به گزارش اصفهان زیبا؛ چند هفته قبل در میانه یکی از شبهای پاییزی و آرام اصفهان، جایی در نزدیکی میدان نقشجهان، سالن تماشاخانه ماه، میزبان تئاتر «صفر مرزی، دشمن فرضی» به کارگردانی فرزاد صادقی بود. ما هم با گذشت چند روز از اتمام نمایش این تئاتر، به سراغ کارگردان این نمایش رفتیم تا هم درباره این نمایش و هم در مورد وضعیت تئاتر اصفهان با او گفتوگو کنیم.
در این نمایش، گفتوگو میان چند شخصیت شکل گرفت؛ پسر، خواهر و ننه و گاه صدای دشمن (همسایه یا رادیو). اما این دیالوگها بیش از آنکه میان آدمها رد و بدل شود، میان «زندهها و مردگان»، «حقیقت و خیال» و «امروز و دیروز» در جریان بود.
کارگردان با هوشمندی، از زبان آشفته، آواهای گسسته و فریادهای ناموزون استفاده کرده تا ذهن پریشان شخصیتها را مجسم کند. در این جهان صوتی، صدا جای تصویر را میگیرد؛ انفجار، سکوت، رادیو و زمزمهها مرز میان واقعیت و رؤیا را پاک میکنند.
«صفر مرزی، دشمن فرضی» از قواعد روایت کلاسیک فاصله گرفته بود. در اینجا نه قهرمانی هست و نه گرهگشایی نهایی؛ بلکه ما با جهانی پستدراماتیک روبهرو میشویم؛ جهانی که در آن حافظه به جای درام مینشیند و هر تکرار، نوعی زنده ماندن است. این نمایش نه در خاکریز، که بر بام یک خانه به اجرا درآمده بود. بامی که در عین سادگی، مرز میان خاطره و واقعیت، میان صلح و جنگ است.
در این نمایش، خانه نه پناهگاه است و نه سنگر؛ بلکه صحنهای است برای مرور زخمهایی که جنگ هنوز در ذهن مردم بر جای گذاشته. بازیگرانی که میان کولر و دیش ماهواره قدم میزنند، با لهجه زیبای اصفهانی سخن میگویند و زندگی متأثر از جنگ را بازی میکنند.
کارگردان اثر، فرزاد صادقی، در گفتوگو با اصفهانزیبا میگوید: «من دنبال بازسازی جبهه نبودم. میخواستم نشان بدهم جنگ تمام نشده و تأثیرش در بین جامعه حس میشود.»
خانهای که میدان جنگ است
صحنه نمایش بهطرز آگاهانهای ساده طراحی شده بود؛ اما پشت این سادگی، هوشمندی وجود داشت. از دکور تا تعداد بازیگران، اجرای موسیقی به صورت زنده (حضور نوازنده در پایین سن) حس و حال خاصی به فضا داده و کار را از یکنواختی دور کرده. همچنان مدتزمان تئاتر به اندازه متن نمایشنامه بود و مخاطب عمومی میتوانست با صرف فقط یک ساعت از زمان خود، تماشاگر یک اثر استاندارد باشد.
در طراحی صحنه، رنگ قالب رنگ گونیهای خاکریزهای جبهه بود و نور ساده با تغییراتی در جای مناسب خود، تا مخاطب هرچه بیشتر با اثر ارتباط بگیرد.
در این اجرا مرز بین واقعیت و خیال وجود داشت و گفتوگوهای تند و لحظات سکوت میان بازیگران، فضایی از اضطراب بیدلیل میساخت؛ اضطرابی که در حافظه جمعی شهرهای جنگزده هنوز باقی است.
بخش بزرگی از نمایش بر پایه موسیقی زنده شکل گرفت؛ قطعاتی که از نغمههای سنتی تا آژیر خطر در هم آمیخت و مرز میان صحنه و واقعیت را از بین برد. تماشاگر گاه احساس میکرد صدای بمبافکن از بیرون سالن میآید و گاه صدای زنگ تلفن، مثل انفجاری در حافظه بازیگران تکرار میشود.
