او را با چفیه فلسطینی قرمز رنگش می شناسیم. مردی با چشمانی سیاه و بسیار نافذ. چهرهای پر از معما، شخصیتی ناشناخته و البته بسیار دوستداشتنی با هالهای از رمز و راز. شچهرهای ناشناس که او را تبدیل کرده به صدای مقاومت.
به وقت تقویم ما، دو روز از اربعین سال صفرچهار، گذشت. اربعین، ما را میرساند به قصههای مشایه. به جستجو برای رسیدن به کربلا، به کمال، به اینکه باید راه را تا انتها رفت، به اینکه در سمت درست ایستادهایم، به همقدم شدن برای رسیدن به یک هدف واحد، برای رسیدن به نور به حسین علیهالسلام.
گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیدهاند. انگار افتاده به دام بیابانی بیآب و علف. واژههایش سرگردانند و حیران. اشکهایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش.
من عاشق جلوتر از زمان و مکان بودنم. عاشق رفتن به 30، 40 سال آینده. یک وقتهایی پا را فراتر میگذارم و به زمانی فکر میکنم که هیچ کدام از ماهایی که الان هستیم، نیستیم.
نگار یک سد محکم گذاشتهاند جلوی کلمههایم. واژههایم دلودماغ ندارند. پشت چراغقرمز، چشمهایم قرمز میشود. گره میافتد بین ابروهایم، چراغ که سبز میشود یادم میرود باید حرکت کنم.
«بچهها به صف شدهاند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرفها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشهای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصهها؛ شهر قصههای خاکستری، شهری پر از بازیهای ناتمام.
زمستان که خیز برمیدارد برای نفسهای آخر، سرعت انجام کارها میرود بالا. انگار دکمه دور تند را زدهاند و حتی مجالی نیست برای یک نفس تازه.
تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.
از آن عکسهای ریشهدار است. از آن عکسها که خیره میکند آدم را. از هر طرف چشم میاندازم و یک کنج عکس را میگیرم که برسم به قلبش، امید است که شُره میکند.
ذکر میپیچد توی لبهایش، دعا رخنه میکند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا میکند در دلش و راه میرساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.
وقتی گفتند برای غزه بنویسم، تمامِ من خسته شد. وقتی گفتند برای کودکان غزه بنویسم تمامِ منِ خسته، خیسِ اشک شد. شدم شبیه گنجشکی که زیر باران مانده و سرمای زمختی نشسته است به تنش…
از آن شب که آههایمان کش آمدند و قد حرفهایمان کوتاه شد،