به گزارش اصفهان زیبا؛ در خاطرم هست تفریح بعضی از خانوادههای اصفهانی در دهه40 و 50 رفتن به سینما و تماشای فیلم همراه خانواده بود که آن هم، آداب خاصی داشت از تحقیق و پرسوجوی پدر از همکاران و دوستان در مورد فیلم و اطمینان از تناسب و آموزنده بودن آن بگیر تا انتخاب سینما و نوع وسیله نقلیه «تاکسی یا اتوبوس» برای رفتن به خیابان چهارباغ عباسی که محل تجمع سینماها بود.
روز موعود را که پدر اعلام کرد من و خواهرم از شادی شروع کردیم به بالا پریدن و دست زدن. عصر پنجشنبه ما که لباسهای عیدمان را پوشیده و کلی شیک شده بودیم به همراه پدر و مادر، کنار خیابان منتظر تاکسی استاده بودیم.
خیابان خلوت بود و فقط گاهی دوچرخه سواری دیده میشد که رکاب زنان و با به صدا در آوردن زنگ فلزی دو چرخه از برابر ما میگذشت. بعد از دقایقی بالاخره چشممان به جمال تاکسی فیات به رنگ سفید و آبی آسمانی، روشن شد. پدر، مسیر را گفت و در جلو را باز کرد. من و خواهرم بر سر این که چه کسی کنار پنجره بنشیند، جر و بحث میکردیم که با وساطت مادر قضیه حل شد و رضایت دادم که وسط صندلی عقب بنشینم.
بیشتر زمان طی مسیر را یا به سردنده ماشین که دست آقای راننده آن را جابجا میکرد زل زده بودم یا به برچسبهایی با رنگهای مختلف که روی داشبرد یا روی آفتابگیرها چسبانده شده بود و با ته سواد کلاس دوم ابتدایی سعی میکردم حروف را به هم وصل کنم و کلمهها را بخوانم. سر دنده، حکایت دیگری داشت. رنگ آن قرمز آلبالویی و وسط گل آبی با چهار گلبرگ و مرواریدی سفید که در میان گل ، جای گرفته بود. برایم معمایی شده بود که آن مروارید و گل را چطوری داخل سردنده، کار گذاشتهاند؟ در فکر فرو رفته بودم که خواهرم به سمت من برگشت و گفت «رودخونه رودخونه!»
دو دستم را به صندلیهای جلو گرفتم و برخاستم. برای چند لحظه از بین نردههای فلزی پل رودخانه پهناور و پر آبی را دیدم و چند نفری که در ساحل آن مشغول ماهیگیری بودند. آقای راننده، نیمنگاهی به من انداخت و گفت: «پسر جون، بیشین یه وقت ترمز میگیرم میوفتی آ».
نشستم. دقایقی گذشت به میدانی رسیدیم و تاکسی میدان را دور زد. در سمت راست بالای یک ساختمان تابلوی نئون با مزهای از یک مرد چاق هندی دیدم که یک دستش را به سینه گذاشته بود و یک دست را به علامت «بفرمایید»، صاف گرفته بود. وقتی پایین همان ساختمان را نگاه کردم، یک آقای هندی بالباس رسمی و ریش سیاه، ایستاده بود. گفتم:«بابا، این جایی که آقا هندیه جلوش و ساده بود، کوجاس ؟» پدرم با لحنی رسمی و اداری گفت: «پسرم، اسمش رستوران مهارجه است، خوراکهای هندی داره!»آقای راننده به پدر، نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت: «آقا ، رفقا میگفتن غذاواش خیلی تنده، با مزاج ما سازگار نیست! آ قیمت آم گرون!»
پدر کرایه را حساب کرد و تاکسی جلوی سینما ، توقف کرد. در پیادهرو سرم را بالا آوردم تا حروف تابلوی نئون سینما را بخوانم: «م آ … ما … ی آ…. یا … ک … مایاک». مادر گفت: «آفرین باریکالله، آقا پسرم دیگه با سواد شده!» پوستر فیلم که روی سر در سینما نصب شده بود، تصویر میمون غولپیکری را نشان میداد که بالای ساختمان بلندی ایستاده بود. در یک دستش هواپیمایی را مشت کرده بود و در دست دیگر هلیکوپتر «بالگرد». در اطرافش هم چندین هلیکوپتر بالگرد پرواز و انگار به او تیراندازی میکردند. پایین پوستر هم یک مقوا چسبانده بودند که آن را هم با تلاش فراوان خواندم: «کینگ کونگ».
