عاشقانه‌های بهمن‌پور

کاری که فروغ بهمن‌پور می‌کند فقط از عهده آدم‌های عاشق برمی‌آید و بس. مگر کار ساده‌ای است خانه به خانه‌رفتن و مراودۀ بدون معامله و سرشار از عشق و صداقت و پایمردی با بزرگان عرصه موسیقی؟! بهمن‌پور از تبار آن آدم‌های مثال‌زدنی است که اگر نبودند بی‌شک تاریخ، نقصانی پُرناشدنی داشت، کما اینکه سال‌ها می‌گذرد اما نه کسی شاملو و آیدا شد و همچون کتاب کوچه‌ای ساخت، نه مانند دهباشی آمد و بخارایی آفرید، نه نسرین ظهیری شد و آمدیم خانه نبودید را نگاشت و نه پرویز ناتل خانلری ظهور کرد و نه دیگر بزرگانی که آستین خود را بالا زدند و لحظه‌های زندگانی را عاشقانه در مسیر آن چیزی گذاشتند که موجبش عشق بود و ساختند و پرداختند و جاودان ماندند.

تاریخ انتشار: ۰۹:۴۶ - سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 9 دقیقه

 فروغ بهمن‌پور یکم مرداد 1351 در تهران و از تبار پدر و مادری اهل خوانسار زاده شد و سال‌ها خانه به خانه به دیدار بزرگان موسیقی ایران رفت و شنید و نوشت و ثبت کرد.
 آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی اصفهان زیبا با «فروغ بهمن‌پور» پژوهشگر و تاریخ‌نگار موسیقی، نویسنده کتاب‌های «زمزمه‌های پایدار: با بزرگان شعر و موسیقی» و «چهره‌های ماندگارترانه و موسیقی» و همچنین برگزارکنندهٔ 54 نمایشگاه از عکس و اسناد موسیقی ایران است.

علاقه و ارتباط با بزرگان موسیقی چطور در شما ایجاد شد؟

پدرم علاقه زیادی به موسیقی داشت.  پدرم آن‌قدر به نوارهای کاست موسیقی و به‌ویژه تک‌نوازی‌ها علاقه داشت که در زمان خواب هم ضبط صوت روشن بود و با موسیقی به خواب می‌رفت و وقتی یک‌روی نوار تمام می‌شد و دکمه ضبط صوت می‌پرید آن‌وقت پدرم بیدار می‌شد. همان موقع این نواها به دل من هم نشست و این علاقه در من به وجود آمد.  یک‌بار در انتهای خیابان دروازه دولت یک تابلوی رنگ و رو پریده و شکسته دیدم که روی تابلو نوشته‌شده بود: «سنتور ملک» از پله‌ها رفتم بالا و دیدم همه مغازه‌ها تولیدی لباس و خیاطی است، از پشت صداهای این تولیدی‌ها صدای قشنگ ویولن را شنیدم و فهمیدیم پشت آنجا کلاس موسیقی آقای «اسدالله ملک» است.
من سن خیلی کمی داشتم و اسم آقای ملک را خیلی زیاد در آلبوم‌ها شنیده بودم، از آن خانمی که داخل کلاس بودند پرسیدم که «اینجا چه‌کار می‌کنند؟» آن خانم برخورد خیلی خوبی داشت و جواب داد: «اینجا موسیقی یاد می‌دهند.» دوباره پرسیدم: «من می‌تونم بیام ببینم ساز چیه و چه شکلی داره؟» گفت: «بله فردا بیا.» فردای آن روز به همان کلاس رفتم و آنجا آقای «حسین ملک» را دیدم که ساز تخصصی ایشان سنتور بود. شاگردانشان هم دورتادورشان نشسته بودند. من تا آن زمان به‌جز ضرب زورخانه هیچ سازی را ندیده بودم و به همین دلیل وقتی ایشان ساز زدند پرسیدم: «این با برق کار می‌کنه؟» گفت: «نه این چوب و سیم و مضراب است.» و کامل برای من توضیح داد. شاید اگر برخورد خوب آقای ملک نبود من هیچ‌وقت در این راه وارد نمی‌شدم، اما رفتار خوب ایشان باعث شد که من گاه‌گاهی به ایشان سر بزنم. سپس ایشان آقای تجویدی را به من معرفی کرد و من شاید شانزده‌ساله بودم که نزد آقای تجویدی رفتم و در ادامه یکی‌یکی استادها را پیداکرده و بدون اینکه قرار باشد این صحبت‌ها در جایی منتشر و چاپ شود سؤالاتی که سال‌ها ذهنم را درگیر کرده بود با آن‌ها مطرح کردم.

