به گزارش اصفهان زیبا؛ پدر که باشی، همه طور دیگری رویت حساب میکنند. میشوی تکیهگاه و ستون محکم خانواده. اما گاهی پدر هم میشکند، شانههایش میلرزد و اشکش جاری میشود؛ وقتیکه پسرش مظلومانه به شهادت میرسد؛ آن هم اولین پسرش. همانیکه اولین بار بابا شدن با او برایش معنا شده بود. قند توی دلش آب میشد وقتی قد کشیدنش را میدید.
همه افتخارش شده بود، نور چشم بابا. دل توی دلش نبود که دامادیش را ببیند. راحت او را بدست نیاورده بود.
او را از امامحسین(ع)گرفته بود. همانموقع که دکترها گفتند باید سقط شود.
امیرعلی را خدا به او داده و حالا او را برای خودش انتخاب کرده بود. این روایت، روایت پسری است که هیچوقت نمیخواست دیده شود و حالا خدا او را به همه نشان داد. روایتی از دلتنگیهای مادرانه و پدرانه شهید «امیرعلی پیمانی»، شهید ۱۹ ساله محله فروشان خمینیشهر. مرتضی پیمانی، پدر شهید امیرعلی پیمانی، در میان بغض و اشک صحبت را شروع میکند.
اشکی که در آن هم افتخار است و هم دلتنگی. اشکی که تا پایان صحبت همراه لحظه لحظه کلامش میشود…
امیرعلی متولد اسفند، ۱۳۸۵ بود. یک جوان ۱۹ ساله و دانشجوی ترم اول رشته مکانیک دانشگاه آزاد خمینیشهر. هنرستان رشته مکانیک خواند. سه سالی میشد که به کار مکانیکی مشغول بود. هم کار میکرد، هم درس میخواند و هم عاشق اهل بیت و امامحسین(ع)بود. او خدمتگزار هیئت مهدویه، مسجد امام صادق(ع) از هیئتهای قدیمی محل و هیئت مکتبالرضا(ع) بود و عاشق خدمت کردن توی هیئت و دستگاه اهل بیت. خیلی دنبال دیده شدن نبود و معمولا در پشتیبانی، سیستم صوت و کارهای تدارکاتی هیئت، آشپزخانه و پذیرایی از عزاداران اهل بیت(ع) فعالیت میکرد.
پزشکها گفتند باید سقط شود
مادرش دوماهه او را باردار بود که آبله مرغان گرفت. پزشکها گفتند برای جنین خطرناک است و باید این جنین سقط شود. مسئله را پرسیدیم گفتند اجازه سقط ندارید، قتل نفس است. همه میگفتند نگهداشتن این بچه کار اشتباهی است و معلول و ناقصالخلقه به دنیا میآید.
متوسل شدیم به امام حسین(ع) یکی از سادات محل در منزلمان یک حدیث کساء خواند و مقداری تربت سیدالشهدا و آب زمزم داد به مادرش. امیرعلی از زمانی که در شکم مادر بود با نذر و تربت امام حسین(ع) رشد کرد. لحظه تولد کامش را با تربت امامحسین(ع) برداشتیم. بعد از شهادت هم با همان تربت در دهانش سپردیمش به امامحسین(ع). (صحبت که به اینجا میرسد دیگر اشکهای بیصدا جوابگو نیست و صدای هقهق گریه چند لحظهای مجالی برای صحبت نمیگذارد.)
امیرعلی خیلی ساده زیست بود
امیرعلی نوجوان بود ولی مثل خیلی از همسن و سالهای خودش اهل تیپ و مد نبود.
