به گزارش اصفهان زیبا؛ از پلهها که بالا میرویم، انگار قدمبهقدم از زندگی روزمره جدا و وارد لایهای دیگر از زمان میشویم؛ طبقه سوم خانه، جایی که یک اتاق ساده به نمایشگاهی از خاطره، ایمان و رشادت تبدیل شده است. آغاز نمایشگاه با تصاویری آشناست؛ عکسی از سردار شهید حاجقاسم سلیمانی و شهید آیتالله رئیسی که نگاهشان به تو خوشامد میگوید. کنار آن، تصویری از یک قرآن قرار دارد، قرآنی که در آتشسوزی یک کارگاه ساختمانی، تنها شیء سالم باقیمانده و گویی خود، روایتگر معجزهای خاموش است.
جامهایی که نام شهید را زنده نگه میدارند
پیش از ورود به اتاق، میزی قراردارد که روی آن، لوحهای تقدیر و جامهای قهرمانی فوتبال چیده شدهاند؛ یادگار مسابقاتی که هرسال به یاد شهید اصغر لاوی برگزار میشود؛ جامهایی که فقط نشانه پیروزی در زمین فوتبال نیستند، بلکه سند زندهای از ادامهداربودن نام شهیدند؛ همان زمینی که روزی خاکی بود و شهید در آن فوتبال بازی میکرد و حالا به مجموعه فرهنگیورزشی تبدیل شده است و نام شهید لاوی را بر خود دارد؛ بر دیوارها نیز پیراهنهای ورزشی تیمهای مختلف نصب شدهاند؛ هدایایی برای این نمایشگاه.
اتاقی که بوی جبهه میدهد
با ورود به اتاق، سقف پر است از سربندهای قرمز و سبز، سربندهایی که بوی جبهه میدهند و یادآور روزهای جنگ و رشادتاند. دیوار روبهرو تصویری ایستاده از شهید را در خود جای داده است و درست مقابل آن، چوبها و نیهایی قرار دارند که ناخودآگاه ذهن را به هور میبرند. دورتادور اتاق، طاقچههایی دیده میشوند، طاقچههایی که زندگی شهید را از کودکی تا شهادت، بیصدا روایت میکنند؛ از کارنامههای تحصیلی گرفته تا کارتها و گواهینامهها.
لباس دامادی کنار لباس رزم
در میان همه این وسایل، لباس سفید شب عروسی و کت دامادی شهید بیش از هر چیز چشم را میگیرد؛ لباسی که نشانه آغاز یک زندگی بود و حالا کنار لباس کاراته، دوربین و وسایل عکاسی قرارگرفته است؛ نشانهای از علاقه شهید به ورزش، هنر و ثبت لحظهها.
نخلها تو را میخوانند
روی یکی از طاقچهها که با چفیه پوشیده شده است، کتاب داستان زندگی شهید و دستنوشتههایش با عنوان «نخلها تو را میخوانند» قرار دارد. مقابل آن، دانههای فشنگ یکییکی کنار هم چیده شدهاند و ناگهان آدم را به روزهای دود و آتش، به جبهه و جنگ، پرت میکنند.
شهادت؛ میراث یک خانواده
عکس شهیدان محمدعلی و حمید جهانبخش، پسرعمههای شهید و شهید حسن حسینپور، پسرعمه دیگر، بر دیوار دیده میشود؛ تصاویری که گواهی میدهند شهادت در این خانواده، اتفاقی نیست؛ بلکه میراثی ماندگار است که جوانان خانواده از آن بهره بردهاند. فضای اتاق با همه این نشانهها، آرامشی عجیب دارد؛ آرامشی که خستهات نمیکند و دلت میخواهد ساعتها اینجا بنشینی و بمانی.
روایت پسر از پدری که زود آسمانی شد
در همین فضا، پای صحبتهای رسول لاوی، فرزند شهید، مینشینیم و شنونده خاطرههایی از پدری میشویم که وقتی او هنوز یک سالش هم نشده بود، آسمانی شد. روایتها سادهاند؛ اما سنگین؛ پر از دلتنگی و افتخار. اینجا شهید فقط یک نام یا عکس نیست؛ او هنوز نفس میکشد، هنوز حضور دارد و هنوز الهام میبخشد.
