تقویم ایرانی بیست و پنجم اردیبهشتماه را به نام بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی پاس داشته است. اگر از چرایی نامیدن روز فردوسی در آخرین روزهای اردیبهشتماه بگذریم آن را باید فرصتی نیکو برای پاسداشت مردی به بزرگی زبان پارسی دانست. هم او که بهراستی پدر زبان پارسی است و ازاینرو بر ماست که به فردوسی برای سرودن چنین شاهکاری درود بیپایان بفرستیم. بدون تردید شایستهتر و پسندیدهتر آن بود که درباره فردوسی با کسی به سخن درآییم که زندگانی خود را در شناسایی و پرداختن به حکیم فردوسی و آفریده او یعنی شاهنامه گذرانیده و در کاربرد واژههای پارسی در گفتار و نوشتارش شهره است. بر این اساس است که با میرجلالالدین کزازی، شاهنامهپژوه، نویسنده، سراینده، ترجمان، ادیب و چهره ماندگار فرهنگ و ادب ایران سخن بر زبان راندیم و آنچه در زیر میخوانید کلام استاد کزازی درباره حکیم ابوالقاسم فردوسی و شاهکار او شاهنامه است.
فردوسی هم چونان چهره برتر جهان است
«فردوسی و شاهنامه از دید کارکردی ژرف و گسترده و پایدار که بر فرهنگ و منش و اندیشه ایرانی نهادهاند، بسیار فزونتر و فراتر از آناند که یکی را سخنوری بدانیم در کنار و در شمار سخنوران دیگر، آن دیگری را هم شاهکار ادبی بدانیم در شمار و در کنار دیگر دیوانهای دری. ایران ما از کهنترین روزگاران در درازنای تاریخ خود همواره در زمین سپند سرواد و سرود بوده است. همواره برترین هنر در ایران هنری بوده است و هنوز نیز هست که در زبان رخ میدهد. از «گاهانِ» زرتشت تا آنچه در این روزگار سروده میشود و به چاپ میرسد. از همین روست که ایران سرزمینی است که سخنورانی بسیار در آن سر برآوردند. در میان این سخنوران که پرشمارند چند تن نهتنها در ایران در جهان نیز از سخنوران برتریناند. این بزرگان ادب بر ستیغ سخن ایستادهاند. در فرازنای فرهنگ ایران همواره میدرخشند. یکی از این سخنوران فردوسی است. یکی از برترین شاهکارهای ادب ایران و جهان شاهنامه است؛ اما سخنی بیپایه و بر گزاف نیست اگر بگویند در میان این سخنوران ستیغینه این برترینان فرهنگ و ادب، فردوسی همچنان چهره برتر است. شاهنامه نیز شاهکاری است که آن را بر ارج و ارزش با هیچ شاهکاری دیگر نمیتوان سنجید و در یک تراز و ترازو نهاد.»
«دیگر شاهکارهـــــــا از هر دیـــــــــد سرودههاییاند سختـــــــــه ستوار، شورانگیز، شکر دیز، گرم، بیرا، در گونه خود میتوانند گفت بیهمانند؛ اما شاهنامه آفریدهای ادبی و فرهنگی است که آن را تنها شاهکاری که در هنر سخنوری پدید آمده است نمیتوان دانست. ارزش شاهنامه و چگونگی کارکرد آن در فرهنگ و اندیشه ایرانی آنچنانکه پیشتر گفته شد، بسیار فراتر از آن است که آن را تنها شاهکاری ادبی بدانیم. فردوسی هم چونان آفریننده شاهنامه به درست از همین روی بسیار فراتر از آن است که او را تنها سخنوری بزرگ بشماریم.»
