تحولات خاورمیانه در سالهای اخیر چنان سرعتی به خود گرفته که اگر در زمان وقوع هریک از بحرانها، در علل و عوامل و جنبههای پیرامون آن تحقق و مطالعه و یافتهها ثبت نشود، چه بسا ممکن است با وقوع حادثهای تازه، بحران قبلی از دستور کار خارج و به مرور فراموش شود. هرچند برخی از این بحرانها چنان عمیق و تأثیرگذار است که تا سالها و شاید دههها بر روابط و شرایط زیستی ساکنان منطقه اثرگذار خواهد بود؛ مانند ظهور پدیده «داعش» که تقریبا همه مناسبات در خاورمیانه را تحتتأثیر خود قرار داد و بسیاری از نگرشها درباره ثبات اندیشهورزی و نظامیگری در منطقه خاورمیانه را برای همیشه دگرگون کرد.
عاشق ارتش است، اگر زندگی شانسی برای بازگشت داشت، باز هم انتخابش ارتش بود. سال 59 وارد دانشکده افسری میشود و ســـال 62 بهعــنوان ستـــوان دوم فارغالتحصیل. به عنوان نفر برگزیده دوره مقدماتی مرکز پیاده شیراز انتخاب میشود.شیراز برای ماندن او اصرار دارد؛ اما او جبهه را انتخاب میکند. خودش میگوید غیرت یک ارتشی قبول نمیکند دشمن وارد کشورش شود و او آرام باشد.
«مرتضی صمدیهلباف» سال ۱۳۲۵ در شهر اصفهان به دنیا آمد. دانشجوی نمونه و معروف مهندسی دانشگاه آریامهر بود که قبل از 1350 به عضویت «سازمان مجاهدین خلق ایران» درآمد و از این طریق، در عملیات بسیاری شرکت کرد. گفته بود ابتدا در یک کادر علنی فعالیت میکرده که با سازمان مخفی در ارتباط بوده است؛ اما بعد از اینکه یک مسئله امنیتی برایش بهوجود میآید، مخفی میشود و اینگونه زندگی سیاسی و مخفی مرتضی آغاز و با انجام فعالیتهای سیاسی ضد رژیم، حساسیت ساواک درباره او برانگیخته میشود. مرتضی با پیبردن به هویت مارکسیستی سازمان مجاهدین، بهصورت رسمی جدایی خود را از سازمان مجاهدین اعلام میکند؛ بنابراین اعضای گروه، همه عزمشان را برای ازمیانبرداشتن او جزم میکنند.
سید محمود موسوی از 18 سالگی پا در خط انقلاب میگذارد و بهعنوان یک بازاریِ فعال سیاسی برای آگاهی مردم تلاش میکند، همه سختیها را به جان میخرد، زندانی میشود، شکنجه میشود؛ اما دست از مبارزه برنمیدارد. او آن زمان با وجود همه شکنجهها امید داشته که دودمان طاغوت در هم شکسته میشود. خوشحال است از این پیروزی، هرچند پس از آن عدهای آزارش میدهند، کنایه میزنند، به جای دلجویی، دل میشکنند. او حتی هشت سال دفاع مقدس هم آرام نمینشیند و به همراه پسر ارشدش، سید محسن موسوی و برادرزادههایش راهی میدان جنگ میشود تا آنجا که سید محسن، پسرش شهید میشود و رهبر معظم انقلاب به سیدمحمود موسوی لقب «ابوشهید» میدهد.
اگر از شما بخواهند زنان حماسهساز تاریختان را نام ببرید، اسمی به خاطر دارید؟ تاکنون تصاویر کدامیک از زنان تأثیرگذار در پایههای این نظام و حکومت را در تلویزیون و رسانههای بصری دیده و آنها را به طور خلاصه و نه کامل، میشناسید؟ تاکنون این عبارت را در هشتگهای اجتماعی و مرورگرهای مختلف جستوجو کردهاید؟ شاید اولین تصویری که پس از شنیدن واژه «زن» به ذهنتان خطور میکند، موجودی ضعیف با روحیهای کاملا احساسی باشد که وظیفهاش تنها معطوف به خانهداری و تربیت فرزند و حضور کمرنگتر در عرصههای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است.