کارگردان میگوید: «نمایش ما با موسیقی جلو میرفت. موسیقی در حکم روح اثر بود؛ مثل یادآوری ناگهانی گذشتهای که از ذهن مردم پاک نشده. هر بار که بازیگران شروع به همخوانی میکردند، حس میکردی روح آن سالهاست در فضاست.»
پسرِ در فرض جنگ
در میان شخصیتها، «پسر» جایگاه ویژهای داشت. او نه قهرمان است و نه قربانی؛ بلکه انسانی میان مرز هشیاری و بیخبری است؛ بازماندهای از جنگ که در روزگار صلح زندگی میکند، اما ذهنش هنوز در جبهه مانده است.
فرزاد صادقی درباره او میگوید: «این نقش حاصل انفجار و ترومای جنگ است. ذهنش بین گذشته و حال در رفتوآمد است. کسانی که در ظاهر زندگی عادی دارند، اما هر صدای بلند، هر آژیر، آنها را به میدان جنگ میبرد.»
این نقش تا حدی شبیه به تیپ بوده و یادآور تیپهای تکراری سینمای دفاع مقدس است: «در لحظههایی احساس میکردی او واقعا میان زندگی و مرگ معلق است. زبان بدنش، حرکتهای دست و چشمهایش، همه از دردی میگفت که توضیحدادنش ممکن نبود.»
صادقی از سختی کار بازیگرش یاد میکند: «این نقش خیلی سخت بود. لهجه، حرکات فیزیکی، دیالوگهای بریدهبریده… اما او از پسش برآمد. من خودم سالها بازیگر بودم و میدانم چه نقشهایی برای بازیگر وسوسهبرانگیزند. این یکی از همانها بود؛ از آن نقشهایی که میتواند برای بازیگر جایزه بیاورد.»
طنز ناخواسته لهجه
نمایش «صفر مرزی، دشمن فرضی» لهجه اصفهانی را حذف نکرد؛ برعکس، از آن به عنوان عنصری زبانی و موسیقایی بهره برد. لحظههایی از طنز ناخواسته در دیالوگها پدید آمد، اما کارگردان میگوید هدفش طنز نبود: «من به بچهها گفتم ما کار کمدی نمیکنیم. لهجه اصفهانی خودش شیرین است و ناخودآگاه لبخند میآورد؛ اما ما نمیخواستیم خنده بگیریم، میخواستیم زندگی واقعی را نشان بدهیم.»
در واقع، همین تعادل میان تلخی و شیرینی، میان خنده و بغض، باعث شده اثر نه سیاه باشد و نه شعاری.
من خجالت میکشم
وی از مشکلات تولید تئاتر مستقل در اصفهان میگوید: «ما برای مدیران کار نمیکنیم، برای مردم کار میکنیم؛ ولی هیچ حمایتی از گروههای مستقل نمیشود. هم بودجه کم داریم، هم تبلیغات صفر است. من خجالت میکشم به بازیگرم بگویم هنوز نمیتوانم دستمزدت را بدهم.»
او تأکید میکند که تولید تئاتر مستقل بدون حمایت، شبیه رفتن به جنگی نابرابر است: «همه چیز را از جیب میدهیم. چک ضمانت برای سالن میدهیم، هزینه تبلیغ را خودمان میپردازیم، بعد هم باید دعا کنیم تماشاگر بیاید. مسئولان فرهنگی فکر میکنند ما تفریح میکنیم؛ درحالیکه داریم از جانمان مایه میگذاریم.»
مسئله فقط بودجه نیست؛ زمان اجرا، اطلاعرسانی و حتی رفتار مدیران سالنها هم برای این کارگردان مسئلهساز شده است: «به ما زمان دوهفتهای میدهند، آنهم در ایام فاطمیه! میگویند حمایت میکنیم، اما فقط اسمشان را روی پوستر میخواهند. ما داریم در ملکی شخصی کار میکنیم، نه در یک سیستم حمایتی.»
