سلام رفیق. صدایت میزنم «رفیق»، چون خودت در جوشن کبیر اینگونه به ما معرفی شدهای. بله! درست است؛ شما هزار اسم دارید، ولی این بندهی کمترین، با رفیق بیشتر حال میکند.
میبینی نامرد! همین عنوان نامه را که تایپ کردم، وقتم را کِش رفتی. برای تو مینویسم ها؛ ولی تو نامردی میکنی. پیش از سلام، اجازه ندادی سلام کنم؛ حالا سلام. به همین راحتی کار خودت را انجام میدهی و ما را به هیچ هم حساب نمیکنی! انگار نه انگار کسی روی این دنیا نفسی هم میکشد.
سلام. چرا «فرشته»؟ برداشت ذهنی اول از اسم تو یعنی زیبا، نیک و پسندیده؛ همه چیزهای خوب از اسمت تداعی میشود؛ اما معنی لغوی اسمت یعنی سفیر؛ یعنی فرستاده. یعنی تو فرشته مرگ، سفیر چه هستی؟ فرستادهای از خداوند بزرگ بهسوی انسان کوچک که چه بگویی؟ بگویی کار تمام است؟
سلام پسر. امیدوارم دیشب را خوب خوابیده باشی. خدا کند از اینکه پسر صدایت میکنم و نامه را بهاسم خودت ننوشتهام از من دلخور نشوی. این نامه فقط برای تو نیست.
سلام آقای فارادی. رسم است اول نامه احوالپرسی میکنند؛ ولی هیچوقت کسی به آدم مرده نامه ننوشته که بدانم بعدِ سلام چه باید گفت.
این یک «دانشآموزنویسی» است، نه «مدیرنویسی». همیشه از دِل گپوگفت با دانشآموزی، روایتی جوانه میزند و میشود «مدیرنویسی». اینبار قلم خود دانشآموز جوانه زده، خودش آبیاریاش کرده و به ثمر نشسته است؛ میوهاش را منِ مدیر هم چشیدهام. بگذریم از مقدمه.
عکسهای دستهجمعی معرکهاند. این را وقتی روابط عمومی آموزشوپرورش بودم و همه خدمتگزارهای مدارس را توی یک قاب جا دادم، کشف کردم …
نمِ باران و لیوانِ چای، قدمزنان در حیاط مدرسه، به همراه یک گپوگفت جدی، حالِ آدم را حسابی جا میآورد.
دانشآموز چهارپنج سال پیش خودم بود؛ کلاس زیست. حالا با ریش برگشته مدرسه و دیپلمش را میخواهد.
روی ابرها بودم نیمه شعبان پارسال. حرم مولا و ارباب را گلآرایی کردیم. عشق بود و صفا. کاغذ سیاه کردم از اینهمه سفیدی و نوری که دیدم.
مدرسه خلوت بود و ساکت. ساعت یکونیم بعدازظهر پنجشنبه؛ کلاس جبرانیِ دو روز تعطیلی بیگازی. صدا فقط از یک کلاس میآمد بیرون و گَهگاهی به دفتر هم میرسید.
سالهایی که نومعلم بودم و زیستشناسی تدریس میکردم، یک مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنیاسدی هستم، دبیر زیست، از بچههای دهم تجربی امتحان میگرفتم.