شهید اصغر لاویطالخونچه، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۳۸ در خرمشهر، روستای حفار به دنیا آمد. اصالت خانوادگیاش به طالخونچه شهرضا برمیگردد؛ اما بهدلیل خشکسالی و کمشدن کار کشاورزی، پدربزرگم حاجیآقا و مادربزرگم بیبی، به خرمشهر مهاجرت میکنند. پدرم همانجا به دنیا میآید. او فرزند ششم خانواده بود.
سال ۱۳۴۶ با خانواده به اصفهان بازمیگردند و در محله همتآباد ساکن میشوند و پدرم کلاس اول دبستان را در اصفهان شروع میکند.
در فوتبال، شنا و کوهنوردی بسیار حرفهای بود
او از دوران نوجوانی فوتبال بازی میکرد؛ در همان زمین خاکی محل که امروز مجموعه فرهنگیورزشی شهید لاوی شده است. باشگاههای سپاهان و ذوبآهن از او دعوت میکنند که به تیمهایشان اضافه شود؛ اما او نمیپذیرد و بازی کنار بچههای محل را ترجیح میدهد. همبازیهایش میگفتند: وقتی اصغر میآمد، باوجوداینکه چیزی نمیگفت، هیچکس مقابلش جرئت حرف نادرستزدن نداشت؛ ابهت و شخصیتش مانع میشد. او کاراته و ورزشهای باستانی کار میکرد و در فوتبال، شنا و کوهنوردی نیز بسیار حرفهای بود.
ازدواج و راز لباسهای گشادسال ۱۳۶۲ ازدواج کرد. بااینکه پسرعمه و دختردایی بودند، تا روز خواستگاری همدیگر را ندیده بودند؛ مادرم فقط میدانست که او جوانی بلندقد، لاغراندام و مذهبی است.
مادرم میگوید: «پدرت همیشه لباس گشاد میپوشید. برایم علت این کارش سؤال بود؛ تا اینکه یک روز از او پرسیدم. کلتش را از بالای کمد آورد و گفت: برای اینکه حمل اسلحه زیر لباسم مشخص نباشد، لباس بزرگتر میپوشم.»
اصغر یکی از وفادارترین نیروهای من بود
مادرم میگوید: «ماشین سپاه را که از سر کار میآورد، در منزل خواهرش میگذاشت و بااینکه هیچ وسیله دیگری برای رفتوآمد نداشت، وقتی اینجا بود؛ هرگز از ماشین سپاه استفاده شخصی نمیکرد.» سردار جعفری، فرماندهاش، میگفت: «اصغر یکی از وفادارترین نیروهای من بود. از روزی که وارد زرهی شد و چیزی بلد نبود تا زمانی که به فرماندهای پخته تبدیل شد، همیشه پای کار بود.» در آموزش زرهی، همراه چند نفر از دوستانش آچاربهدست میشوند و از روی تانکهای غنیمتی، بهصورت تجربی آموزش میبینند. با چموخم آنها آشنا میشوند و بعد برای دیگران کلاس آموزشی برگزار میکنند. در دستنوشتههایش نوشته بود که از روی کاتالوگ تانکهای روسی که یک صفحه فلزی جلوی تانک بوده و ترجمه آن، اطلاعات تانک را بهدست میآورد و به دیگران آموزش میدهد.
قبولی پزشکی، 40 روز بعد از شهادت
دیپلمش را قبل از انقلاب گرفت؛ ولی فرصت نکرد درسش را ادامه دهد. بین دو عملیات که به اصفهان میآید، از چهارباغ یک دسته کتاب میخرد و در سه ماه، فاصله بین دو عملیات درس میخواند و کنکور میدهد. روز چهلم شهادتش، کارنامه قبولیاش در رشته پزشکی میرسد.
