چترم را میبندم و سرم را رو به آسمان میگیرم. دهانم را باز میکنم. چند دانه برف روی زبانم میافتد، خنک میشوم و میخندم. لحظهای رد نشده که یک دانه هم ناغافل خودش را میکوبد توی عدسی چشمم. چشمم میسوزد.
آدم خوبی بودم. همچنان با شدت و حدت، طلب شهادت میکردم. سالبهسال وصیتنامهها را با لحن عارفانهتری بازنویسی میکردم.