پدرتان چه شغلی داشتند؟

پدرم «جواد بهمن‌پور» معمار ساختمان بود و از ایشان گچ‌بری‌ها و یادگارهای زیادی در محراب‌ها به‌جا مانده است. او به‌شدت به موسیقی علاقه‌مند بود، خدا رحمتشان کند، حتی زمانی که قرار بود به دلیل سرطان در بیمارستان بستری شوند؛ تنها چیزی که با خودشان بردند دو نوار کاست از آقای «فرهنگ شریف» بود که با همین نوای آسمانی در بیمارستان از دنیا رفتند.

چطور شد که تصمیم گرفتید گفت‌وگوهایتان را منتشر کنید؟

همسایه‌ای به نام آقای «جعفر تبریزی» داشتیم که بچه‌های مطبوعات به‌ویژه ورزشی‌نویس‌ها ایشان را خیلی خوب می‌شناسند. آقای تبریزی به من گفتند که اگر دوست داری من می‌توانم تو را به نشریه معرفی کنم که مطالبت در آنجا چاپ شود. این اتفاق هم افتاد و همان سال یعنی سال 72 اولین مطلب من چاپ شد.

در کدام نشریه؟

یک نشریه ورزشی به اسم «بشیر» که بعد به‌صورت تخصصی به موضوع زیبایی اندام پرداخت و من چون جایی را نمی‌شناختم مجبور بودم که مصاحبه با آقای فرامرز پایور  یا استاد تجویدی و استاد یاحقی و خیلی‌ها را در آن نشریه چاپ کنم، اما بعداز آن به دلیل اینکه مصاحبه‌هایم خیلی بکر بود و شاید اولین کسی بودم بعد از انقلاب که به سراغ هنرمندان موسیقی رفتم، به همین دلیل روزنامه‌های دیگر به من زنگ زدند و گفتند مطالب را برای چاپ به آن‌ها بدهم.

از سمت کسی یا سازمانی حمایت شدید؟

نه اصلا، همه‌اش پیگیری مطالبات درونی خودم بوده است، نه از جایی پول گرفتم، نه حمایت شدم و هیچ‌وقت سفارشی از جایی نگرفتم و هر کاری خودم خواستم انجام دادم. فقط به دلیل اینکه همه آرشیو عکس و اسنادم را به موزه موسیقی تهران اهدا کردم، آقای مرادخانی رئیس آن زمان موزه به من گفتند که چون ما بودجه‌ای برای دادن پولی برای این اسناد و عکس‌ها نداریم در نمایشگاه‌های خارج از کشور تو را حمایت می‌کنیم.

برای انتخاب هنرمندانی که به دیدارشان رفتید اولویت خاصی داشتید؟

من به سراغ هرکسی می‌رفتم که ساز و آوازش را دوست داشتم  و مسلما هنرمندانی هم که کمتر شناخته‌شده بودند برای من اهمیت خاصی داشتند. مثلا قبل از انقلاب آقای «پرویز یاحقی» به‌شدت رسانه‌ای بودند، به‌طوری‌که هیچ تک‌نوازی به‌اندازه ایشان شهرت نداشت و برای علاقه‌مندانش خیلی مهم بود که این آدم کجاست و چه می‌کند و من به سراغ ایشان رفتم. اما من هیچ‌وقت به سراغ آقای شجریان نرفتم، چون کسانی مثل آقای شجریان، کلهر و علیزاده رسانه‌ای بودند و تریبون داشتند.

