به گزارش اصفهان زیبا؛ او خلبان روزهای جنگ است؛ همان روزها که شجاعت، ایمان و عشق به وطن آسمان را خانه او کرده بود. او پرواز را رسالتی بزرگ میدید و این رسالت را با هنر و مهارت در مأموریتهای موفق بسیار در دوران جنگ اثبات کرد، مأموریتهایی که آرامش را به آسمان کشورش آورد.
رشادتهای او هیچگاه از تاریخ این کشور پاک نخواهد شد. او بهترین سراستاد خلبان است و توانسته بیش از هفتهزار ساعت پرواز را در کارنامه خود ثبت کند.
سرهنگ آرتیم ملیکیان، بعد از جنگ نیز رسالت خود را تمامشده ندید و به پرورش نیروهای زبده هوانیروز پرداخت و حتی در جنگ دوازدهروزه بارها و بارها پیشنهاد داد که اگر کمکی از دستش برمیآید، آماده رفتن به میدان است.
پای صحبتهای او مینشینیم و شنونده خاطرههای ارزشمندش میشویم.
مادرم خانهدار و پدرم پرستار بود
خودش را از ارامنه جلفای اصفهان و متولد ۱۳۲۶ در خیابان خاقانی معرفی میکند و میگوید: مادرم خانهدار و پدرم پرستار بود. یک خواهر و یک برادر کوچکتر از خودم دارم. تحصیلاتم را از کودکستان ارامنه آغاز کردم. ابتدایی و دبیرستان را تا کلاس دهم در مدارس ارامنه خواندم. چون ارامنه فقط تا کلاس دهم امکانات آموزشی جداگانه داشتند، دو سال آخر را در مدرسه دولتی گذراندم و دیپلمم را گرفتم.
چهار سال در تیم فوتبال آرارات جلفا بودم
بعد از گرفتن دیپلم یک سال بیکار بودم و به توصیه پدرم به دانشکده اصفهان به کلاس زبان رفتم؛ ولی آن رشته من را راضی نکرد و پایان سال، دیگر زبان را ادامه ندادم. فوتبال بازی میکردم و چهار سال در تیم آرارات جلفا بودم.
اولیننفر از جمع ۲۰نفرهمان بودم که خلبان یک شدم
به واسطه و پیشنهاد افسری که به مغازه یکی از اقوام منبتکارمان میآمد، برای خلبانشدن به فرودگاه اصفهان رفتم و از آنجا به ستاد هوانیروز تهران. بعد از معاینات و آموزشهای بسیار و گذراندن دورههای عملی، علمی و نظامی در ۱۳۴۸ به پایگاه قلعه مرغی رفتم و بعد از گذراندن دورههای دیگر به ایتالیا اعزام شدم؛ سپس بهعنوان خلبان دو به اصفهان آمدم و پس از مدت کوتاهی خلبان یک شدم. من اولینکسی بودم که از جمع 20 نفری که با هم آموزش را شروع کردیم، خلبان یک شدم.
خداوند دوقلوی پسر نصیب من و همسرم کرد
وقتی مرکز آموزش هوانیروز در اصفهان راهاندازی شد، به دانشجویان خلبانی آموزش میدادم. در هریک از دورههای فلات کاماندر هفت استاد آمریکایی و یک استاد ایرانی زیر دست من بودند. بهعنوان اولیننفر در مأموریت ظفار (دماوند)، جنگ عمان با یمن در ظفار، انتخاب شدم. آن زمان همسرم باردار و پابهماه بود. تا مدتی خانوادهام هیچ خبری از من نداشتند؛ تا اینکه تیمساری که برای بازدید آمده بود، از جریان باخبر شد و با بیسیم به اصفهان خبر داد تا همسرم به بیمارستانی در تهران منتقل شود. فردای آن روز به اصفهان آمدم. مستقیم به بیمارستان رفتم؛ چون کارها انجام شده بود، نیازی به جابهجایی او برای رفتن به تهران نبود. من سه روز برای زایمان همسرم اصفهان بودم و خدا دوقلوی پسر نصیب من و همسرم کرد.
