منیره فهامی
خیابانی پر از دست‌انداز
۱۷:۱۰ - دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
یکی از مشکلات اصلی محله کوجان، خیابان شهیدان کاظمی و چاله‌های فراوان آن است

خیابانی پر از دست‌انداز

محله کوجان یکی از محله‌های قدیمی منطقه8 شهـرداری اسـت. این محله بین قسمتی از خیابان امام خمینی، خانه‌اصفهان و رزمندگان محصور شده است. مردمی بومی دارد که در گذشته کشاورزی شغل اصلی آن‌ها بوده است.

دو کبوتر برای روی تابوت
۱۶:۰۳ - دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
ابراهیم اکبری، جانباز و راوی دفاع مقدس، از برادر شهیدش، محسن می‌گوید

دو کبوتر برای روی تابوت

در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله کوجان نوجوانانی قد کشیدند که زیر پرچم آرمان‌هایشان خیلی زود بزرگ شدند.

معماری که ردپایش توی محله پیداست
۱۵:۵۰ - دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
معرفی عباس عبدالکریمی، معمار پیشکسوت محله کوجان

معماری که ردپایش توی محله پیداست

وقتی توی محله‌های این شهر قدم می‌زنی می‌توانی آدم‌هایی پیدا کنی که کارهای مخصوص به خودشان را داشته‌اند و البته آن‌قدرها هم شناخته‌شده نبوده‌اند؛ آدم‌هایی که در محله‌ها تأثیرگذار بودند و معرفی آن‌ها و کارهایشان می‌تواند الگوی خوبی در بقیه محله‌‌ها و آدم‌های شهر باشد.

پاکار، هنوز پای‌کار نظام
۱۵:۴۷ - دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
گفت‌وگو با آزادۀ سرافراز احمد پاکار

پاکار، هنوز پای‌کار نظام

در دل هر جنگی روایت‌هایی پنهان می‌مانند که نه در تاریخ ثبت می‌شوند و نه در هیاهوی میدان‌ها شنیده. روایت‌هایی که تنها در سکوت چشمانی پیدا می‌شوند که از مرز مرگ و زندگی عبور کرده، از سختی اسارت گذشته و دوباره به آغوش آزادی و خانواده برگشته است.

به همه کتاب هدیه می‌داد
۱۵:۱۵ - سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴
روایتی از شهید عبدالجواد مهرانی از زبان خواهرش

به همه کتاب هدیه می‌داد

کوچه‌های قدیمی بابلدشت بوی خاطره می‌دهند؛ بوی روزهایی که مردانگی از همین خانه‌های ساده قد کشید و به آسمان رسید. در ابتدای یکی از همین کوچه‌ها، تابلویی سفیدرنگ نگاهم را می‌دزدد.

پرشکوه از نفس افتاده
۱۴:۴۳ - سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴
گزارشی از سر قبرآقا در محله بابلدشت اصفهان

پرشکوه از نفس افتاده

ابتدای شرقی خیابان کاوه و در ضلع شمالی کوچه‌ای در کنار پایانه بابلدشت، بنایی آرام و کم‌صدا در میان هیاهوی شهر سر برآورده است؛ مقبره‌ای که روزگاری در شمار آبادترین و باشکوه‌ترین بناهای این محدوده بوده و امروز نشانی از شکوه کهن را در دل فرسودگی پنهان کرده است.

وقتی یک اتاق، تاریخ می‌شود
۱۶:۰۹ - سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
گزارشی از نمایشگاه شهید اصغر لاوی و روایت زندگی او از زبان فرزندش رسول

وقتی یک اتاق، تاریخ می‌شود

از پله‌ها که بالا می‌رویم، انگار قدم‌به‌قدم از زندگی روزمره جدا و وارد لایه‌ای دیگر از زمان می‌شویم؛ طبقه سوم خانه، جایی که یک اتاق ساده به نمایشگاهی از خاطره، ایمان و رشادت تبدیل شده است.

معجزه‌ای به نام زندگی
۱۵:۱۰ - سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
مصطفی غلامعلیان از برادران شهیدش عباس و علی و برادر جانبازش اکبر می‌گوید

معجزه‌ای به نام زندگی

در بعضی خانه‌ها، جنگ فقط یک فصل از تاریخ نیست؛ بخشی از زندگی است. خانه‌ای که نام شهید و جانباز با نفس‌های مادر و خاطره‌های برادر گره‌خورده، هنوز هم بوی ایثار می‌دهد. آنچه می‌خوانید، روایت مصطفی غلامعلیان است؛ برادر دو شهید، علی و عباس غلامعلیان و برادر جانباز اکبر غلامعلیان؛ روایتی از خانواده‌ای معمولی که روزگار، آن‌ها را به اسطوره‌های بی‌ادعا بدل کرد.

از همت‌آباد تا میدان همت
۱۲:۴۷ - سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
روایت روح‌الله نورشرق از برادران شهیدش حجت‌الله و آیت‌الله

از همت‌آباد تا میدان همت

در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله همت‌آباد، به خانه‌ای می‌رسیم که نامش با ایثار گره خورده است، خانه‌ای که دو فرزندش را در راه اسلام و ایران تقدیم کرده و هنوز صدای دعا، مداحی و خاطره، در شریان این بنا جاری است.

شهیدی که دو بار به خاک سپرده شد
۱۶:۳۳ - چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴
آسانت هاکوپیان از برادر شهیدش «هراچ» می‌گوید

شهیدی که دو بار به خاک سپرده شد

در تاریخ این سرزمین، ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ روایت همدلی مردمانی است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، از نام، نشان و تفاوت‌ها عبور کردند و برای «ایران» ایستادند.

خاطراتم با صیاد و حاج قاسم
۱۵:۲۹ - چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴
گفت‌و‌گو با سرهنگ خلبان آرتیم ملیکیان

خاطراتم با صیاد و حاج قاسم

او خلبان روزهای جنگ است؛ همان روزها که شجاعت، ایمان و عشق به وطن آسمان را خانه او کرده بود.

نور چشمِ بابا!
۱۳:۲۱ - سه‌شنبه ۳۰ دی ۱۴۰۴
روایت‌های زندگی شهید «امیرعلی پیمانی»، شهید مدافع امنیت، از زبان پدر و مادرش

نور چشمِ بابا!

پدر که باشی، همه طور دیگری رویت حساب می‌کنند. می‌شوی تکیه‌گاه و ستون محکم خانواده. اما گاهی پدر هم می‌شکند، شانه‌هایش می‌لرزد و اشکش جاری می‌شود؛ وقتی‌که پسرش مظلومانه به شهادت می‌رسد؛ آن هم اولین پسرش. همانی‌که اولین بار بابا شدن با او برایش معنا شده بود. قند توی دلش آب می‌شد وقتی قد کشیدنش را می‌دید.