کدام‌یک از گفت‌وگوهایتان لذت‌بخش‌تر بود؟

من مصاحبه‌های خیلی زیادی داشتم و همه را دوست دارم چون من فقط با آن‌ها مصاحبه نمی‌کردم، بلکه به‌نوعی با آن‌ها هم‌خانواده می‌شدم، یعنی دائم با آن‌ها ارتباط داشتم و بهترین و شیرین‌ترین روزهایم زمانی بود که با هریک از آن‌ها مصاحبه می‌کردم، اما بیشترین حظ روحی را از برکت وجود آقای «حسن کسایی» بردم، دیدارها و گفت‌وگوهایی که با ایشان داشتم آن چیزی بود که روح و روان من را راضی می‌کرد. پسرشان مرحوم «خلیل کسایی» هم از دوستان نزدیک من بود، حتی با دوستان استاد کسایی هم ارتباط داشتم، چون ایشان محفل و حلقه‌ای از هنرمندان و هنردوستان را دور خودشان داشتند که من هنوز با آن‌ها هم ارتباط دارم مثل آقای نوروزی، شاه زیدی، تقی سعیدی یا افرادی که صرفا اهل موسیقی نبودند مثل آقای طلاکار.

از اساتید موسیقی اصفهان علاوه بر استاد کسایی با چه کسانی گفت‌وگو کردید؟

جلیل شهناز، جهانبخش پازوکی، آقای طاهرپور، علی‌اصغر شاه‌زیدی.

ماجرای جمع‌آوری عکس‌ها و مستندها چطور اتفاق افتاد؟

در زمینه موسیقی هیچ منبعی وجود نداشت، اینترنت هم نبود و کارکردن خیلی سخت بود. من تلاش کردم که از فرصتی که پیش‌آمده استفاده کنم و به جمع‌آوری تمام منابع بپردازم و بتوانم بانک عکس و اسناد را هم تهیه کنم. آن موقع حتی پیدا کردن شماره تلفن این اساتید هم سخت بود، اما من این کار را انجام دادم و بیش از شش هزار عکس تهیه کردم، البته آن زمان اسکنر و کامپیوتر نبود و من از روی همه تصاویر عکس می‌گرفتم تا اینکه چند سال اخیر اسکنر آمد و کار من هم راحت‌تر شد. شاید به‌صورت حرفه‌ای در مورد کسانی که تمرکز خود را برای روی این موضوعات می‌گذارند من این کار را شروع کردم، اما مثل بقیه دوستان زیاد اهل جنجال نیستم و دوست دارم آرام کار کنم، به‌طوری‌که یک مستند درباره آقای لطفی کارکردم که در تعدادی از شهرهای ایران و حتی در کشور فرانسه نمایش داده شد، اما زیاد رسانه‌ای نشد.

اولین عکس را از چه کسی دریافت کردید؟

اولین عکس را از آقای تجویدی گرفتم که تصویر آقای تجویدی و آقای صبا و و مرتضی‌خان محجوبی را در ارکستر رادیو نشان می‌دهد. در ادامه آقای یاحقی لطف کردند و تعدادی عکس در اختیار من گذاشتند و به همین ترتیب ادامه پیدا کرد.

پیشنهاد ایجاد نمایشگاه عکس از سوی سازمان یا شخص خاصی بود؟

نه خودم خواستم که بقیه هم این عکس‌ها را ببینند.

اولین نمایشگاه عکس را چه زمانی و کجا برگزار کردید؟

سال 1385 در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد. طرح این نمایشگاه را خودم به آقای مرادخانی، رئیس وقت موزه موسیقی ارائه دادم و با هزینه خودم  هم نمایشگاه برگزار شد که شامل 100 قطعه عکس از استادان برنامه گل‌ها و بزرگان موسیقی پاپ بود.

