رکنالملک شیرازی، نایبالحکومه اصفهان در زمان حکمرانی ظلالسلطان است. رکنالملک دارای کمالات بسیار است؛ اما آن چیز که بیش از هر مسئله دیگری در زندگی او به چشم میخورد، سابقه طولانیمدت همکاری او با ظلالسلطان است.
در نسبت امام خمینی و شهید بهشتی، امامخمینی دارای دو ساحت بود.
اصفهان مشروطه را به شخصیتی مانند حاج آقانورالله باید شناخت و اصفهان پیش از انقلاب اسلامی را عمدتابا نام آیتالله خادمی میشناسند؛ اما در این میانه، شخصیتهایی وجود دارند که چندان شناختهشده نیستند؛ زیرا زمانه بین دو انقلاب چندان زمانه برجستهای نیست و ما می دانیم که هر زمانهای ظرفیتی دارد و بنا نیست در هر زمانهای هر کاری بتوان انجام داد؛ بلکه این زمانه است که ظرفیت خاص خود را دارد.
«آمل» شهری از مازندران است و عجب عالمپرور است این دیار. اسم آمل را که بشنوی، همین طور اسامی جلوی چشمت مرور میشوند و این نوشتار قرار است زندگی مردی را مرور کند که متولد همین خاک است. مادرش را در کودکی و پدرش را در نوجوانی از دست داد و خاله مهربانش سرپرستی او را بر عهده گرفت.
چند باری با مادربزرگم خدمت حاجآقا کمال رسیده بودم. در همان اتاق شیشهای در کتابخانه امیرالمؤمنین (ع). مادربزرگم برای پرسیدن سؤالات شرعی آمده بود. محاسبه خمس و حساب و کتاب وجوهات شرعی در رأس تمام پرسشها بود. گاهی میشد که دیده بودم مادربزرگم سؤال شرعی را میپرسد و هنگامی که جواب را میشنود شدیدا در هم میشکند و بعد از آن به چه کنم چه کنم می افتد.
کسانی که به جریان اندیشه در حرکت نظام اسلامی یاری میرسانند، دو دسته هستند؛ کسانی که مشخصا درون این حرکت قرار گرفتهاند و معیار خوبی یا بدی اقدامات خود را مشخصا اهداف نظام اسلامی دانند، دسته دوم عالمان و متفکرانی هستند که حرکت شخصی خود را بیرون از حرکت نظام اسلامی تعریف کردهاند، اما به واسطه نوع حضور اندیشه و درخشش معرفتی آنان به طور غیر مستقیم نظام اسلامی از آنان بهره میبرد. استاد محمدرضا حکیمی از دسته دوم بود. محمدرضا حکیمی را چه از حیث نظر و چه در زندگانی عملی بیشک باید از آرمانگرایان و عدالتخواهان به حساب آورد.
شخصیت مرحوم آیتالله سید کمال فقیهایمانی دارای ابعاد مختلف و مهمی است؛ اما آنچه در این نوشتار محل دقت است، وجهی از ایشان بوده که ارتباطدهنده دو فضای اساسی است: آن مرحوم هم ارتباطدهنده دو فضای سنتی و انقلابی در شهر اصفهان بود و هم در این دیار یک روحانی تمامعیار اجتماعی و درعینحال سیاسی بود.او مصداق عالم بلد بود؛ علمایی که بیش از آنکه به عنوان مــرجــع یــا مــدرس طــراز یــک شــنــاختــه شــونــد، بــا فعالیتهای مردمی شناخته میشوند.
اروپاییها در ایران به دنبال ترویج آیین مسیحیت بودند؛ مسیحیتـــــی که فرسنگها با آن مسیحیت حقیقی حضرت عیسی مسیح(ع) فاصله داشت. مسیحیتی که قرار بود ابزار سلطه باشد. اروپاییها این کار را تنها در ایران دنبال نمیکردند. این پروژهای بود که در آفریقا و سایر مستعمرات آنها هم دنبال میشد. به تعبیر آن آفریقایی که گفته بود: «هنگامیکه مبلغان مسیحی به کشور ما آمدند ما کتاب نداشتیم؛ زمین هم نداشتیم. اما حال کتاب داریم و هنوز هم زمین نداریم.»
در دنیایی که مصرف، مادهگرایی و تکنیکزدگی قلب انسانها را تسخیر کرده، تنها با مباحث کلامی و سخنان حکیمانه نمیتوان آدمها را خطاب قرار داد؛ زیرا میان انسانها فاصلهای عمیق افتاده است. تنها راه برطرف ساختن این دیوار فاصله، انس و الفت قلبی است؛ بهخصوص آنکه صحبت از دوران کودکی باشد. دورانی که زبان خاص خود را دارد. اینکه بگوییم حساب کودک از حقایق عالی جداست، حتما ادعایی اشتباه است؛ اما اگر هم بگوییم که میتوانیم با همان زبان مرسوم معارف را به کودکان انتقال دهیم، سخنی غلطتر است.
ما درست زمانی عدالت را فراموش کردیم که آن را ناچیز انگاشتیم و زمانی آن را ناچیز انگاشتیم که تعریفش به دست سفلگان افتاد. وقتی کوتولهها بلندگو دست بگیرند، تنها صدایی که به درستی شنیده نمیشود، سخن صواب است؛ تا آنجایی که انتقادها به فلسفه تأسیس مدارس سمپاد اوج میگیرد و فراموش میکنند سخن رهبر معظم انقلاب را که بارها گفته و میگوید: «عدالت به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود. برای پرورش استعدادها باید تدبیری بیندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر»