به گزارش اصفهان زیبا؛ _شنیدی تو مسجد یه جفت النگو به جبهه کمک کردن؟
دختر با شنیدن این سوال، سکوت کرده. مادرش خیره به دستهایش دوباره پرسیده: «نکنه تو النگو دادی؟»
_اشتباه کردم؟
مادر، به جای جواب لبهایش را کج کرده که یعنی، نمیدانم!
در مورد دختر جوانی حرف میزنم که شبی در مسجد جامع برای کمک به جبهه، یک جفت النگوی طلا از دستش درآورده و توی کیسه انداخته. بعد تقاضا کرده که پشت بلندگو بگویند: «برای سلامتی رهبرم دعا کنید.»
در مورد آدمی حرف میزنم که حالا زنی جا افتاده است. شبها مینشیند روی صندلیهای وسط «چهارراهنورباران». خبر کمکهایش به موکب را به من دادهاند.
وقتی سر حرف را با او باز میکنم، پاکتی پول بین او و خانمی دست به دست میشود. حاج خانم کیسهی پارچهای را روی زمین میگذارد: «من مخلص انقلابم! ما توی مسجد نماز میخونیم. بعد میایم تو میدون برای چیدن و جمع کردن این بساط. سخنرانیها رو گوش میدیم. تا آخر شب اگر کاری باشه انجام میدیم و بعد میریم خونه.»
دارد صغری و کبری میچیند که نرود سراغ کارهایی که از انجامشان مطلعم و برای پرسوجوی همانها جلویش نشستهام. صدایم را آرام میکنم و میگویم: «حاج خانم! از اون کمک هایی که به این موکب کردین بگید برام.»
خودش را جمع میکند، مثل این که وارد حریم خصوصیاش شده باشم. چند لحظه ساکت میشود. خودش را باد میزند: «چی میخوای بدونی؟»
_تا الان چقدر کمک کردین به این موکب؟
سرش را پایین میاندازد. باد بزنش را جمع میکند. با صدایی آرام، بسیار آرام، جواب میدهد: «من یه حقوق بازنشستگی دارم که خمس دادهست. سهمالارث مادرم هم هست. با این پولها گاهی عیدها اینجا شیرینی پخش میکنیم، یه لقمه الویه میدیم، یا برای همین چای که توی چایخونه میدن، کارت میکشیم.»
دارد فعل جمع به کار میبرد که کمکهایش را منحصر به خودش نکرده باشد. باز پیجو میشوم: «حاج خانم عدد بگو.»
میخندد. از سماجتم لجش گرفته: «ده تومن، پنج تومن. شاید روی هم دیگه تا الان ۲۰۰ میلیون داده باشم.»
میپرسم: «۲۰۰ شب، ۲۰۰ میلیون؟»
چشم رو هم میگذارد. با سر تایید میکند.
چروکهای روی صورتش گواه روزهای پر تلاطمیست که گذرانده، از روزهای معلم و معاون بودنش، از بیماری تحلیل برندهای که آزارش میدهد یا وظایف ریز و درشتی که برای خودش تعریف کرده: مدیریت دو قرضالحسنه خانگی و ادارهی دو میلیارد پول در گردش.
_این کمک کردن از کجا میاد؟ از کی یاد گرفتین؟ واستون سخت نیست؟
در ناخودآگاهم دارم خودم را با این زن مقایسه میکنم. چقدر دل کندن از مال برای من سخت است. چقدر این زن را نمیفهمم.
برعکس قبل، موقع حرف زدن از خانوادهاش شور و حرارت دارد. از برادر شهیدش میگوید. از خانهای ۴۰۰ متری در خیابان ابن سینا که وقف اهل بیت کردهاند.
به کیسهی پارچه ای توی دستش اشاره میکنم: «ببخشید تو کیسهتون چیه؟»
بهوضوح پیداست از سین جیم کردنهایم ناراضی است: «بیسکوییته. برای بچه ها میآریم. آخر شبا بچهها کلافه میشن، بهشون یه بیسکوئیت میدیم.»
همهی اینها یعنی زنی با روحیهی مدیریتی بالا حواسش به نق زدن بچه ها در ساعات آخر موکب هم هست. از فرزندانش و واکنششان نسبت به کارهایش میپرسم.
میگوید: «اگر قرار باشه اینجا لقمه الویه بدیم، من اول برای پسرم میذارم و بعد میآرم برای بچههای دیگهم. آخه این بچه های بسیج همشون پسرای من هستن.»
این اخلاق مادرانه را از زبان بسیجیها هم شنیدهام. لقمههایی که حاج خانم آخر شب با اصرار به دست تکتک افراد میرساند.
ویرم گرفته از زیر زبانش بکشم که چقدر طلا هدیه دادهاند. میپرسم: «برای لبنان هم طلا دادین؟»
برایم از طلاهای ارثی میگوید که آنها را تقدیم جبههی مقاومت کرده. از انگشتری حرف میزند که کسی به موکب نورباران اهدا کرده و به مزایده گذاشته شده و حاج خانم ۸۰ میلیون بابتش پرداخت کردهاند با این که قیمتش کمتر بوده، جالب اینجاست که بعد از خریداری انگشتر دوباره آن را به موکب هدیه دادهاند تا برای مخارج هزینه شود.
همه چیز این زن برایم عجیب و غیر قابل باور است. انگار یکی دست برده در قفسهی سینهی اش و آن را فراخ کرده، قلبش را چنان وسیع کرده که همهی آدمها در قلبش جا شدهاند. رفتارهایش مرا به یاد زنی دیگر می اندازد. بانویی که با ثروتش اسلام را گسترش داد و بودنش دلگرمی رسول الله بود. حاجخانوم که حتی اجازه نمیدهد نامش را اینجا ببرم، شبیه خیلی از ما زنهای امروزی نیست. بیشتر تنه به تنهی زنان موثر در تاریخ میزند.



