از مرداد سال 62، 15 روز میگذشت. هوا هم حسابی گرم بود. منطقه حاج عمران، پیکر مصطفی همانجا روی زمین ماند و روح مطهرش رفت تا آسمان…!
جبهه، سراسر محراب بندگی بود و سنگرها، میعادگاه عاشقی. مردانش، عابدان شب بودند و شیرمردان روز. هم میدان رزم بود و هم میدان رازونیاز باخدا و میعادگاه قولوقرارهای حسینی.
قدرت توکل و ایمان بچههای ما کنار مدیریت نظامی آنها در طراحی و اجرای عملیات در کنار تجهیزات نظامی چنان ترکیب دوستداشتنی شد که تنها برنده این نبرد نابرابر، نبردی که هیچگاه، هیچ تجاوزی از سمت ما به کشور عراق انجام نشد، بچههای ما بودند.
باید از او گفت، باید از او همیشه گفت. خندههایش، آرامشش، صبوریاش و تمام حرفهایم انگار لای این صبوری خودش را پنهان و آشکار میکند. با دلتنگیهایش سخت کنار میآمد، با دورافتادن از رفقایش سختتر. تا اینکه روز موعود فرارسید.