ذرهای نترسیدم، لحظهای نهراسیدم. چرا که عاشق وطنم هستم و یک گِرم از خاکش را با کل اروپا و ثروتهای جهان عوض نمیکنم…!
یک وقتهایی باید گذاشت و رفت. باید دست بیقراریهای دل را گرفت و برای دلتنگی چارهای اندیشید، باید رفت به سرزمینی که قصه دل و دلدادگیاش را هرچه بخوانی، نه تمام میشود و نه تکراری. باید رفت و خواند این غزلهای ناب بندگی را. باید دل را به نسیم سپرد و سر بر خاک گذاشت و از تکانهای شانه هم ترس به دل راه نداد که اینجا همان دیاری است که مردانش برای رسیدن به آسمان از یکدیگر سبقت میگرفتند. شهر به شهر، منطقه به منطقه اینجا حال دل خوب است. اهل هرکجا که باشی… اینجا راهیان نور است.
کتاب شهید همت در مکتب نبوی(ص)، گذری بر رفتارهای مدیریتی شهید همت از مجموعه کتابهای فرمانـدهان جـوان انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس است که چاپ اول آن در سال 1392 منتشر شد و به روایاتی از زندگی فرمانده جوان، شهید محمدابراهیم همت میپردازد. به مناسبت سالگرد شهید همت با نویسنده کتاب، علیرضا شفیعی، دکترای علوم سیاسی به گفتوگو پرداختیم.
نه از مین و دم و دستگاه آن سر رشتهای داشت و نه اصلافکرش را میکرد که شاید روزی مهمترین سکانس زندگیاش در خطرناکترین میدان جنگ، یعنی «میدان مین» رقم بخورد. تجربه فعالیتش در کردستان و سیستان و بلوچستان اما پایش را به گروه «تخریب» باز و او را یکی از اعضای گروه نه نفره آنها و یک «تخریبچی» کرد. چیزی نمیگذرد که با انواع مینها، میدانها، موانع و تاکتیکها آشنا میشود و در چند سانتیمتری خطر، کاشتههای مرگ را در «میدان مین» برداشت و خنثی میکند. او اما با مینهای «گوجهای، والمری، ضدتانک»، سیم خاردارهای «فرشی، حلقوی، کفشکی، پومر» و «سیمچین، سرنیزه، سیخک، شبنما و نوار علامتگذاری» رفاقتی دیرینه دارد.
در محل بـزرگتـریــن و ســخـتتـریــن عملیات دفاع مقدس، یادمانهایی ایجاد شده که یادآور سلحشوری غواصان در آبهای خروشان اروندکنار و نبرد نفر با تانک در شلمچه است. گزارش خبرگزاری فارس را درباره این یادمانها در ادامه میخوانید.
نشست روایتگران عشق و مقاومت و ایثار آزادگان اصفهانی با حضور راویان آزاده، مدیر بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج) استان اصفهان و بانوی آزاده، شمسی بهرامی در بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج) برگزار شد. به گزارش اصــفهانزیبا، «مــنوچهر شاهحسینی» از جانبازان آزاده با اشاره به اینکه امروز دومین نشست راویان آزاده برگزار میشود، اظهار داشت: برای ابلاغ پیام دوران اسارت باید ضعفها و کاستیهای راویان بررسی و اصلاح شود تا این حرکت زینبگونه برای انتقال پیام به آیندگان به بهترین شکل ادامه پیدا کند. او افزود: هدف از نشستهای راویان آزاده همافزایی و ابلاغ پیام، آسـیبشـنـاسی در زمـینـه روایـتگری، انتقال تجربیات به یکدیگر و شناسایی راههای جذاب تبلیغی برای انتقال پیام میباشد.
فـــرمانـــده 29ســـاله لـــشـــکر 14 امامحسین(ع) از روزهای آغازین جنگ تحمیلی، در جبهه جنوب حضور داشت و طلایهدار چندین عملیات موفقیتآمیز آن دوران بود. در اتاق جنگ، «حسین خرازی» جزو اولین امیدها و نوک پیکان حمله محسوب میشد. شهید خرازی با هفت سال تجربه نبرد و فرماندهی در جبههها، گوشه جدیدی از اخلاق، شجاعت، ایمان و ذکاوت را به نمایش گذاشت. روایتهای زیادی از منش و فرماندهی شهید حسین خرازی وجود دارد که روزنامه اصفهانزیبا بر اساس گلچینی از این روایتها، سیری کوتاه بر جنبههای شخصیتی این فرمانده جوان داشته است:
روزمرگی، زندگی همهمان را در برگرفته و گاهی آنقدر غرق در مشغلهها میشویم که عزیزترینها را فراموش میکنیم. آنانی که در دههای نه چندان دور، پسران جوانشان را از زیر قرآن عبور دادند و رهسپار جبههها کردند؛ همان زنانی که هیچگاه حس و حال واقعیشان را درک نخواهیم کرد. اما هنوز افرادی پیدا میشوند که با صبر و علاقه، پای صحبت مادران شهدا بنشینند و درددلهایشان را با قلم، ماندگار کنند. آثار متعددی درباره سیره مادران شهدا و روایت زندگی شهید از زبان مادر منتشر شده است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگو با مرتضی قاضی، نویسنده حوزه تاریخ شفاهی دفاع مقدس به بهانه شنیدن زیست تجربههایش در گفتوگو با مادران شهداست.
هفته گذشته بخش اول خاطرات جانباز آزاده سرهنگ حسین حسینی را خواندیم. بعد از پنج سال و سه ماه و 12 روز جنگ با دشمن بعثی اسیر میشود، او را به پادگان الرشید میبرند، در آنجا مهمان اتاق شکنجه میشود و بعد از سه ماه او را به اردوگاه 19 تکریت که اردوگاه افسران است انتقال میدهند. در آنجا یکی از خلبانها به او و دوستانش میگوید فرار کنید و همین صحبت، جرقه فرار را در ذهن او ایجاد میکند. برای فراهمکردن امکانات فرار تلاش میکند، اما گمشدن یک نبشی، عراقیها را حساس میکند و او در دام میافتد. حسینی را تفتیش میکنند و تنها یک نقشه و چاقو پیدا میکنند.