سایر نمایشگاه‌ها چه محتوایی داشتند و در چه شهرهایی برگزار شدند؟

من 54 نمایشگاه عکس و اسناد موسیقی در بیشتر شهرهای ایران و اروپا ازجمله اصفهان، شیراز، یزد، کاشان، تبریز، گرگان، کرمان، بوشهر، خرم‌آباد، مشهد، بیرجند، اردبیل، ساری، رشت و جزیره کیش و همچنین کشورهای آلمان، ایتالیا، دانمارک، سوئد و اتریش برگزار کردم.

چه کتاب‌هایی منتشر کردید؟

در سال 1379 مصاحبه‌هایی را که به‌صورت پراکنده در نشریه‌ها چاپ‌شده بود به پیشنهاد علی دهباشی جمع‌آوری کردم که توسط نشر «به‌دید» به‌صورت کتابی به نام «زمزمه‌های پایدار: با بزرگان شعر و موسیقی» چاپ شد. چند سال بعد مصاحبه‌های دیگری داشتم که در یک مجموعه چهارجلدی به نام «چهره‌های ماندگار ترانه و موسیقی» تدارک دیده شده بود که دو جلد آن در سال 1382 چاپ شد.

کتاب‌های منتشرنشده هم دارید؟

یک مجموعه عکس و اسناد موسیقی دارم که به دلیل هزینه‌هایش نتوانستم چاپ کنم. یک کتاب پژوهشی درباره موسیقی لاله‌زار، دوجلد از کتاب چهره‌های ماندگار ترانه و موسیقی و گفت‌وگویی هم با «منوچهر نیازی» داشتم که هنوز این امکان چاپ آن‌ها نیز فراهم نشده است.

چه فیلم‌های مستندی ساختید؟

مستندهایی از آقای همایون خرم، آقای لطفی، معینی کرمانشاهی، بیژن ترقی، آقای تجویدی، نواب صفا، جلیل شهناز و غیره.

درمجموع، با چند هنرمند حوزه موسیقی گفت‌وگو داشتید؟

خیلی زیاد، اما قابل‌شمارش هستند، مگر ما چند هنرمند بزرگ داشتیم!

ساز هم کار کردید؟

خیلی کم سنتور کارکردم، اما علاقه‌ام در حوزه نوشتار بود.

بارها از نقش تورج نگهبان در زندگی و کارتان یادکردید، چرا؟

بله او معلم من بود، راه زندگی را به من نشان داد. من هیچ‌وقت تورج نگهبان را از نزدیک ندیدم اما ایشان بزرگ‌ترین و بهترین دوست من بود. تورج نگهبان مثل کسی بود که دست آدم را بگیرد و در یک مسیر ببرد و به یک جای سبز برساند. من همیشه درباره کارهایم و حتی درباره زندگی‌ام با تورج نگهبان صحبت می‌کردم. آقای نگهبان من را مثل یک بزرگ‌تر راهنمایی می‌کرد، بعضی مواقع تشویق و در جاهایی دعوایم می‌کرد، من خیلی مدیون ایشان هستم چون تورج نگهبان در ذهن و زندگی من جایگاه خاصی دارد. حیف که هیچ‌وقت ایشان را ندیدم.

به نظر شما هنرمندانی که با آن‌ها دیدار و گفت‌وگو داشتید تکرارشدنی هستند؟

نه اصلا، دلیلی هم ندارد که تکرار شوند چون نه دنیا دنیای زمان تجویدی و صبا و ملک است و نه آدم‌ها آدم‌های آن دوره هستند. مطالبات آن‌ها از موسیقی و کلا از جهان اطرافشان چیزهای دیگری بود، زندگی‌شان شکل دیگری داشت و به همین دلیل تکرار نمی‌شوند. دیگر چه کسی می‌تواند مثل استاد کسایی سال‌های سال بدون اینکه توقعی از کسی داشته باشد در خانه‌اش بنشیند و ساز بزند! الان بیشتر هنرمندان امروز حتی اسطوره‌هایشان فقط کار اجرایی می‌کنند، یعنی فقط کنسرت برگزار کرده و کاست تولید می‌کنند و شو و نمایش اجرا می‌کنند! دیگر چه کسی مثل استاد صبا برای هر یک از شاگردانش یک‌جور نت را تعریف می‌کند! خانم صبا به من گفت که شب‌هایی که آقای صبا کلاس داشت تا نیمه‌شب بیدار بود و نت‌ها را به فراخور استعداد شاگردانش می‌نوشت؛ به همین دلیل شاگردانش یکی شد همایون خرم، یکی شد تجویدی و یکی شد یاحقی، اما الان یک کتاب چاپ می‌شود و همه از روی آن کتاب ساز می‌زنند و هیچ‌کس نه تجویدی می‌شود و نه یاحقی.

