آسانت هاکوپیان از برادر شهیدش «هراچ» می‌گوید

شهیدی که دو بار به خاک سپرده شد

در تاریخ این سرزمین، ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ روایت همدلی مردمانی است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، از نام، نشان و تفاوت‌ها عبور کردند و برای «ایران» ایستادند.

تاریخ انتشار: ۱۶:۳۳ - چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
شهیدی که دو بار به خاک سپرده شد

به گزارش اصفهان زیبا؛ در تاریخ این سرزمین، ایران تنها یک جغرافیا نیست؛ روایت همدلی مردمانی است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، از نام، نشان و تفاوت‌ها عبور کردند و برای «ایران» ایستادند. هنگامی که آتش جنگ تحمیلی شعله کشید، فرزندان این خاک، فارغ از قومیت و مذهب، دوشادوش هم به میدان آمدند تا از ناموس، شرف و استقلال وطن دفاع کنند. در این میان، جوانان ارمنی نیز با ایمانی ریشه‌دار به ایران، حضوری پررنگ و افتخارآفرین در دفاع مقدس داشتند؛ حضوری که نامشان را برای همیشه در حافظه این ملت ثبت کرد. شهید هراچ هاکوپیان، فرزند محله تاریخی جلفای اصفهان، یکی از همین ستارگان خاموش‌نشدنی است؛ دلاورمردی که هجرتش با شهادت پایان نیافت و سال‌ها بعد، پس از تفحص، بار دیگر با گمنامی به شهری دیگر کوچ کرد تا معنای ایثار را عمیق‌تر از همیشه روایت کند. اکنون در این گفت‌وگو، پای سخنان خواهرش، آسانت هاکوپیان می‌نشینیم؛ خواهر آن شهیدی که قصه زندگی‌اش، قصه عشق به ایران، صبر یک خانواده‌ای ارمنی و افتخار یک ملت است.

مشغول به کار جوشکاری شد

برادرم ۲۰تیرماه سال ۱۳۴۴ به دنیا آمد. سه مقطع پیش‌دبستانی، ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه ارامنه کانانیان خواند. معلمش می‌گفت که هراچ پسری است که اگر ریگی به دریا بیندازند، آن‌را برایتان می‌آورد. او هر کاری که می‌خواست، با پیگیری و تلاش انجامش می‌داد. او تا سوم راهنمایی بیشتر ادامه نداد و به خاطر علاقه‌اش به کار جوشکاری به این کار مشغول شد. برادرم عاشق فوتبال و عضو تیم سوان بود. همیشه با دوستانش در زمین سوان فوتبال بازی می‌کرد. با اینکه این زمین کیفیت نداشت؛ اما همیشه محل تمرین و ورزش حرفه‌ای تیم ارامنه بود. برادرم آنقدر حرفه‌ای بازی می‌کرد که هنوز هم دوستان قدیمی‌اش از حرفه‌ای‌بودنش صحبت می‌کنند.

رفتارش مردانه بود و تکیه‌گاهی برای من

هراچ بسیار شاد و پرشور بود. او مانند معنای نامش چشم‌های آتشینی داشت. او مهربان‌ترین برادرم بود. دوسه سال از او بزرگ‌تر بودم. با اینکه از من کوچک‌تر بود؛ ولی همیشه رفتاری مردانه داشت و می‌توانستم به او تکیه کنم. هر وقت از چیزی ناراحت بودم، هراچ به من دلداری می‌داد. همیشه من و خانواده‌اش را دوست داشت و به همسایه‌ها و فامیل‌ها احترام می‌گذاشت.

زندگی با او بسیار شیرین می‌گذشت

هراچ بسیار مهربان، خوش‌اخلاق و باغیرت بود. برایش فرقی نمی‌کرد فامیل باشد و یا همسایه؛ با همه مهربان بود. دوست داشت همیشه دور و برش شلوغ باشد. یا در جمع دوستان بود و یا در جمع فامیل. هراچ همیشه در کارها به مادر و پدرم کمک می‌کرد و تا زمانی که با ما بود زندگی برای ما بسیار شیرین می‌گذشت.
او پسری باغیرت بود و با جان و دل برای رفتن به خدمت سربازی و جنگ ثبت‌نام کرد. وقت سربازی‌اش که شد برای آموزشی به کرمان رفت و بعد از دوره آموزشی با لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه به خط مقدم جبهه رفت. ۱۸سالش بود که به سربازی رفت. وقتی رفت سربازی از آنجا برای همه نامه می‌نوشت. از وقتی رفته بود اخلاقش به‌طورخاصی تغییر کرد و محبتش به خانواده صدبرابر شده بود. در تمام نامه‌هایش از مهر و محبت صحبت می‌کرد. به پدر و مادرم می‌گفت، از خودتان مواظبت کنید. به من هم همیشه توصیه می‌کرد که همیشه شاد باشم و می‌نوشت که مواظب خودم باشم. من و او علاقه خاصی به هم داشتیم. هراچ همیشه با من و برادرهایش درددل می‌کرد. با اینکه کوچک‌تر بود؛ ولی همیشه ما را نصیحت می‌کرد. او ۲۳ ماه در جبهه‌های جنگ بود. هر وقت می‌آمد مرخصی تک‌تک به همه فامیل سر می‌زد.

