دیگر افرادی که بهطور قابلملاحظهای بر سبک تفکر و بیان جامعه تأثیر گذاشتهاند، دامنه وسیعی از ویلیام شکسپیر گرفته تا کارل مارکس را دربر میگیرند که بهطور گسترده به تأثیر آنها نیز اذعان شده است. تأثیر اندیشمندان پستمدرن، احتمالاً تا حد زیادی به دلیل نامفهوم و غیرقابلدرک بودن آنها، چندان تأیید و تصدیق نشده است؛ اما برای آن دسته از ما که با این موضوع سروکار داریم، این واقعیت که میشل فوکو پژوهشگری است که تابهامروز بیش از هر کس دیگری به او استناد و از او نقلقول شده است، اصلاً تعجببرانگیز نیست.
خرد متعارف چنین حکم میکند که پستمدرنیسم مرده است. درست است که اولین انفجار درزمینه تولید گسترده نوشتههای پسامدرن تا پایان دهه 1980 خاموش شد؛ اما این تصور که پستمدرنیسم هم با آن از بین رفت، بهوضوح اشتباه است. موج دوم پستمدرنیسم در پایان دهه 1980 ظهور کرد، موجی که آن را قابلفهمتر و عملیتر کرد. نظریه پسااستعماری، نظریه کوئیر، نظریه انتقادی نژاد و همچنین فمینیسم تقاطعی (درهمتنیده یا اینترسکشنال) همه در این زمان اهمیت و اعتبار یافتند. این نظریات آشکارا از ایدههای پستمدرن سرچشمه میگرفتند و فیلسوف موردعلاقهای که اول و آخر به سراغش میرفتند هم میشل فوکو بود.
ماندگارترین و پایاترین ایدهها و مفاهیمی که فوکو مطرح کرد این سه مورد هستند: قدرت/دانش، گفتمانها و زیست-قدرت. از منظر فوکو، دانش، درک صحیح و موثقی از یک واقعیت عینی و مفعولی نبود؛ بلکه چیزی بود که انسانها ساخته بودند تا در خدمت قدرت باشد. درنتیجه، چیزی که توسط جامعه بهعنوان دانش شناخته میشود، درواقع فقط مصداقی از اعمال قدرت است. این معنای ایده قدرت/دانش است. این قدرت-دانش بهوسیله روشهای صحبت کردن راجع به چیزها، یعنی همان گفتمانها، هم ایجاد شده و هم ماندگار و همیشگی میشود. چیزها بهوسیله روشی که راجع به آنها صحبت میشود، میتوانند بهعنوان دانش اعتبار یافته و به رسمیت شناخته شوند و چنین رویکردی در تمام سطوح و لایههای اجتماع قابل اجرا و استفاده است. اصلیترین و مهمترین مورد در میان این گفتمانهای اعتباربخش، علم است. جوامع غربی بهطور عمده یافتههای علمی را بهعنوان معتبرترین و موثقترین منبع دانش قبول میکنند و چنین نگرشی، ازنظر فوکو، شاهدی بود برای اثبات اینکه این مصداقی از قدرت-دانش است. او این نوع خاص از قدرت-دانش را «زیست-قدرت» نامید.
قاعدتاً باید برای تمام کسانی که تابهحال با تحقیق و پژوهش یا فعالیت در حوزه «عدالت اجتماعی» سروکار داشتهاند، واضح و مبرهن باشد که این ایده که دانش یک برساخته اجتماعی است و از طریق زبان ماندنی میشود تا در خدمت قدرت قرار بگیرد و مقاصد آن را بهپیش ببرد، همچنان به قوت خود باقی است. چندان محتمل نیست که آن دسته از آدمهای پرشماری که احیاناً در غار زندگی نمیکنند، متوجه حملاتی نشده باشند که تحت عنوان فمینیسم، ضدیت با نژادپرستی، پسااستعمارگرایی و جنبش حقوق تراجنسیتی، به علم میشود.