فردوسی و شاهنامه پدیدههاییاند دیگرسان
«فردوسی و شاهنامه بنیادهای چیستی ما ایرانیان را در ایران نو ایران پس از اسلام میریزند. آنچه من آن را ناخودآگاهی تباری ایرانی مینامم بر شاهنامه استوارشده است. اگر در یکی از باریک و دشوارترین روزگاران در تاریخ ایران فردوسی سر برنمیآورد شاهنامه را نمیسرود به گمان بسیار ما هماکنون خود را ایرانی نمیدانستیم، به زبان شیوا و شکرین پارسی با یکدیگر سخن نمیگفتیم. ایران هم کشوری میشد مانند بسیاری دیگر از کشورها که فرهنگی گرانسنگ و پیشینهای دیریاز و درخشان داشتهاند و در گرد و غبار روزگار نهان شدهاند و سرانجام بربادرفتهاند از یاد. بهگونهای که این کشورها را به همانسان فرهنگشان میباید در کتابها جُست و در دیرینکدهها. از همین روست که فردوسی و شاهنامه پدیدههاییاند دیگرسان از گونهای دیگر نهتنها در ایران در جهان. بر پایه آنچه گفته شد بیهمانندند. فردوسی با سرودن شاهنامه چیستی ایرانی را از فروپاشی و نابودی رهانید. من در این سالیان چندین بار نوشتهام و گفتهام که فردوسی ایران را به یاری رزمنامهای ورجاوند که سرود از فروپاشی رهانید.»
شاهنامه شاهکاری روزگار آفرین، تاریخساز و فرهنگپرور است
«در زمانی که فردوسی میزیست ایران از دید ساختار بیرونی، ساختار فرمانروایی، ساماندهی، پارهپاره شده بود. از هر گوشهای کسی که زر و زوری یافته بود سر برمیآورد و لاف جهان داری میزد. ایرانیان در سرزمینهایی گوناگون که بر هرکدام از آنها گردنکشی فرمان میراند میزیستند بیشینه روزگارشان در نبرد در تازش در تاراج در ویرانی در آشوب میگذشت. فردوسی این سرزمین پارهپاره شده را همچنان یک پاره و یکپارچه نگاه داشت با رشتهای که استوارتر ناگسستنیتر از آن بود که با جنگ و آشوب و خونریزی و پارهپاره شدگی سرزمین از هم بگسلد؛ زیرا فردوسی ایران را با این رشتهها در مرزهای فرهنگی و اندیشهای و روانی و رانهای (عاطفی) پاس میداشت. ایرانیان در جهان درونی و نهادین خود توانستند ایرانی بمانند، در برون با یکدیگر در ستیز و آویز بودند؛ اما در درون، یگانه، یکپارچه، پیوسته، همبسته. هنوز نیز نشانههای این پیوند شگرف ورجاوند را میبینیم. در سراسر ایرانزمین ایرانیان شاهنامه را گرامی میدارند، ارج مینهند.»
«شاهنامه شاهکاری ادبی است اما شاهکاری است روزگار آفرین، تاریخساز، فرهنگپرور. از همان روزگاری که شاهنامه پدید آمد جایگاهی بلند و ارجمند در دل و نهاد ایرانیان یافت. بیتهای شاهنامه را داستانگویان بر زبان میراندند. مردم به هوش سراپا گوش آنها را میشنیدند، به یاد میسپردند، بر زبان میراندند. بدین گونه شاهنامه دهانبهدهان، سینهبهسینه در میگسترد از شهری به شهری دیگر برده میشد. در آن روزگار ناگفته پیداست همه مردمان خواندن نمیتوانستند. پیوند با شاهنامه یا دیگر سرودهها بیشتر به یاری گوش انجام میگرفت. از سویی دیگر برنوشتن کتاب کاری دشوار و زمانبر بود. تنها پادشاهان؛ بزرگان میتوانستند که هر کتابی را که میخواهند در دسترس داشته باشند. یکی از نهادهای دیوانی در آن روزگار دیوان نگارش و پدیدآوردن دفتر و کتاب بود. خوشنویسان، دیگر هنرمندانی که با این دفترها در پیوند بودند کتابها را مینوشتند، میآراستند برای کتابخانه شاهان و بزرگان.»