ماندم و مشغول آموزش نیروها شدم
در آن سالها مأموریتهای زیادی رفتم و تشویقیهای بسیاری گرفتم. در دوران انقلاب ما همه داخل پایگاه بودیم. صبح که وارد پایگاه میشدیم، هیچکس حق خروج نداشت. دستور تیمسار بود. روز ۲۳بهمن1357 جشن گرفتیم. بالگردهای ۲۱۴ پرواز کردند و گل روی سر مردم ریختند. بعد از پیروزی انقلاب از محمود آذین، سرپرست مرکز، تقاضا کردم که نسخه خاتمه خدمتم را در هوانیروز بپیچد. فکر میکردم حضور یک ارمنی با آنها جور نباشد؛ اما او به همه گفت؛ تنها کسی که توان اداره و راهاندازی این مرکز آموزشی را در ابعاد مختلف دارد، فقط و فقط ملیکیان است. اگر او برود، هیچکس را نداریم که با پیشینه سراستادی بتواند دورههای آموزش خلبانی را راهاندازی کند. ماندم و مشغول آموزش نیروها شدم.
چند روز قبل از شروع جنگ
با شهید وطنپور رفتیم زردکوه
چند روز قبل از شروع جنگ تحمیلی شهید وطنپور که آن زمان معاون مرکز آموزش و پشتیبانی هوانیروز اصفهان بود از من خواست به زردکوه برویم. شنیده بود از سمت عراق با موشک، راکت و توپخانه داخل ایران را میزنند و چون زردکوه در مسیر است، به آن برخورد میکند. میخواست مطمئن شود و عکس بگیرد. گفتم من با همه نقاط کور زردکوه آشنایی دارم. به طرف آنجا رفتیم و محلهای برخورد را پیدا کردیم. بالگرد را در وضعیت مناسبی قرار دادم تا عکاس عکس بگیرد. شهید وطنپور خیلی خوشحال شده بود. من را بغل کرد، بوسید و گفت: بارکالله، کار بزرگی کردی، زدی توی هدف، درود به شرفت.
بعد از 10 روز مرا احضار کرد و گفت: فردا میرویم جنوب. فکر کنم خبرهایی است.
شهید صیادشیرازی برای مأموریت انتخابم کرده بود
وارد فرودگاه اصفهان که شدیم، شهید وطنپور و شهید صیادشیرازی با چند افسر دیگر منتظر بودند. صیاد با من دست داد و گفت: من، شما را انتخاب کردم. وقتی برای شناسایی نقاط مرزی رفتیم، تانکهای عراقی را دیدیم. در بندر ماهشهر فرود آمدیم.
روز اول جنگ آنجا بودم. بالگردها یکییکی مسلح آمدند. اتاق جنگ در آبادان تشکیل شد. مختصات را از ستاد جنگ به من میدادند؛ من هم چون شناخت کاملی از خلبانها داشتم و همهشان زیر نظر خودم آموزش دیده بودند، هرکدام را برای هر مأموریتی مناسب بودند، میفرستادم.
تمام عراقیها را مجبور به عقبنشینی کردیم
اولین آشنایی من با نیروهای سپاه، عملیات خیبر بود. من در تمام حملههای اصلی ایران در هشت سال دفاعمقدس بهعنوان افسر عملیات حضور داشتم. عملیات خیبر ۲۲ روز طول کشید و ما جزیره شمالی و جنوبی را تصرف کردیم. تعداد زیادی از بچههای سپاه آنجا شهید شدند و بالگرد شنوک مرتب آنها را به مجنون شمالی و جنوبی میآورد.
آبادان محاصره شده بود. تیپ۲ قوچان از لشکر ۷۸ رسید به منطقه؛ ما هم پشت تیپ را گرفتیم و در عملیات ثامنالائمه تمام عراقیها را مجبور به عقبنشینی کردیم.
مردم دزفول امشب راحت میخوابند
ارتش عراق شهر دزفول را موشک میزد. از ستاد جنگ آبادان خواستند تا برویم محل پرتاب موشک را پیدا کنیم. خداراشکر عملیات موفقی بود. با شهید صیادشیرازی تماس گرفتم و گفتم: عقاب یک، ارمنی هستم. گفت: بگو ارمنی. گفتم: قربان، امشب مردم دزفول راحت میخوابند. دشمن جزغاله شد.