کتاب «یحیی»، روایتی مستند از زندگی سیدیحیی رحیمصفوی از ابتدا تا پایان عملیات «الی بیتالمقدس» در خرداد ۱۳۶۱ است که محمدعـلـی آقامیرزایی بهعنوان مـحـقق و نویسنده، این کتاب را در ۴۰۰ صفحه به رشـتـه تحریر درآورده و انتشارات مرزوبـوم آن را بـه چـاپ رســانــده اســت. ســــردار سیدیحیی رحیمصفوی، زاده ۱۳۳۱ اصفهان، بین سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۵ فرمانده نیروی زمینی سپاه بوده است. او سپس بین سالهای ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶ قائممقام فرمانده کل سپاه بود و در ۱۳۷۶ به فرماندهی کل سپاه پاسداران رسید و ۱۰ سال فرماندهی این ارگان نظامی را برعهده داشت و هماکنون دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم کل قواست.
از اینکه راهی برای رفتن پیدا کرده در پوست خود نمیگنجد؛ پسربچهای که برای رفتن به میدان رزم، خیلی کوچک است. مهدی عطایی، دوازده سال بیشتر نداشته که تصمیمی مردانه میگیرد و عزم جنگ میکند اما به دلیل جثه کوچک و کمی سنوسالش، به هر دری که میزند، اجازه رفتن نمیگیرد. او در اصفهان، هرجا میرود دست رد به سینهاش میزنند تا بالاخره یکی از دوستانش در بسیج به او پیشنهاد میدهد برای رفتن از دولتآباد اقدام کند. «پس از آنکه برای رفتن به جبهه از پایگاههای بسیج اصفهان ناامید شدم به پیشنهاد یکی از دوستانم به دولتآباد رفتم و بعد از ثبتنام در بسیج آنجا، قول اعزام به جبهه گرفتم.»
در سالروز وفات حضرت امالبنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نامگذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفتهایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشمانتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سیونه سال، روزها و شبها چشمبهراه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. اینهمه سال بیخبری، دل دریایی میخواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچههایش کوه صبر میخوانند، مادری که اجازه نمیدهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17سالهاش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیتالمقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی میشنیدند که آزارشان میداد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوانهای سید سعید امیزاده در شلمچه پیداشده است.
یکوقتهایی دنیایش میشود یک اتاق. یکوقتهایی خلوتش خلاصه میشود در یک قاب عکس چوبی با رنگ قهوهای سوخته. یکوقتهایی حرفهایش را باید جور دیگر شنید وقتی دانهدانه حرفهای دلش از روی گونه کمی رنگ و رو رفتهاش چکه میکند و میافتد درست وسط همان قاب عکس چوبی…
همه ما از مکتب حاج قاسم صحبت میکنیم؛ از اینکه این مکتب تربیتکننده مردان و زنان انقلابی است، این مکتب، مکتب بصیرت است. جوهرهاش صداقت و اخلاص است و عکسها و فیلمهایی که این روزها پیاپی منتشر میشود. مکتب حاج قاسم کدام است؟ اصول و مبنای آن چیست؟ یکی از راههایی که میتواند شناخت عمیقتری از این مکتب، همچنین شخصیت و ابعاد وجودی سردار حاج قاسم سلیمانی برای ما ترسیم کند، دقیقشدن در وصیتنامه ایشان است که با فرازهایی جامع، نوع جهانبینی این مرد بزرگ را نشان میدهد. وصیتنامه با فرازهای عاشقانه او با خدا آغاز میشود و نعمتهایی را شاکر است که متحیر میشویم.
نشست «قرار سهشنبهها» به یاد سردار شهید احمد کاظمی و با حضور همرزمان این شهید، در گلستان شهدای اصفهان برگزار شد.
«حاج حسن» ده سال از «حاج احمد» بزرگتر است و پسر دوم خانواده «کاظمی نجفآبادی»! با اینکه شانزده سال از رفتن برادرش میگذرد، شروع به حرفزدن که میکند، انگار همین دیروز بوده که تلویزیون را روشن میکند و دنیا روی سرش خراب میشود… «دقایقی پیش، با سقوط یک هواپیمای نظامی در مناطق شمالغرب کشور، جمعی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران به شهادت رسیدند. حاج احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، ازجمله سرنشینان این هواپیما بوده است.» آنچه در ادامه میخوانید، روایت سالها برادری احمد و حسن است…!