او خیلی ساده زیست بود. هرچه به او میگفتم؛ بابا دانشجو شدهای بیا برویم یک دست لباس جدید و شیک بگیر، قبول نمیکرد. میگفت؛ نه بابا، همینها خوبه. خیلی قانع بود. همین صفاتش دارد من را میسوزاند.(با بغضی سنگین ادامه میدهد و میگوید:) ایمان داریم که جایش خوب است ولی دلتنگش هستیم. خدا خودش کمکمان کند تا این دلتنگی را تحمل کنیم. امیرعلی خیلی اهل حضور در جمع نبود ولی اهل شوخی و خنده بود.
با بچهها میگفت و میخندید. بعضی وقتها اگر کسی از کارش ایراد میگرفت یا با تندی به او چیزی میگفت اصلا ناراحت نمیشد. دوباره برمیگشت و کارش را بهتر ادامه میداد بدون هیچ ادعایی. من بعضی مواقع از این اخلاقش اذیت میشدم ولی امیرعلی اصلا هیچ واکنشی نشان نمیداد.
دوست نداشت توی چشم باشد
چند وقت اخیر با مجموعه فرهنگی به رنگ خدا در مسجدالزهرا(س) آشنا شده بود و در اعتکاف امسالشان شرکت کرد. روزهاش را میگرفت ولی کارهای خدماتی و تهیه افطار و سحر دوتا از مسجدها را برعهده داشت. همیشه پشت صحنه فعالیت میکرد. هیچ وقت دوست نداشت توی چشم باشد.
گفته بود، دلم میخواهد شهید شوم
شبهای اعتکاف حلقههای معرفتی داشتند. گفته بودند، هر کسی بگوید میخواهد چهکاره شود و آرزویش چیست؟ امیرعلی گفته بود، من یک بسیجیام که دلم میخواهد شهید شوم. این را سر مزارش شنیدم. یکی از بچههای اعتکاف عکسش را شناخت. داشت برای پدرش تعریف میکرد. خودش از امیرعلی این صحبت را شنیده بود. وقتی حرفش را شنیدم، آتش گرفتم. نمیدانم در این اعتکاف چه از خدا خواسته بود که به شهادت ختم شد و شد تنها شهید شهرستان خمینی شهر در اغتشاشات اخیر.
سعی میکرد همیشه نیروی پشت صحنه باشد و در حاشیه
در ادامه مریم پیمانی مادر شهید از پاره تنش میگوید و اول از همه تأکید بر داستان به دنیا آمدنش و لطف خدا و امام حسین(ع) را در آن داستان. از خردسالیش میگوید که تا ۵،۴ سالگی همیشه با خودش او را به مجالس روضه سیدالشهدا میبرد. از زود مستقل شدنش و اینکه از سن ۶، ۷ سالگی، رفت توی مسیر امام حسین(ع). و باز مادر، حرفهای پدر را تایید میکند و میگوید؛ در تماشای فیلم فقط بازیگرها دیده میشوند و عوامل پشت صحنه را کسی نمیشناسد، امیر علی ما هم همیشه سعی میکرد توی هر کار نیروی پشت صحنه باشد و در حاشیه. از ۱۲ سالگی همه کارهای پشت صحنه را در مسجد و حسینیه انجام میداد.
همه کارها را با جان و دل انجام میداد
از بچه سه چهار ساله دوستش داشتند و دوروبرش بودند تا پیرمرد هشتاد ساله. با اینکه هنوز نوزدهه سالش تمام نشده بود ولی همزبان پیرمردهای هشتادساله مسجد هم بود. آنقدر دوستش داشتند که برای شهادتش زار زار گریه میکردند. در هر کاری دستی داشت. از کارهای فنی و فرهنگی مساجد گرفته تا آشپزی. کار را عیب نمیدانست. هر کاری که به او میگفتند با جان و دل انجام میداد.
خاطراتی که هیچگاه فراموش نمیشوند
(از مادر شهید میخواهم از خاطرات بچگی امیرعلی بگوید، او همه زندگی امیرعلی را خاطره میداند و میگوید:) بچه که بود مثل بیشتر پسر بچهها شیطنتها و بازیگوشیهای خودش را داشت. کارهای جالب و خندهداری هم میکرد. چهار پنج سال بیشتر نداشت. رب گوجه درست کرده بودم و در سینیهای بزرگ گذاشته بودم توی آفتاب.