ایرانیان با شاهنامه و در شاهنامه میزیستند
«پیداست که کتابی گرانسنگ، پردامنه مانند شاهنامه دشوارتر از دیگر کتابها برنوشته میتوانست شد و در دسترس خوانندگان نهاده. با اینهمه ایرانیان با شاهنامه آشنایی میگرفتند، بدان دل میباختند بهگونهای که میتوانم گفت با شاهنامه و در شاهنامه میزیستند. پیوندی که با پهلوانان و چهرههای شاهنامه مییافتند پیوندی بود بسیار تنگ، نیرومند. من تنها به یک نمونه: نمونهای ناب بهراستی بیمانند بسنده میکنم تا آشکارا پیوند ایرانیان را با شاهنامه نشان بدهم. این پیوند در آئینی بهروشنی آشکار و پدیدار میشود که آن را گلریزان مینامند.»
«داستانگوی داستان رستم و سهراب را بازمیگوید در قهوهخانه در هر انجمنی دیگر، از آغاز. زمانی که بامدادی پگاه رستم از خواب برمیخیزد و دلتنگ و دژم است. به آهنگ شکار بیرون میآید. به سمنگان شهری در مرز ایران و توران میرسد. رخش را هنگامیکه خواب بوده است میربایند. رستم پیاده به سمنگان میرود. بیم میدهد بزرگان این شهر را. میگوید که اگر رخش یافته نشود سر از تن آنها بر خواهد افشاند. شبهنگام شاهدخت سمنگانی تهمینه به بالین رستم میرود. رستم به آیین و کابین او را به زنی میگیرد. بامدادان فردا رخش را یافته میآید. رستم شادمان بر آن برمینشیند و بهسوی سیستان در میتابد. از این پیوند سهراب زاده میشود. داستان را همگان میدانند سهراب با فریب و نیرنگ افراسیاب سپاهی میآراید و به ایران میتازد. ایرانیان در برابر او درمیمانند. از رستم یاری میجویند. رستم از سیستان به آوردگاه میآید. در نبردی شگرف و دشوار سرانجام سهراب را از پای درمیآورد.»
ایرانیترین ایرانی سراینده ایرانیترین پدیده فرهنگی و ادبی ایران
«داستانگوی، رخدادهای درازگون را یکبهیک بازمیگوید تا میرسد به گرهگاه داستان، به فرازنای آنکه کشتهشدن سهراب است. در این هنگام است که آن شور شگفت بیمانند، شور دلبستگی به پهلوانان شاهنامه آشکار میشود. شنوندگان آنچه را از زر و سیم به همراه دارند در پای داستانگوی میافشانند تا او داستان را پی نگیرد، سخن از مرگ جانخراش و دلگداز سهراب نگوید چرا؟ زیرا مرگ او را تاب نمیآورند. سهراب به یکی از دلبندانشان میماند که تاب شنیدن سخن از مرگ او را ندارند. سهراب کیست؟ چهرهای است نمادین افسانه رنگ. در چه زمانی میزیسته است؟ نمیدانیم. چگونه میتوان به ناشناختهای چون او دل داد؟ آنچنان با او پیوند گرفت که توگویی دلبندترین فرزند است، گرامیترین کس است. این هنر هنگفت فردوسی است. هیچ سرزمینی را من نمیشناسم که یکی از چهرهای اصلی و فرهنگی آن سرزمین چنین شوری در مردمشان در مردم آن بتواند انگیخت.»
«من به خواست و آگاهانه از این نمونه یادکردم تا بُرّا و به برهان، روشن بدرم که اگر میگویم فردوسی ایرانیان را با رشتههایی نهانی جانی به هم پیوست که کسی آن را نمیتوانست فرو بگسلد سخنی بیراه و بیپایه نیست. آن را از سر دلبستگی به فردوسی و شاهنامه بر زبان نمیرانم. بهراستی دوباره میگویم فردوسی و شاهنامه نهتنها در ایران در پهنه جهان بیهمان و همتایند. فردوسی و شاهنامه پیوندی تنگ و ساختاری و ناگزیر با یکدیگر دارند. اگر فردوسی جز شاهنامه را میسرود فردوسی نمیبود. اگر شاهنامه را سخنوری را جز استاد فروند و فرزانه توس میسرود شاهنامه نمیتوانست بود. تنها ایرانیترین ایرانی میتوانست ایرانیترین پدیده فرهنگی و ادبی ایران را بیافریند. فردوسی خود نمونهای است برترین از آنچه بهراستی بهگونهای سرشتین ایرانی است.»
