سرپرست مرکز تخصصی بانوان آفتاب با بیان اینکه اصفهان، الگوی برنامههای مؤثر در دیگر شهرهاست، گفت: برخی از شهرها درصددند تا تجربههای اصفهان را عملیاتی کنند.
با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه میشود و میگوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشمغرهای میگوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»
صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را میبیند، دوباره سر ناسازگاری برمیدارد؛ دفعه قبل هم همین شد.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
دنبال کردن اخبار ممکن است گاهی صبر و حوصله ما را به چالش بکشد، اما بدون شک نمیتوان از حقیقت و چیزی که کنار گوش ما و زیر همین آسمان در حال رخ دادن است فرار کرد.
خواهرم حجاب تو سنگر آغشته به خون من است؛ میدانم کمتر از آنم که سفارش به حجاب تو کنم، ولی بدان تفنگی که در دست من است، چادری است که بر سر توست. اگر میل به حفظ اسلام داری، چادر و حجابت را سلاحم بدان…
رهبر انقلاب در دیدار اعضای ستاد برگزاری کنگره ملی بزرگداشت شهدای اصفهان فرمودند: «آنچه من سفارش میکنم این است در درجه اول کارهایی که شما در این بزرگداشتها انجام میدهید، طوری انجام دهید که اثربخش باشد. صرف ساختن کتاب کافی نیست، صرف ساختن فیلم کافی نیست.»
هوا را توی ششهایم میکشم. بوی نم باران حالم را عوض میکند. انگار چشمهایم هم باز میشوند. میدان را دور میزنیم.
زندگی همه ما با اعداد گره خورده است. بله؛ همه ما؛ از صبح که از خواب بیدار میشویم تا شب که به رختخواب میرویم؛ وقتی چشم باز میکنی و ساعت هفت صبح را میبینی و مثل برق از جایت بیرون میپری؛ وقتی میخواهی آدرس منزل به دیگران بدهی و شماره پلاک و واحد میگویی یا وقتی میخواهی به دیگران زنگ بزنی؛ وقتی برای خرید، اسکناس میشماری و تحویل صاحب مغازه میدهی و شبها که گوسفندان را میشماری؛ ولی آیا تابهحال از خود پرسیدهاید که این اعداد چه انرژی و نیرویی با خود دارند؟!
آذر به نیمه رسیده بود که کاروانی دیگر از شهدای گمنام به شهر اصفهان رسید. پل بزرگمهر؛ میعادگاه همیشگی شهدا با مردمی که سرمای هوای روزهای آخر پاییز را به جان خریدند، آمده بودند به استقبال و باز نوای «شهید گمنام سلام…» در آسمان این شهر پیچیده بود.
نمیدانم. آدماند یا فولاد؟ چطور ایستادهاند؟ چطور مقاومت میکنند؟ اصلا چطور تاب میآورند؟ ما اگر جای آنها بودیم چهکار میکردیم؟
سر به سجده گذاشته بود و اشک میریخت. از وقتی برای استاد پرورش آن خبر را آورده بودند، به این حالت افتاده بود. چند ساعت پیش، شخصی از جانب آیتالله بهاءالدینی آمده بود.