قوطی تاید را برداشته بود و خالی کرده بود روی سینیهای رب. میگفت؛ مامان میخواستم آنها را برایت بشویم. یک ساعت زنگدار داشتیم. رفته بود توی باغچه خاکش کرده بود تا درخت ساعت در بیاید. یک بار هم دیدیم گوشیهای همراهمان نیست. رفته بود گوشیها را انداخته بود توی سطلهای شیر گرم که برای درست کردن ماست گذاشته بودیم. میگفت میخواستم گوشیها گرم شوند. آن موقع سه سال بیشتر نداشت.
همیشه حامی برادر کوچکترش بود
کمی که بزرگتر شد همیشه حامی برادر کوچکترش بود. دبستان با هم توی یک مدرسه بودند. در مدرسه همیشه هوای برادرش را داشت. کسی جرات نداشت برادرش را اذیت کند.
وقتی از دبستان به متوسطه رفت.
برادرش به سختی مدرسه میرفت و بهانه میگرفت که من بروم دنبالش. بعد فهمیدیم چون برادرش نیست بچهها اذیتش میکنند. وقتی برادرش در کارهای فرهنگی، مسجد و حسینیه میرفت به برادرش همیشه تأکید میکرد که هیچ وقت نرو وسط، کنار و در حاشیه باش.
به آشپزی علاقه داشت و دستپختش خوب بود
(مادر، خاطرات امیرعلی را که مرور میکند،آهی جگر سوز میکشد و تنها کلمهای که آرامش میکند ای خداست. بعد از مکثی میگوید: ) من فکر میکنم علت اینکه امیرعلی اینطور آسمانی شد، کارهای خالصانهاش بود. بدون اینکه کسی به او بگوید و از او بخواهد با نیت کارها را انجام میداد. کم میشود جوانی توی این سن اینقدر مسئولیتپذیر باشد. شب خودش ساعت کوک میکرد.
۲ صبح به حسینیه میرفت تا به غذایی که روی گاز بود، سر بزند. هیچ وقت برای ریا کاری نمیکرد. از سیزده چهارده سالگی، توی حسینیهها، کنار دست آشپزها که میایستاد آشپزی را یاد گرفته بود. به آشپزی علاقه داشت و دستپخت خوبی داشت.
هم درس میخواند و هم کار میکرد
روز کنکور به جای اینکه تا ظهر سر جلسه باشد، ساعت ۱۰ برگشت. گفتم: امیرعلی، مامان، چرا اینقدر زود برگشتی؟ گفت: مامان نصفش را جواب دادم و زود برگشتم. باید برای ناهار حسینیه، برنج را دم میگذاشتم. خودم قبول کرده بودم این کار را انجام دهم باید میآمدم. از همه کارش میگذشت که کار مسجد و حسینیه زمین نماند. با این وجود دانشگاه دولتی گلپايگان قبول شد ولی خودش دانشگاه آزاد خمینیشهر را برای رفتن انتخاب کرد. دلش میخواست توی محل باشد.
هم کار کند و هم درسش را بخواند. بعد از کلاس تا هشت و نه شب میرفت سر کار. من و پدرش دلمان نمیآمد که توی سرما و گرما سر کار برود. میگفتیم؛ تو نیازی به کار کردن نداری، الان وظیفهات فقط درسخواندن است. میگفت: درس خواندن تنها که فایده ندارد. باید رشتهام را عملی یاد بگیرم و تمرین کنم.
روحش زیادتر از قالبش بود
شب خسته از سر کار میرسید خانه. میگفتند ماشین فلانی خراب شده و توی راه مانده است. شام نخورده سریع برای کمک میرفت. یک بار وقتی برگشت میخندید. گفت؛ مامان دستم که به ماشین خورد ماشین روشن شد.