پدر گفت: «آفرین! اسم فیلم همین است.» در ورودی سینما یک تابلوی اعلانات شیشهدار در سمت راست و یک تابلو در سمت چپ قرار داشت که عکسهای فیلم را در آن چسبانده بودند. بعد، راهرویی که در هر طرف ، سالنی داشت برای گذاشتن دوچرخهها و در انتها، پنجره کوچک شیشهای که بالای آن نوشته شده بود «گیشه». وقتی وارد سالن انتظار شدم اول، بوی گازوییل که برای تمیز و براق شدن سنگهای سیاه کف سالن استفاده شده بود، به مشام میرسید و بعد بوی ساندویچهایی که توی سینیها، روی یخچال ویترینی بوفه ردیف شده بود.
چند صندوق نوشابه شیشهای زرد و مشکی روی هم چیده شده بود. روبهرو دو تابلوی اعلانات شیشهدار در دو طرف در سالن اصلی نصب شده که بالای آنها نوشته بود «برنامه آینده». جلوی در سالن اصلی پرده ضخیم و منگولهدار زرشکی، آویزان بود. کنار در، تلفن مشکی رومیزی به دیوار نصب شده بود. سمت چپ و راست، دو راهرو بود که به درهای کناری سالن و در انتها به سرویس بهداشتی میرسید. در گوشهای از سالن، آبسردکن فشاری قرار داشت که نوشیدن آب از آن برای بچهها خودش پروژهای بود.
از داخل سالن اصلی نمایشی فیلم که تاریکی در آن حکمفرما بود، نور چراغ قوه آقای کنترلچی را به یاد دارم که ردیف و شماره صندلی روی بلیت را میدید و تماشاگران را راهنمای میکرد. تابلوی کوچکی با نور قرمز وجود داشت که بالای در کناری سالن نصب شده برد و روی آن کلمه «لژ» خوانده میشد.
در حین تماشای فیلم دو نفر که پیراهن سفید پوشیده بودند که پشت آن علامت پپسی چاپ شده بود و سینیهای بزرگی محتوی ساندویچ و نوشابه و بستههای تخمه ژاپنی در دست داشتند و هر چند دقیقه به تناوب اجناس را اعلام کردند، در ردیفهای کناری در رفتوآمد بودند. نشستن بر روی صندلیهای تاشوی سینما هم برای ما بچهها که سبک وزن بودیم، معضل دیگری بود.
از ماجرای فیلم چیز زیادی به یادم نمانده، اما پایان غمانگیز آن را به یاد دارم. همان میمون غولپیکر که اسمش «کینگ کونگ» بوده، قفس طلاییاش را شکست و به آدمهایی که برای تماشایش آمده بودند، حمله کرد، بعد هم رفت بالای یک ساختمان بلند. لشگر پلیسها او را محاصره و با هلیکوپتر و هواپیما به او حمله کردند و عاقبت او از بالای ساختمان سقوط کرد و مرد. من و خواهرم که دلمان برای میمون سوخته بود، بغض کرده بودیم و اشک در چشمهایمان حلقه زده بود. البته این تلخی بعد از سینما با خوردن دو بستنی سنتی در بستنیفروشی «چمنزار» به شیرینی مبدل شد. هنوز پس از گذر سالها طعم بهیادماندنی خاطره تماشای فیلم با خانواده در کام من، باقیست.
سکانس دوم:
دهه ۷۰ بود و دوران دانشجویی سپری شده بود و مشغول خدمت سربازی در یکی از مناطق محروم بودم که برای تهیه کتابی باید به کتابفروشیهای خیابان آمادگاه مراجعه کردم. از میدان انقلاب، پیاده به سمت خیابان آمادگاه، به راه افتادم.
پس از تهیه کتاب به یاد سینما مایاک افتادم. آخرینبار دهه 60 دوران دبیرستان بود که با دوستم حمیدرضا، به اصطلاح امروزیها، از دبیرستان «جیم» شدیم و برای تماشای فیلم « عقابها» با نقشآفرینی مرحوم سعید راد به آن سینما رفتیم. هر بار که او با لباس خلبانی و کلاه به دست برای انجام ماموریت در کابین خلبان مینشست، تماشاگران با هیجان دست میزدند و صدای سوت در سالن طنینانداز میشد.
شنیده بودم که آن طرفها، پارکبوستان جدیدی احداث شده، ولی نمیدانستم که چه بر سر سینما آمده است. از قنادی «ارک» و«پاساژ ایفل» گذشتم و ناگهان خودم را در دروازه دولت دیدم. با خود گفتم شاید به خاطر حواسپرتی از سینما رد شدهام. برگشتم و به آن حوالی که رسیدم از منظره روبرو مات و مبهوت برجا ماندم. سینما به طور کامل تخریب شده بود. فقط یک سردر و دو دیوار که جای تابلوهای اعلانات بر آن باقی مانده بود، به چشم میخورد و ده قدم جلوتر، چمنها آبیاری میشود.