زبان پارسی پویاترین و پیشرفتهترین زبان است
«زبان پارسی از دید من در میان زبانهای زنده و نامدار و پرکاربرد جهان پیشرفتهترین زبان است از دید ساختار. این را به برهان و دانشورانه میگویم. نمیخواهم به این زمینه بپردازم چون سخن به درازا خواهد کشید. خوانندگان میتوانند به جستارها و کتابهای من بنگرند تا پایهها و بنیانهای این دید و داوری را بتوانند یافت. اگر ما از دید زبانشناسی ساختاری به این زبانها بنگریم زبان پارسی پویاترین و پیشرفتهترین زبان است در قلمروهای گونهگون زبانی در قلمرو واژگان، در قلمرو دستور زبان، در قلمرو نحو از اینگونه. پس این زبان با زبانهای دیگر از دید ساختار، هم روزگار نیست. این پیشرفتهتر از دیگر زبانها است.»
«آمیختگی زبان پارسی با زبانهای دیگر، بر این پایه، بدین زبان زیان میرساند، تنها به یکی از این نمونهها میپردازم، قلمرو واژگان. واژههای پارسی بسیار سوده و سادهاند. اگر سرگذشت واژهای را ما از کهنترین روزگاران تاکنون بَر رسیم آشکارا میبینیم که واژههای درشت، دشوار، گران، ناهموار، در گذر زمان نرم، هموار، گوشنواز، سادهشدهاند تا رسیدهاند به آن ساختار آوایی که در زبان پارسی یافتهاند. واژهها سوده و ساده، کوتاه، خوشآهنگ، گوشنواز، نرم و دلنشیناند در زبان پارسی. نمونهای نمیخواهم بیاورم زیرا سخن همچنان به درازا میکشد.»
سوزناکترین رخدادهای فرهنگی و زبانی و ادبی جهان
«اگر ما از زبانهای دیگر واژههایی را به وام بستانیم کمترین، آشکارترین گزندی که آن واژه به زبان پارسی میرساند این است که ساختار آهنگینِ دلنوازِ آوایی را در این زبان به هم میریزد. زبان پارسی یکی از توانمندترین سامانههای واژهسازی، واژه آفرینی زبانی است. زبانی خشک و دژم و کالبدینه نیست. شما به آهنگ آنکه واژه نو بسازید تنها بسنده است به دو یا چند واژه را در کنار هم بنهید واژهای نو به دست آوردید. اگر ما واژههایی را که بر پایه اندامهای مهینِ تن ساختهشدهاند. سر، دست، پا، چشم در زبان پارسی گرد بیاوریم واژهنامه هرکدام از این اندامها خود دفتری جداگانه خواهد شد. پس ما اگر به بسندگی با زبان پارسی آشنا باشیم نیازهای واژگان را در این زبان میتوانیم به یاری این زبان از میان برداریم واژههایی نو بسازیم.»
«وامواژهها گزندهای دیگری نیز به زبان پارسی میتوانند رسانید. زبان پارسی مانند فرهنگ ایرانی که گرامیترین، ارزندهترین، پهناورترین بستر آن است اگر آسیب ببیند، اگر روزگاری در پی گزند و آسیب بسیار از میان برود، چند بار گفتهام و نوشتهام یکی از اندوهبارترین، سوزناکترین رخدادهای فرهنگی و زبانی و ادبی جهان خواهد بود در چشم فرهیختگان، وطندوستان، زیباپرستان. با این سخن این گفتوشنود را به فرجام میآورم، این روز دلافروز را که روز فردوسی و شاهنامه و زبان پارسی است به یکایک ایرانیان، ایرانیان جانآگاه، شکفتهدل، زیباپرست که دل در گرو ایران و زیباییها و والاییهای آن دارند فرخ باد میگویم.»