امیرعلی روحش زیادتر از قالبش بود. سنی نداشت ولی مثل یک مرد سی، چهل ساله فعال و زرنگ بود. هر وقت با او تماس میگرفتند و کاری زمین مانده بود سریع خودش را میرساند. امیرعلی جوان بسیار خوبی بود اما سرنوشت این بود که خیلی زود برود هر چند برای ما خیلی سخت است.
دغدغه مساجد و قرآنهای مسجد را داشت
(پدر شهید در ادامه از اتفاقات روز شهادت میگوید:) مردم برای نماز مغرب نوزدهم دیماه به مساجد محل آمده بودند. امیرعلی به مساجد محل سر زد. مسجد امام صادق(ع)، سیدالشهدا(ع) و مسجدالزهرا(س). اطراف مسجدالزهرا(س) مقداری آجر و سنگ ریخته شده بود با دوستانش آنها را جمع کرده بودند که خدای ناکرده توهینی به مسجد نشود. در مسجد امام صادق(ع) دیدمش.
گفت: «بابا بیا، مقداری سنگ اینجا ریخته آنها را جمع کنیم که اغتشاشگران به مسجد نزنند.»
گفتم: بابا بیا برویم خانه، برویم روضه، امشب توی حسینیه محل روضه هست. جایی نرو. گفت: «بابا بگذار بروم بسیج، زود برمیگردم. تا ساعت ۱۰ آمدهام.» خیلی به او اصرار کردم که اوضاع خوبی نیست و نرود ولی گفت زود برمیگردم و رفت. لباس بسیج پوشیده بود. عاشق این لباس بود و خدمت. شب قبل به یکی، دو تا از مساجد شهر حمله شده بود. دغدغه مساجد و قرآنهای مسجد را داشت.
با کاتر به کمرش ضربات زیادی زده بودند
با بسیج علیبن ابیطالب(ع) رفته بودند برای حفظ امنیت. دستور برگشت به حوزه بسیج را به آنها داده بودند. در راه بازگشت، همانطور که سوار موتور بود،در یکی از تجمعات اغتشاشگران، گیر میافتد و از پشت سر به او حمله میکنند. با چاقو و قمه به او حمله کرده بودند. پزشکی قانونی گفته بود با کاتر به پشت کمرش ضربات زیادی زده بودند. برای آخرین بار که دیدمش کفنش کرده بودند، من فقط صورتش را دیدم.
(حرف از شهادت امیرعلی که میشود. اشکهایی که آرام از پهنای صورت میریزد تبدیل به هقهقی میشود که دل هر انسانی را به درد میآورد. لابهلای تمام آن اشکها دعایش نابودی آن ظالمان بیرحم و قسیالقلب است و میگوید:) انشاءالله خون به ناحق ریخته این شهدا مقدمه ظهور باشد. این مدت دعایمان فقط فرج امام زمان بوده است.
در آخر باز پدر تأکید میکند امیرعلی هیچوقت اهل دیده شدن نبود ولی خدا چنان سرانجامی را برایش رقم زد که جمعیت بینظیری در تشییع جنازهاش حضور پیدا کردند. ما شرمنده محبت مردم هستیم. همه مردم، در کنار ما عزادار او بودند و ما را همراهی کردند. یک ساعت قبل از مراسم تشییع، هوا خیلی سرد بود و بارندگی شد. فکر میکردیم حالا که شرایط هوا اینطور شده کسی برای مراسم تشییع نمیآید و او مظلومانه به خاک سپرده میشود.وقتی رفتیم، سپاه خمینیشهر، هوا یک مرتبه آفتابی و عالی شد.
انگار خدا هم برایش همه خیابانها را آبپاشی کرده بود و امیرعلی با حضور پرشکوه مردم در گلزار شهدای مصطفویه خمینیشهر به خاک سپرده شد.