هیچ وقت از ناراحتی ‌و مشکلاتش نمی‌گفت

پدرم هر وقت به هراچ می‌گفت دوست داری بیایی پشت جبهه و آنجا خدمت کنی، او مخالفت می‌کرد و می‌گفت: «من جایم خوب است و با دوستانم جای خوبی هستم و رفیق‌های خوبی هم
دارم»؛ ولی بعد فهمیدیم خیلی هم جایش امن نبود. به خاطر اینکه ما نگران نشویم اینطور صحبت می‌کرد. یک بار پشت جبهه پایش سوخته بود. وقتی آمد مرخصی، به پایش نایلون پیچیده بود. وقتی نایلون را باز کرد تا پانسمانش را عوض کند، تازه فهمیدیم چقدر شرایطشان سخت است؛ ولی او به هیچ‌کس هیچ‌چیزی درباره این قضیه نمی‌گفت. می‌گفت اشکالی ندارد؛ آنجا این اتفاقات پیش می‌آید. او خیلی صبور بود. هیچ وقت ناراحتی و مشکلاتش را بروز نمی‌داد و از سختی‌ها و مشکلات آنجا چیزی نمی‌گفت.

رفت کارت پایان خدمتش را بگیرد؛ اما دیگر برنگشت

آخرین باری که به مرخصی آمده بود، برای کارت پایان‌ خدمتش عکس گرفت. هراچ به جبهه برگشت تا کارت پایان خدمتش را بگیرد و پیش ما برگردد؛ اما هیچ وقت برنگشت. وقتی برای گرفتن کارتش می‌رود، عملیات شروع می‌شود. او هم در عملیات شرکت می‌کند. عملیات در منطقه باباهادی در شمال شرقی قصر شیرین بوده و با موفقیت انجام می‌شود. رزمنده‌ها به منطقه خودشان بر می‌گردند؛ ولی هراچ متوجه می‌شود که یکی از دوستانش به نام هنریک درآوانسیان بر نگشته است. وقتی سراغش را می‌گیرد می‌فهمد که زخمی شده و چون امکان آوردنش به عقب نبوده، در خط مقدم مانده است.

اگر نروم نمی‌توانم جواب مادر هنریک را بدهم

برادرم برای کمک به هنریک می‌رود. هر چه به او می‌گویند نرو و اگر بروی زنده برنمی‌گردی، قبول نمی‌کند و می‌گوید باید بروم؛ اگر نروم نمی‌توانم جواب مادر هنریک را بدهم. بعد از بحث و گفت‌و‌گوی فراوان با فرماندهان و رزمندگان به خط مقدم برمی‌گردد؛ رفتنی که دیگر برگشتی در آن نبود و ۳۳ سال چشم انتظاری را به دنبال داشت. هراچ در حالی که ۲۲ سال بیشتر نداشت در ‌۲۰فروردین سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۹ مفقودالاثر شد. در این ۳۳ سال پدر و مادرم هیچ وقت آرامش نداشتند و منتظر خبری از هراچ بودند. سؤال همیشگی‌شان این بود که او زنده است یا شهید شده؟ تا اینکه صبح روز یکشنبه ۲۹ شهریور سال ۱۳۹۹ بود. سردار سید محمد باقرزاده، فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح خبر پایان انتظار را به خانواده ما داد.

پایان ۳۳ سال چشم‌انتظاری

بالاخره ۳۳ سال چشم‌انتظاری پدر و مادرم به پایان رسید. او سال ۹۲ پیدا شده بود؛ اما به عنوان شهید گمنام در دانشگاه آزاد زاهدان در کنار یک شهید گمنام دیگر به خاک سپرده شده بود.
بعد از تطابق دادن دی ان ای، هویت او معلوم شد و در سال ۹۹ بعد از ۳۳ سال چشم انتظاری با درخواست خانواده و اسقف ارامنه به دفن پیکر برادرم در قبرستان ارامنه، پیکرش را به اصفهان منتقل کردند و در گلزار شهدای ارامنه به خاک سپرده شد.