این ایدهها و نظریات از بین نرفتهاند چراکه برای فعالان برخی رشتههای دانشگاهی خاص پالایش، تقویت و همچنین سهلالاستفاده و کاربرپسند شدهاند. در نظریه پسااستعماری، با این ادعا مواجه میشویم که لازم است از همهچیز استعمارزدایی شود؛ اما چنین نگرشی تنها به تخریب مجسمهها و تندیسها یا استعمارزدایی از برنامه درسی مؤسسات آموزشی محدود نمیشود، بلکه شامل این ادعای بهشدت نژادپرستانه نیز میشود که علم و عقلانیت خود هم غربی و هم در سیطره سفیدپوستان هستند و «دیگر روشهای دانستن و شناخت» (از قبیل سحر و جادو، و دین) متعلق به دیگران هستند. این حوزه مطالعاتی گسترده، به اعتقاد بسیاری توسط ادوارد سعید بنیان گذاشته شد، کسی که از میشل فوکو تأثیر پذیرفته بود.
نظریه انتقادی نژاد و فمینیسم تقاطعی یا درهمتنیده نیز که از آن نشئت گرفت، بهشدت (و به نحو کنایهآمیزی) متأثر از جریان پستمدرن مردانه و سفیدپوست بوده است. دقیقاً خود ایده و مفهوم اینترسکشنالیتی یا درهمتنیدگی، طبق گفته آفریننده و مبدع آن، کیمبرلی کرنشا، «سیاست معاصر است که با نظریه پستمدرن پیوند خورده است.» اگرچه نظریه انتقادی نژاد ابتدا در بافتار و پسزمینههای اومانیستی (انسانگرایانه) و مارکسیستی ظهور کرد، پسازآن به دلیل تمرکز شدید آن بر ایده نظامهای ناپیدا و نهان قدرت که برتری و تفوق نژاد سفید را از طریق زبان حمایت و تقویت میکنند، بهطور فزایندهای تحت تأثیر آرای فوکو قرار گرفته است. همانگونه که باربارا اپلباوم، فعال و آموزشدهنده درزمینه عدالت اجتماعی، میگوید: «نظریه فوکو درباره قدرت برای درک اینکه گفتمانها چطور کار میکنند، ضروری و کلیدی است.»
شاید بتوان روشنترین و صریحترین مصداق از تجلی خطرناک آرا و عقاید فوکو را چیزی دانست که در حوزههای کمتر شناختهشده مطالعات ناتوانی و مطالعات چاقی شاهد آن هستیم. در این حوزهها، تأثیر ایده و مفهوم زیست-قدرت، حتی خیلی بیشتر از آنچه در نظریه کوئیر میبینیم، واضح و مبرهن است؛ همچنین بهطور متناظر شاهد نفی و رد علم هستیم با این ادعا که علم یک گفتمان سرکوبگر است که در توانمندگرایی (تبعیض علیه افراد دارای معلولیت و دونمرتبه دانستن آنها) و فوبیای چاقی ریشه دارد. در این حوزههای مطالعاتی، ناتوانی و مرض چاقی خود بهعنوان برساختههای اجتماعی شناخته میشوند. چنین ادعا میشود که اگر ما این حالت را که تمام اجزای بدن یک فرد کار کند و وزن سالم و مناسبی هم داشته باشد ترجیح میدهیم، فقط به این خاطر است که جامعه چنین نگرش و رویکردی را در ما پرورش داده است. اینکه توصیههای علم پزشکی را رد کنیم و با آغوش باز پذیرای ناتوانی و مرض چاقی باشیم، یک الزام اخلاقی و شکلی خالصانه از مشارکت و فعالیت سیاسی در نظر گرفته میشود.
اگرچه ممکن است بسیاری از مردم چیزی از میشل فوکو نخوانده باشند یا حتی نامش را هم نشنیده باشند؛ اما او تأثیر عمیقی بر آن دسته از رویکردها و گرایشهای مرتبط با بیدارگری و عدالتخواهی اجتماعی گذاشته است که در جامعه ما شایع شدهاند. اگر نمیخواهیم که فوکو هم تبدیل به آگوستینی دیگر شود و تمدن غربی را برای بسیاری از سالهای پیش رو هدایت کند و تعیینکننده سمتوسوی آن باشد، لازم است بتوانیم وقتی با آرا و نظرات او مواجه میشویم، بهدرستی تشخیصشان بدهیم و بهطور کارآمد و مؤثری نیز با آنها مقابله کنیم.