بزرگ‌ترین درس و تجربه از گفــــــت‌وگوهـــــایتان با بزرگــــــان موسیقی چیست؟

من این را جدی می‌گویم و اصلا هم شعار نیست: هیچ‌چیز مثل عشق‌ورزیدن، صداقت و پایمردی در زندگی مهم نیست؛ یعنی شما عاشق چیزی باشی و من عاشق این کار بودم و نتیجه‌اش را هم دیدم. آن هنرمندان هم عاشق کارشان بودند. اینکه تو در هر کاری و کلا در زندگی معامله نکنی. من اهل‌معامله نیستم و این را از معاشرت‌هایم با این بزرگان یاد گرفتم. من می‌توانستم درسم را ادامه بدهم و نهایتا یک معلم یا یک کارمند ساده شوم، ولی وقتی با این آدم‌ها ارتباط گرفتم خیلی چیزها یاد گرفتم که شاید هیچ کجا نمی‌توانستم به این نتیجه در زندگی‌ام برسم که هیچ‌چیزی در زندگی از صداقت و به راه راست رفتن و عشق ورزیدن مهـــــم‌تر نیســـــت و توقعی هم ندارم.

آخرین فردی که با او مصاحبه کردید چه کسی بود؟

خیلی سال است که مصاحبه نکرده‌ام و آخرین مصاحبه‌ام را با آقای «رضا سجادی» در موزه موسیقی انجام دادم، ایشان اولین گوینده رادیو ایران بود که گفت «اینجا تهران است صدای ما از رادیو پخش می‌شود» و این گفته را با آقای صبا و تجویدی و محجوبی کارکرده بود. البته شاید آخرین مصاحبه جدی من با آقای «فرهنگ شریف» بود که قرار بود مجموعه خاطرات ایشان چاپ شود.

آرزو یا خواسته‌ای در زمینه موسیقی دارید که هنوز به آن دست پیدا نکردید؟

بله من همیشه دلم می‌خواست که جایی کارکنم که بتوانم در آنجا صرفا به موسیقی بپردازم و از همان راه هم زندگی‌ام را بچرخانم، مثل موزه موسیقی، اما علی‌رغم اینکه تا آخرین روزهای حیات با رئیس وقت موزه موسیقی یعنی آقای مرادخانی ارتباط بسیار خوبی داشتیم، هیچ‌وقت نتوانستم به آنجا راه پیدا کنم که البته دلایل مختلفی داشت. من با تمام علاقه‌مندی و توانایی و تجربه‌ای که در این حوزه به دست آوردم حدود 17 سال است که مجبورم برای امرارمعاش در یک شغل بی‌ربط به علاقه و فعالیت‌هایم در شهرداری کارکنم و فقط حقوق سر ماه آن برای من مهم است، یعنی من خارج از مجموعه شهرداری دارای هویتی هستم که این هویت در شهرداری نه اهمیت دارد و نه اصلا دیده می‌شود و این برای من خیلی زجرآور است و از این موضوع ناراحتم. آنجا فقط فرسوده می‌شوم و چیزی به من اضافه نمی‌شود، کارهایی که بیش از 20 سال برای آن‌ها زحمت کشیدم نیمه‌کاره مانده و من ناخواسته حالت انزوا را انتخاب کردم، چون در دایره موسیقی هیچ‌وقت جایی نداشتم.
من از رفتاری که مدیران حوزه موسیقی با من داشتند خیلی آزرده‌خاطر و دل‌شکسته شدم؛ البته نه اینکه با من بد باشند، من همه‌شان را دوست داشتم، اما از اینکه در جاهای جدی من را جدی نگرفتند، دلم خیلی شکست و سرخورده شدم. مرگ مادرم که شاید بیش از همه برای من ارزشمند بود نیز من را خیلی منزوی کرد، همه این مسائل از من یک آدم تقریبا بی‌حوصله و تنها ساخته و ترجیح می‌دهم بیشتر در خانه خودم بماند و کارهای روزمره‌ای را انجام دهم که فقط من را سرپا نگه دارد، کارهایی که شاید ربطی به موسیقی نداشته باشد. البته به سراغ هنرهای دستی هم رفتم و یاد گرفتم و تا حدودی فروش آن کارها را دارم، ولی اینکه از موسیقی دور هستم عذابم می‌دهد.

