ارتباط قلبی ایرانیان با شعر فارسی موضوعی انکارناپذیر است و رد این ادعا را میتوان در عمر هزارانساله شعر فارسی بهوضوح دید. شعر قطاری است که هیچگاه متوقف نخواهد شد و تا ابد مسافران دلدادهاش را با خود به همراه خواهد برد.
«و هرگز چنین نیست که مردی اندوهگین نباشد، اما پیشاز رسیدنِ روز، چون برپای شود و با احتیاط خود را بهکار درختی کهنسال بگمارد و چانهاش متکی بر واپسین ستاره در انتهای آسمان روزهدار، نظارهگر چیزهای بزرگ و معصومی است که شادمانه درگردشند… .»(آناباز، سن ژون پِرس، محمد مهریار، محمود نیکبخت) محمود نیکبخت، جانِ شیفته و حضور آگاهِ ادبیات و فرهنگ بود. در عرصه ادبیات، علاقهمند فراوان است؛ افرادِ بادانش کم نیستند؛ سودایی و شیفته بسیار است؛ اما «شیفته بادانش» اندک است. شورمند شعورمند، نادر است؛ و نیکبخت از ایندست، دردانه و یگانه بود. هم ازاینروست که از دستدادن چنین گوهری، خسرانی است بیجبران. در این مجال اندک، بهتر دیدم بهجای آنکه «لختی قلم را بر وی بگریانم»، به بیان یادها و دریافتهایی (اگرچه مختصر و پراکنده) از نزدیک به سهدهه آشنایی با او بپردازم.
آنچه میخوانید سه برش از کتاب «تاریخ اشکها» است که چند سالی است مشغول گردآوری و نوشتنش هستم، اثری که از آغاز، دوست عزیز زندهیادم محمود نیکبخت در جریان نوشتنش بود و گاهی بخشهایی از این را برایش میخواندم و اتفاقا دو هفته پیش که آخرین بار (با تلفن) با او حرف زدم سراغش را گرفت و گفت حیف است که همین طور بماند و سرانجام پیدا نکند.در این یک سال و نیم گذشته ما فقط با تلفن در تماس بودیم. همه احتیاطهای لازم را انجام میدادیم غافل از آنکه مرگ همیشه از دری وارد میشود که اصلا فکرش را نکردهای. ترفندهای زیادی در آستین دارد. فقط کاش محمود بود و اینها را میخواند. یعنی این خواسته زیادی است؟
میگویند شاهنامه آخرش خوش است؛ اما اگر گذری به آخر آن انداخته باشید متوجه میشوید که اتفاقا پایان تلخی دارد و این پایان نه فقط به انتهای داستان شاهنامه و سرگذشت ایران، بلکه به سرنوشت خود حکیم فردوسی هم مربوط میشود؛ از آن جهت که محمود غزنوی آنطور که شایسته فردوسی و اثرش بود، از آنها حمایت نکرد. اما حسن انوری در «فرهنگ امثال سخن» درباره اینکه چرا این ضربالمثل اینقدر رواج داشته است میگوید: «این ضربالمثل اشاره طنزآمیز به کاری دارد که برخلاف انتظار شخص پیش میرود و پایان خوشایندی ندارد. در واقع در این کتاب این ضربالمثل بهعنوان یک جمله معکوس درباره یک ماجرا با پایان ناخوشایند به کار میرود.»