فرزانه فرجی

فرزانه فرجی

خبرنگار گروه پایداری

آرشیو مطالب منتشر شده
جانباز رفت  شهید برگشت!
1 دی 1403
روایتی از یک وداع تلخ در دل آسایشگاه جانبازان مطهری

جانباز رفت شهید برگشت!

تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیست‌وچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ می‌پذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکی‌دو خیابان بالاتر از محل کارم.

تکرار لحظه‌های ناب دهه هشتاد
17 آذر 1403

تکرار لحظه‌های ناب دهه هشتاد

گوشه چشم‌هایم ریز می‌شود توی دهه هشتاد. می‌خزم توی خاطراتم در لحظه‌های ناب. دورهمی دخترانه، روزهای چهارشنبه، ساعت چهار، فرهنگ‌سرای پرسش.دور هم جمع می‌شدیم در محل سالن اجتماعات فرهنگ‌سرای پرسش.

یک اصفهان  و ۲۴ هزار شهید!
10 آذر 1403
روایت سه شب کنگره شهدا برای اهالی نصف جهان

یک اصفهان و ۲۴ هزار شهید!

خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو می‌زد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب می‌پاشید تا خاک‌های رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.

چه طاقتی دارد این شهر چه صبور است این خاک!
26 آبان 1403

چه طاقتی دارد این شهر چه صبور است این خاک!

من عاشق این خاکم، عاشق رنگ این شهرم، عاشق آبی فیروزه‌ای آرام‌بخش. کوچه‌هایش را دوست دارم؛ سروصداهایی که از پشت دیوارهایی که نشسته‌اند به تماشای حیاط و چون پیچک می‌نشینند به کنج دنج قلبم را بیشتر.

برای دخترِ خوب وطن…
5 آبان 1403

برای دخترِ خوب وطن…

باید برای مادرت روضه حضرت زینب (س) را بخوانیم؛ روضه روزی که حضرت، نفس‌نفس می‌زد؛ درست مثل روزهایی که مادرش فاطمه(س) دیگه نایی نداشت و باید یکی زیر بغل‌هایش را می‌گرفت؛ اما او همچنان ایستاده بود.

عباسِ شهید آمد!
28 مهر 1403
روایت بدرقه شهید نیلفروشان توسط اصفهانی‌ها تا بهشت

عباسِ شهید آمد!

حاج علی زاهدی که شهید شد، خیلی زود باید یک نفر به‌عنوان جایگزین معرفی می‌شد. انتخاب سیدحسن نصرالله، حاج عباس نیلفروشان بود؛ رفیق و شریک و تکیه‌گاهش.

اتحاد بازاریان با روحانیت در پرتو انقلاب اسلامی
13 خرداد 1403
مصطفی حجه‌فروش، از بازاریان مشهور اصفهان و پیشگام انقلاب، از نقش بازاری‌ها و تأثیر علما در قیام 15 خرداد 42 می‌گوید

اتحاد بازاریان با روحانیت در پرتو انقلاب اسلامی

فرزانه فرجی/ تولدش هم‌زمان شده بود با روزهایی که پدرش در آذربایجان در حال جنگ و بیرون‌کردن متجاوزان روسی از ایران بود؛ بیست شهریورماه سال ۱۳۲۶. او از کاسب‌های بازار بزرگ اصفهان بود.

همان که می‌خواست شد!
27 اردیبهشت 1403

همان که می‌خواست شد!

نسبت فامیلی داشتیم؛ یک نسبت دور. یکی‌دو بار با هم صحبت کردیم، از جبهه گفت، از اینکه راه جهاد را انتخاب کرده است، گفت که در این مسیر شاید بازگشتی وجود نداشته باشد، گفت حتی امکان دارد یک روز شهادت نصیبش شود.من راهش را قبول داشتم و بودن در مسیرش انتخابم بود که شدم همراهش، سال ۶۱ بود.

برای بار دوم یتیم شدم
27 اردیبهشت 1403

برای بار دوم یتیم شدم

چهارپنج‌ساله بودم که آقای زاهدی شد یکی از اعضای خانواده ما. جنس رفتار شهید با خانواده ما دیدنی بود؛ به‌خصوص رفتاری که با مادر داشت، انگار که مادر خودش بود.‌ خیلی محبت می‌کرد. پانزده‌ساله بودم که پدرم به رحمت خدا رفت و محبت شهید حالت پدرانه به خودش گرفت و شد یک تکیه‌گاه امن برای همه ما.اخلاصش دیدنی بود.

چهل روزِ نبودنت!
27 اردیبهشت 1403

چهل روزِ نبودنت!

و رسیدیم به چهل روزگی نداشتنت، ندیدنت، نبودنت و … کلمه‌ها را جا به جا می‌کنم، کلمه‌ها در هم می‌پیچند. لا به لای عکس‌ها می‌گردم. حرف‌های فاطمه‌ات را مرور می‌کنم. انگار که قند توی کلمه‌هایش آب می‌شود وقتی با همه حیایی که توی حرف‌هایش جوانه می‌زند، می‌گوید که چقدر خوب بلد بودی قربان صدقه یکی یک دانه دخترت بروی.

به نام پدر…
28 بهمن 1402

به نام پدر…

پای حرف‌های پسر می‌نشینیم و پدر را در کلامش مرور می‌کنیم. نامش محمد است و پسر بزرگ خانواده پنج‌نفره شاهسنایی و سی ساله.

برای مردان جامانده از جنگ
28 بهمن 1402

برای مردان جامانده از جنگ

می‌گویند جانباز کسی است که جان خود را به دست آورد، جانی که به شکلی در خطر افتاده بود. جانی که حالا پر از نشانی است. نشانی‌های آشکار و پنهان.