یعنی چه که مدیران حوزه موسیقی شما را جدی نگرفتند؟

گاهی پروژه‌های مهم موسیقی اجرا می‌شد که برای آن آدمی که قرار بود پروژه را به سرانجام برساند دستمزدهای خوبی در نظر می‌گرفتند اما دستمزدی به من نمی‌دادند، درحالی‌که کار را از من می‌کشیدند و من چون عاشق این کار بودم به آن‌ها نه نمی‌گفتم و بعد می‌دیدم که اصلا ماجرا چیز دیگری است. مثلا وقتی ما می‌خواستیم با آقای جلیل شهناز مصاحبه کنیم، آقای شهناز سازمان و اداره و دولت و شهرداری و هیچ‌کس دیگر را نمی‌شناخت، ایشان من را می‌شناخت… من ساعت‌ها دوربین می‌گذاشتم و مصاحبه می‌کردم، اما آن مؤسسه‌ای که من را به‌عنوان مصاحبه‌کننده می‌فرستاد، پول خیلی زیادی به تهیه‌کننده پرداخت می‌کرد و تهیه‌کننده اصلا به‌اندازه کرایه تاکسی هم به من پول نمی‌داد. کم‌کم دیدم تمام زندگی من سوءاستفادهٔ کسانی شده که مثلا می‌خواهند مستندی بسازند و حتی در مجموعه‌ای که تهیه می‌کنند یک اسم هم از من نمی‌گذارند، به همین دلیل بی‌حوصله شدم و ترجیح می‌دهم در خانه‌ام بنشینم.

به افرادی که مثل شما سعی دارند با بزرگان رشته‌های مختلف گفت‌وگو کنند چه توصیه‌ای دارید؟

اینکه صرفا بروند و مصاحبه کنند و بعد تمام شود و بروند دنبال کارشان درست نیست و من اصلا نمی‌فهمم این کار یعنی چه! من با آن آدم‌ها زندگی می‌کردم مثلا من با آقای یاحقی بیش از پانزده سال معاشرت کردم و هر شب تلفنی باهم صحبت می‌کردیم و مثل دوست یا فامیل باهم ارتباط داشتیم و بعد مصاحبه می‌کردیم. اینکه مصاحبه کنم و بعد بگویم خداحافظ و کیفم را جمع کنم و دیگر به سراغ آن آدم هم نروم و حتی اگر مصاحبه چاپ شود به او حتی خبر هم ندهم درست نیست؛ اما متأسفانه الان بیشتر آدم‌ها این‌گونه هستند، سفارشی کار می‌گیرند و کار می‌کنند سفارش‌نویس هستند، من این‌طور نیستم و فکر می‌کنم از همه آن‌ها هم موفق‌تر شدم. البته سختی‌های زیادی کشیدم و آزرده شدم، اما راهی را رفتم که دوست داشتم. نکته دیگر اینکه مصاحبه باید با آگاهی درباره کار و سبک آن فرد انجام شود، چون وقتی با حال و هوای آن آدم نزدیک باشند، راحت‌تر می‌توانند روبه‌روی او بنشیند و صحبـــــت کنند.