نمیتوانستم بگذارم خلبان ما را ببرند
عملیات بدر بود. یکی از هواپیماهای ما را زده بودند. یک فانتوم بود. فرمانده هوانیروز خیلی نگران خلبان و همراهش بود. گفتم: آنها احتمالا اجکت کردهاند و با قایقی که پشت صندلیشان است، در هور افتادهاند. میتوانم برای نجاتشان بروم. قبول نکرد. شهید صیادشیرازی داشت نقشه را بررسی میکرد. نگاهی به من انداخت و با سر اشاره کرد که برای پیداکردنشان بروم. با بچهها راه افتادیم. آنها را پیدا کردیم. هردو خیس شده بودند. در راه خبر موفقیت مأموریت را به عقاب یک دادم. گفت: درود به شرفت.
وقتی رسیدیم، خدا حفظش کند، حاجآقا محمدیگلپایگانی آنجا بود. گفت: صیاد یک لوح تقدیر بده به ملیکیان. با دست زد به سینهام و گفت: آخرش کار خودت را کردی. گفتم: نمیتوانستم بگذارم خلبان ما را ببرند.
گفتم: دفاع از مملکت، دین و مذهب نمیشناسد
اولینبار، با برادر خرازی در دارخوین آشنا شدم. فرمانده سپاه آنجا بود. یک بار جلوی چادر نشسته بودم که دیدم با یک نفر دیگر دارند میروند. چشمش که به من افتاد، صدایم کرد. آن شخص را معرفی کرد و گفت: ایشان برادر قاسم سلیمانی هستند. آنموقع شهید سلیمانی خیلی جوان بود. شهید خرازی به او گفت: ایشان مسیحی است و دارد برای مسلمین میجنگد. گفتم: از نظر من دفاع از مملکت، دین و مذهب نمیشناسد. تشویقم کرد و رفت. در عملیات خیبر بهعنوان افسر عملیات بودم. درحالیکه داشتیم پشتیبانی را انجام میدادیم، دیدیم یک نفر نزدیک خاکریز من را صدا میزند. اول نشناختم. خوب که نگاه کردم، دیدم برادر قاسم سلیمانی است که دارد دست تکان میدهد و فامیلم را صدا میزند. هنوز فامیلی من یادش بود. بعد از سلاموعلیک به او گفتم که مجنون شمالی و جنوبی را گرفتیم. گفت: میدانم، هوانیروز خیلی زحمت کشید. وصف تو را هم شنیدم. میدانم که خیلی زحمت کشیدی و دو شب نخوابیدی. برای جلسه با صیاد رفت و من دیگر ندیدمش.
حاجقاسم پرچم حرم ابوالفضل(ع) را برایم فرستاد
جنگ که تمام شد، یک روز یکی از شاگردانم با من تماس گرفت و گفت: برایت یک هدیه دارم از عراق و حاجقاسم. پرچم بالای گنبد حضرتعباس(ع) را که تعویض کرده بودند، حاجقاسم آن را برای من گرفته و به او مأموریت داده بود برای من بیاورد. حاجقاسم گفته بود: ایشان خیلی به حضرتعباس(ع) ایمان دارد. وصفش را درباره حضرتعباس(ع) شنیدهام.
من عقیده خاصی به حضرتعباس(ع) دارم. وقتی در پرواز، مشکلی برایم پیش میآمد، میگفتم یا حضرتعباس(ع)، یا عیسیبنمریم. حدود دوسالونیم برای مداوای همسرم به ارمنستان رفتم؛
ولی پرچم را به هیچکس ندادم. با خودم پرچم را میبردم و برمیگرداندم؛ هنوز هم آن پرچم را دارم. خیلی عجیب است. من روی آن گلاب نریختم؛ ولی بعد از چندین سال هنوز بوی گلاب میدهد. تا آخر زندگی آن را نگه میدارم.



