صفحه آخر
برای حال پریشان‌تر ما هم دعا کنید
۱۱:۰۸ - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

برای حال پریشان‌تر ما هم دعا کنید

ساعت پنج عصر سی‌ام اردیبهشت‌. مادر زنگ می‌زند. گوشی تلفن را برمی‌دارم و طبق معمول سلام و احوالپرسی پرنشاطی تحویل مادر می‌دهم. مادر اما ناراحت است.

سلام بر ابراهیم
۱۱:۰۰ - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
در حاشیه مراسم بزرگداشت رئیس‌جمهور ِشهید و هیئت همراه در گلزار شهدای اصفهان

سلام بر ابراهیم

تکه‌های نبات و شکلات را در پاکت‌های پلاستیکی بسته‌بندی می‌کنم و زیر لب امام رضا علیه‌السلام را صدا می‌زنم. نیت کرده‌ام فردا بسته‌ها را به گلزار شهدا ببرم و بین مردم پخش کنم. تلفن زنگ می‌خورد: الو کجایی؟ تلویزیون را روشن کن شبکه خبر.

ملاقات غیررسمی
۱۰:۵۵ - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

ملاقات غیررسمی

چندماه بعد از دلتنگی زیاد راهی مشهد شدم. صبح زود موقع اذان به سمت حرم راه افتادم.

روضه سر صبح
۱۱:۰۵ - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

روضه سر صبح

کاش یک جایی پیدا می‌کردم که سر صبحی روضه بخوانند. از اول صبح تا به حال دارم فکر می‌کنم امروز چکار کنم؟

«سی‌ویک اردیبهشت»
۱۱:۰۲ - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

«سی‌ویک اردیبهشت»

مگر می‌شود چشم پوشید؟ مگر می‌توان ندید؟ مگر می‌توان با انبوهی از بغض جا خوش‌کرده‌درگلو، آب دهان بلعید؟ می‌گویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». می‌گویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»

عاقبت به خیری
۱۰:۵۸ - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

عاقبت به خیری

«با احترام به اطلاع می‌رسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیه‌السلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیس‌جمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»

ز غوغای جهان فارغ
۱۰:۴۶ - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

ز غوغای جهان فارغ

تازه قوه‌قضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی می‌کشیدیم. یک‌جور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریق‌شده را حس می‌کردیم.

برایش همان فاطمه باش
۱۲:۲۷ - دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

برایش همان فاطمه باش

شانه‌های افتاده‌اش را هی بالا می‌کشید. مرد بود دیگر؛ نمی‌خواست کسی زاری‌اش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید می‌شد.

آرزو
۱۱:۰۱ - دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

آرزو

وقت زیادی نداشت. فردا روز مسابقه بود. از دست خانم پرورشی حسابی کفری بود که خبر مسابقه را دیر به آن‌ها داده بود. تاریخ اعلام مسابقه یک ماه پیش بود؛ اما خانم هفته پیش به آن‌ها خبر داده بود.

رضای من…
۱۱:۲۶ - یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

رضای من…

زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

زنبیلی پر از کلمه
۱۱:۲۳ - یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

زنبیلی پر از کلمه

صدای نفس‌های عمیقش، گردن شل‌ویک‌وری‌ شده‌ام از بی‌خوابی دیشب را، کِش می‌دهد و از روی صفحه‌ پیامک رفیقم بالا می‌کشد و نگاهم به‌صورت ظریف و تب‌کرده‌اش می‌افتد …

مسجدی که سر نماز جماعت‌هایش دعوا بود
۱۳:۲۹ - شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

مسجدی که سر نماز جماعت‌هایش دعوا بود

ده ساله بودم که شناختمشان. با قامت خمیده، خال گوشتی توی صورت، صدایی نرم و مخملی و آرام. بیشتر نمازهای جماعت خانوادگی را توی مسجدی می‌خواندیم که امام جماعتش آیت‌الله بهجت بودند.