سالنهای خالی در کنار میدان نقشجهان
نمایش در یکی از تماشاخانههای تازهفعالشده اصفهان اجرا شده؛ جایی در نزدیکی میدان نقشجهان، با موقعیتی عالی و ظرفیت فرهنگی بالا. اما با وجود آن، صندلیها خالی مانده بود.
صادقی با تأسف میگوید: «روزانه هزاران نفر از کنار این سالن عبور میکنند و وارد میدان نقشجهان میشوند؛ اما از وجود سالن تئاتر بیخبرند؛ درحالیکه با استفاده از ظرفیت جهانی میدان نقشجهان در راستای ثبت هویت این سالن تئاتر میتوان بهره برد.»
این گفته وی، بازتابی از درد مشترک بسیاری از گروههای نمایشی در شهرهای غیر از تهران است؛ گروههایی که در غیاب روابط عمومی و رسانههای تخصصی، آثارشان بیصدا اجرا میرود و خاموش میشود.
نگاهی از بیرون
این اثر تلاشی صادقانه برای بازتعریف جنگ و تبعات روانی جنگ بر ذهن مردم بود؛ تلاشی که از شعار فاصله گرفته و با زبان بدن، موسیقی و نشانههای بصری سخن میگوید. این نمایش شاید از نظر فنی بینقص نباشد، اما صادق است. تماشاگر را به فکر فرو میبرد، بدون آنکه فریاد بزند یا گریه تحمیل کند. این صداقت ارزشمندترین ویژگی این نمایش بود.
پایانی با همخوانی ممیزیشده
در پایان اجرا، بازیگران شعری را همخوانی میکنند تا گزیدهای از روایت این نمایش باشد؛ اما شعر اصلی در نمایشنامه دچار ممیزی نامشخصی شد که شعر جایگزین ارتباط درستی با اثر نداشت.
صادقی در پایان گفت: «امیدوارم همین مصاحبهها و گزارشها باعث شود مسئولان کمی بیشتر ما را ببینند. تئاتر مستقل نفس میکشد؛ ولی با نفستنگی.»
«صفر مرزی، دشمن فرضی» در ظاهر روایتی است از جنگ و خانوادهای آسیبدیده، اما در عمق خود، هدفش آگاهی و پذیرش آسيبهای برآمده از جنگ است.




دم شما گرم .قلمتان پر توان.
ساده ،پرمعنا،وزین. تمام
ساده،پرمعنا،وزین تمام
نمایشنامه ی اقای صادقی الهام گرفته از عنصر یست که ظاهرش را مدتهاست از دست داده اما نفوذ بطئی آن به نفوذی بطنی تبدیل شده است. جنگ. آنچه از جنگ میبینیم اتفاقی بوده که از سال ۵۹ تا ۶۷ ملت ما در گیر آن بوده و به انتهایش رسانده است. انا گره ی زندگی ما زندگی هنه ی ما هنوز آلوده به ان حادثه است. جنگی که هنوز مارا با خود میبرد. .این صدای بیرون از صحنه ،بیرون از صحنه و ظاهر زندگی ما همان جنگ است. ما را به خود مشغول کرده. گاه آزارمان گیدهد. و گاه حتی بدون آنکه بخواهیم درگیر نوستالژی شگفت انگیزش میشویم.نوستالژی دردها و رنجهایش و شاید غبار کمرنگی که بر قهرمانان آن نشانده ایم هم نتواند مارا وادارد از آن گذر کنیم. . اما فقط یک نکته ی مهم و آن اینکه هیچ جنگی فرضی نیست. مرا ببخشید با انکه اجرا را با تاسف فراوان ندیدم اما خواندن نمایشنانه و شناختی که از دغدغه های نویسنده ی آن دارم و تامل فکورانه ای که در هر فرم کاری بر ادبیات دارد مرا واداشت برای تقدیر هم که شده چند جمله ای تقدیم کنم. به امید کارهای بیشتر از نویسنده ی خوش فکر و دغدغه مند اصفهان.