لبنان، سوریه و روز اسارت حاجاحمد
او دو بار به لبنان، منطقه زُبَدانی، دره بقاع و سوریه اعزام شد: اواخر سال ۶۱ و اوایل ۶۲ برای مأموریتهای مستشاری و نماینده زرهی. در دستنوشتههایش از روز اسارت حاجاحمد متوسلیان نوشته بود؛ از زمانی که نیروهای فالانژ او را در ایست و بازرسی برده و دیگر او را ندیده بودند. عربها وقتی پدرم را در لباس سپاه میدیدند، برایش احترام خاصی قائل میشدند و حتی از او استخاره میخواستند.
آخرین دیدار
چند هفته قبل از شهادتش، تماس میگیرد و از ننه (مادربزرگم) میخواهد با مادرم و من به اهواز بروند. من و مادرم، همراه عمویم به اهواز میرویم. این تنها دورهای بود که پدرم هر شب به خانه میآمده و در کنار خانواده بوده است. روز آخر پدرم شکر، آبلیمو و وسایل دیگری میخرد و میگوید: «شاید فردا مهمان داشته باشیم.» آن، آخرین دیدار پدر و مادرم بوده است.
به مادربزرگم امالشهدا میگفتند
اهالی محل به مادربزرگم بهدلیل شهادت پسر و سه نوهاش «امالشهدا» میگفتند. مادربزرگم درباره آخرین دیدار با پدرم میگفت: «وقتی پیکرش را آوردند، رفتم برای دیدنش.» او از حسکردن گرمای صورت و محاسن پدرم زیر دستانش میگفت و دستی که در یقه لباس اصغر کرد و به ترکشی که در پهلو و سینهاش جا خوش کرده بود.
قبل از انقلاب مرتب در تظاهرات شرکت میکرد
مادربزرگم میگفت: «اصغر مرتب در تظاهرات و فعالیتهای انقلابی فعال بود. شبی که قرار بود مجسمه شاه را پایین بکشند، در خانه را قفل کردم که بیرون نرود؛ اما اصغر با قد بلندش، از روی در پرید و رفت. شب با لباسهای خونی برگشت؛ خون مجروحانی بود که برای نجات، آنها را بر دوشش گذاشته بود.»
تولد نمایشگاه شهید لاوی در ۱۳۹۵
مادربزرگم سالها از وسایل شهید نگهداری کرد؛ تا اینکه چند سال قبل از فوتش آنها را به من داد و گفت: «حالا عقلت میرسد و میتوانی از یادگاریهای پدرت بهخوبی مراقبت کنی.» سال ۱۳۹۵ و یک سال بعد از فوتش، این نمایشگاه را به یاد شهید برپا کردیم.
پدرم در ۲۹دی۱۳۶۵ در شلمچه، روستای پلنو، در سولهای که پاتوق نیروهای زرهی و تجهیزات جنگی بود، با اصابت موشک دشمن به شهادت رسید. آن زمان فرمانده تیپ زرهی ۲۸صفر بود و در مقطعی هم فرمانده تیپ پنج رمضان. ۲۷ سالش بود که به شهادت رسید.
یکی از بچههای محل در روز تشییع پیکر شهید خیلی بیتابی کرده بود. وقتی علت را پرسیده بودند، گفته بود: «یک بار در بازی فوتبال، از پشت محکم به او زدم تا مانع گلزدنش شوم. افتاد و روی زمین خاکی مسجد مصلا سُر خورد. کف دستانش پر از خون و خاک شد؛ اما نه مقابله کرد و نه حرفی زد؛ حتی برنگشت ببیند چه کسی او را زمین زده است.»
هرسال برگزاری یادبودی به نام شهید
هرسال شب یا صبح جمعه یادبودی برای پدرم برگزار میکنیم. بزرگترین این یادبودها سال ۱۳۹۲ با حضور بیش از سههزار و ۵۰۰ نفر بود؛ با پرچم ایوان طلای نجف؛ از گلستانشهدا تا خیابان سپهسالار. در راه سر هر کوچهای که شهیدی داشت، توقف میکردیم و یادی از شهدای آن کوچه میشد؛ یادکردنی که دل پدران و مادران شهدا را بعد از سالها شاد کرد.



