مجتبی بنی اسدی

مجتبی بنی اسدی

معلم و نویسنده

آرشیو مطالب منتشر شده
دل من در خانه‌ات جامانده، رفیق!
۵ خرداد ۱۴۰۴
مسجد؛ خانه دوم ما که همیشه آباد باد

دل من در خانه‌ات جامانده، رفیق!

سلام رفیق. صدایت می‌زنم «رفیق»، چون خودت در جوشن کبیر اینگونه به ما معرفی شده‌ای. بله! درست است؛ شما هزار اسم دارید، ولی این بنده‌‌ی کمترین، با رفیق بیشتر حال می‌کند.

تو آرام‌آرام زندگی را از ما می‌گیری
۱ خرداد ۱۴۰۴

تو آرام‌آرام زندگی را از ما می‌گیری

می‌بینی نامرد! همین عنوان نامه را که تایپ کردم، وقتم را کِش رفتی. برای تو می‌نویسم ها؛ ولی تو نامردی می‌کنی. پیش از سلام، اجازه ندادی سلام کنم‌؛ حالا سلام. به همین راحتی کار خودت را انجام می‌دهی و ما را به هیچ هم حساب نمی‌کنی! انگار نه انگار کسی روی این دنیا نفسی هم می‌کشد.

نامه‌ای به فرشته مرگ؛ چقدر وقت دارم؟
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴

نامه‌ای به فرشته مرگ؛ چقدر وقت دارم؟

سلام. چرا «فرشته»؟ برداشت ذهنی اول از اسم تو یعنی زیبا، نیک و پسندیده؛ همه‌ چیزهای خوب از اسمت تداعی می‌شود؛ اما معنی لغوی اسمت یعنی سفیر؛ یعنی فرستاده. یعنی تو فرشته مرگ، سفیر چه هستی؟ فرستاده‌ای از خداوند بزرگ به‌سوی انسان کوچک که چه بگویی؟ بگویی کار تمام است؟

نامه‌ای به یک نوجوان کم‌خواب
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴

نامه‌ای به یک نوجوان کم‌خواب

سلام پسر. امیدوارم دیشب را خوب خوابیده باشی. خدا کند از اینکه پسر صدایت می‌کنم و نامه را به‌اسم خودت ننوشته‌ام از من دلخور نشوی. این نامه‌ فقط برای تو نیست.

نامه‌ای به آقای فارادی!
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
قصه رفتن‌ها و آمدن‌ها، قدمتش به تاریخ آدمی می‌رسد

نامه‌ای به آقای فارادی!

سلام آقای فارادی. رسم است اول نامه احوال‌پرسی می‌کنند؛ ولی هیچ‌وقت کسی به آدم مرده نامه ننوشته که بدانم بعدِ سلام چه باید گفت.

من کیستم؟
۲۳ اسفند ۱۴۰۳

من کیستم؟

این یک «دانش‌آموزنویسی» است، نه «مدیرنویسی». همیشه از دِل گپ‌وگفت با دانش‌‌آموزی، روایتی جوانه می‌زند و می‌شود «مدیرنویسی». این‌بار قلم خود دانش‌آموز جوانه زده، خودش آبیاری‌اش کرده و به ثمر نشسته است؛ میوه‌اش را منِ مدیر هم چشیده‌ام. بگذریم از مقدمه.

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند
۲۲ اسفند ۱۴۰۳

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند

عکس‌های دسته‌جمعی معرکه‌اند. این را وقتی روابط عمومی آموزش‌وپرورش بودم و همه خدمتگزارهای مدارس را توی یک قاب جا دادم، کشف کردم …

زندگیِ از ریل‌خارج شده
۱۶ اسفند ۱۴۰۳

زندگیِ از ریل‌خارج شده

نمِ باران و لیوانِ چای، قدم‌زنان در حیاط مدرسه، به همراه یک گپ‌وگفت جدی، حالِ آدم را حسابی جا می‌آورد.

کابوس رفتن و برنگشتن
۲۸ بهمن ۱۴۰۳

کابوس رفتن و برنگشتن

دانش‌آموز چهارپنج سال پیش خودم بود؛ کلاس زیست. حالا با ریش برگشته مدرسه و دیپلمش را می‌خواهد.

کاش شاخه‌گلی بودم…!
۱۵ بهمن ۱۴۰۳
روایتی شخصی از گل‌آرایی ضریح حضرت عباس(ع)

کاش شاخه‌گلی بودم…!

روی ابرها بودم نیمه شعبان پارسال. حرم مولا و ارباب را گل‌آرایی کردیم. عشق بود و صفا. کاغذ سیاه کردم از این‌همه سفیدی و نوری که دیدم.

ذوق ریاضی
۲۷ دی ۱۴۰۳

ذوق ریاضی

مدرسه خلوت بود و ساکت. ساعت یک‌ونیم بعدازظهر پنجشنبه؛ کلاس جبرانیِ دو روز تعطیلی بی‌گازی. صدا فقط از یک کلاس می‌آمد بیرون و گَهگاهی به دفتر هم می‌رسید.

چرا اومدی رشته تجربی؟!
۲۰ دی ۱۴۰۳

چرا اومدی رشته تجربی؟!

سال‌هایی که نومعلم بودم و زیست‌شناسی تدریس می‌کردم، یک مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنی‌اسدی هستم، دبیر زیست، از بچه‌های دهم تجربی امتحان می‌گرفتم.