«-پرواز کنید احمقها!
گندالف عزیزم! با گفتن این حرف، تقریبا همه را وحشتزده کردی. ما با چه چیزی قرار است پرواز کنیم؟ پشت عقابها و شاهینهای کوهستان؟ منظورت این بود همهمان دممان را روی کولمان بگذاریم، فرار کنیم و حتی پشت سرمان را نگاه نکنیم؟ واقعا قصدت از واردکردن من به این سفر خطرناک، ولکردن در حساسترین جای ممکن بود؟ راه سختی را تا اینجا طی کردهایم و مطمئنم حتی یک ذره هم به پایان نزدیک نشدهایم. قرار بود حلقهها را ناپدید کنی یا خودت را؟
«تصور کن دیواری جلوت نیست؛ چشمات رو ببند، با چمدونت برو دیوار و اگه میترسی، چشمات رو ببند.» مهم نیست این دیالوگ ساخته ذهن من باشد یا نه؛ یا اصلا در متن داستان به ترس از دیوار به یک سمت دیگر جهان رفتن اشاره شده، به هر حال هر کسی آرزو دارد ایستگاه نه و سه چهارم را از نزدیک ببیند و با چمدان به استقبال قطار هاگوارتز در آن سوی دیواری آجری برود.