تجربه خانواده های سرطانی
NONE
۱۳:۰۶ - سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

رنجِ مضاعف

تنها سه چهار روز بعد از پیچیدن خبر بیماری‌ در بین دوست و آشناها آماج پرسش‌های تکراری و آزار دهنده قرار گرفت؛ سوال‎‌هایی که هر کدام‌شان انگار سطل آب یخی بودند که بر روی سر محمدرضا می‌پاشیدند. هر چه از پاسخ دادن به آن‌ها فرار می‌کرد، اما بیشتر در مواجه با آن‌ها قرار می‌گرفت: «آخه تو چرا باید سرطان بگیری؟ تو که سنی نداری! زمینه فامیلی داشتید؟ گرید چنده؟ اول باید شیمی درمانی را شروع کنی یا جراحی؟ امیدی هست!» و هزار و یک سوال دیگر که محمدرضای بُهت‌زده، هیچ‌وقت جوابی برای آن‌ها نداشت: «خیلی طول کشید تا خودم با “سرطان” کنار بیایم و ناچار به پذیرش آن شوم و درمان را شروع کنم؛ شاید دو ماه.