یکی از مسائل بنیادین در جامعهشناسی الیاس چگونگی گسترش تمدن در غرب و متمدن شدن مردم در دوران مدرن است. او به مانند بسیاری از فیلسوفان و جامعهشناسان آلمانی و بهخصوص مکتب فرانکفورت، با تمدن درگیر بود و تلاش داشت فرآیند متمدن شدن غرب را به گونهای نشان دهد که از یک طرف با دوران کلاسیک و کهن مرزبندی کند و از طرف دیگر فجایع قرن بیستم را که در عصر تمدن رخ داده بود، مدنظر قرار دهد. او در سال 1939 یکی از مهمترین کتابهای خود یعنی «فرآیند متمدن شدن» را نوشت و در آن ساختارهای اجتماعیای را که موجب تغییرات تمدنی اروپا پس از قرون وسطی شده بودند بررسی کرد. پرسش اصلی او در این کتاب این بود: به چه دلیل شکلهای خاصی از رفتار در یک دوره تاریخی رفتارهای متمدمانه محسوب میشوند و بر چه مبنایی این رفتارها در طول تاریخ تغییرشکل پیدا میکنند؟ چه اتفاقی میافتد که اعمالی مانند فین کردن، آروغ زدن، خوردن غذا با دست، پاک کردن دهان با دست، تف کردن، مقاربت جنسی در مکانهای عمومی، عدم استفاده از دستمال و ادرار کردن روی فرش که برای قرنهای متوالی اعمالی عادی به شمار میرفتند به یکباره شرمآور و غیرمتمدنانه تلقی میشوند؟ «تنهایی دم مرگ» که پنجاه سال پس از فرایند متمدن شدن نوشته شد، در واقع ادامه همین منطق جامعهشناسانه الیاس را دنبال میکند. چه میشود که در دوران مدرن مرگ از زندگی روزمره مردم کنار گذاشته میشود؟ چه اتفاقی میافتد که صحبت کردن درباره مرگ و فکر کردن به آنکه تا پیش از این در میان مردم کوچه و بازار امری رایج بود، ناگهان به عملی ممنوعه و رازی مگو تبدیل و ردپای آن از تمام عرصههای زندگی پاک میشود؟
الیاس در «تنهایی دم مرگ» به مقایسه دو نوع مردن در دوران قدیم و عصر جدید میپردازد. به زعم او در قرون گذشته مرگ و زندگی به مانند امروز از یکدیگر جدا نبودند و مرگ و مُردن جزیی از زندگی مردم به شمار میرفت. او به جای نظرورزی فلسفی درباره مفهوم مرگ به تحلیل جامعهشناسی لحظات پیش از مرگ و تغییرات آن در طول تاریخ میپردازد. تا پیش از قرن نوزدهم، و حتی تا اوایل قرن بیستم، بسیاری از مردم در خانههای خودشان میمردند و لحظات پیش از مرگ را در کنار بستگان و عزیزان خود میگذراندند. در دوران جدید اما مرگ به بیرون از خانهها و به طور کلی به خارج از مکانهایی که در آنها زندگی جاری بود رانده شد و اکثر محتضران آخرین ساعات زندگی خود را در مکانهای مخصوصی همچون بیمارستان سپری میکنند. حتی تا قرن هجدهم بسیاری از قبرستانها درون شهرها و در کلیساها ساخته میشدند و تنها در دوران مدرن است که آنها به بیرون از شهرها انتقال داده شدند. به عقیده الیاس چنین تغییرات ساختاریای در نهایت موجب افزایش تنهایی دم مرگ در عصر ما شده است. کسی که میمیرد همواره به خاطر دلایل هستیشناسی احساس تنهایی میکند، اما امروز این تنهایی به خاطر عوامل اجتماعی مضاعف شده است.
الیاس برخلاف تاریخنگارانی مانند فلیپ آریه به هیچوجه نگاهی نوستالژیک به گذشته ندارد و در کتابش به صراحت اشاره میکند که امید به زندگی در دوران مدرن به مراتب نسبت به گذشته بیشتر شده و به لطف پیشرفتهای پزشکی و متمدن شدن جامعه امکان مردن در قیاس با دوران قدیم کاهش یافته است. او اما به سویه تاریک دوران معاصر هم نظر میافکند و مینویسد که مرگ در جامعهی مدرن از بسیاری جهات به معنای فرویدی آن سرکوب شده است، هم در سطح شخصی و هم در سطح اجتماعی. مردمان روزگار ما طوری مرگ را نادیده میگیرند که انگار اصلاَ وجود ندارد. همه جا صحبت از تقدیس زندگی و زنده بودن است بی آنکه حرفی از مرگ، این قطعیترین حقیقت زندگی، در میان باشد. الیاس میگوید مرگی که در دوران مدرن سرکوب شده همچون هر امر سرکوب شدهای با نهایت قدرت برمیگردد و عظمت و اقتدار خود را به رخ همگان میکشد. به همین دلیل است که امروز تحمل مرگ، چه مرگ خود و چه مرگ دیگران، برای جامعهی مدرن امری خطیر و غیرقابل تحمل است. اگر در گذشته مرگ جزیی از زندگی بود، امروز بیگانهای مخوف و هراسآور است که تاب آوردنش از عهدهی کمتر کسی برمیاید. ما آیینهای قدیمی رویارویی با مرگ را از دست دادهایم اما هیچ شیوه جدیدی برای مواجهه با آن را بوجود نیاوردهایم.
بسیاری از بخشهای کتاب الیاس جنبهای پندآموز و دلسوزانه دارند و آنها را میتوان حکمتهای یک پیرمرد جامعهشناس در آستانه مرگ دانست. الیاس توصیه میکند که کودکان را، همچون گذشته، باید با مفهوم مرگ آشنا کرد چرا که مُردن بخش جداییناپذیر زندگی آنهاست. انکار مرگ نه تنها وقوع و حدوث آن را از بین نمیبرد بلکه شدت و ضربهی آن را در آینده برای کودکان دوچندان خواهد کرد. او از طرف مینویسد که افرادی را که در حال احتضار هستند نباید تنها گذاشت چرا که تنهایی دم مرگ، درد و رنج مُردن را دوچندان میکند و سختترین لحظات زندگی را رقم میزند. در طول تاریخ مرگ همواره برای بسیاری از متفکران و فلاسفه مساله و دغدغهی اصلی و اساسی بود و همانطور که مونتنی مینویسد «فلسفیدن آموختن چگونه مردن است». الیاس در«تنهایی دم مرگ» اما با خود مفهوم مرگ کار ندارد. مسئله اصلی او چیز دیگری است: آموختن همراهی با کسی که در حال مردن است.



