کمد لباسهای کوچک لیانا بوی غربت میدهد؛ بوی پیراهنی چیندار که هیچوقت فرصت نشد بپوشد و با آن شمع تولد سهسالگیاش را در کنار پدر فوت کند. روی تقویم رومیزی خانه، روز دوازدهم اسفندماه برای همیشه خشکیده است؛ روزی که قرار بود پدر با هدیهاش، لیانا را در جشن تولدش غافلگیر کند و خستگی چند ماه دود و باروت را با صدای خندههای او از تن بتکاند.
نشست «جانِ ایران» با محوریت زندگی و زمانه شهید سید مجید طباطباییان، دیروز؛ در صبح یک جمعه پاییزی در حوزه هنری اصفهان برگزار شد؛ محفلی که با حضور همسر، فرزندان، داماد و دوستان شهید، به بازخوانی ابعاد گوناگون زندگی او اختصاص داشت.
جمعه؛ بیست و چهارم بهمن. ساعت هشت صبح. زرینشهر. دانشگاه آزاد اسلامی واحد لنجان. ساختمان شیخ بهایی! قاب عکسش یا یک بغل گل سفید، نشسته روی صندلی، کنار صندلیهای دیگر و جای خالیاش را پُر کرده است.
همین هفته پیش بود که پیامکهای رگباریام به «سیروس دهقان مشیری» بالاخره سین شد؛ بالاخره جواب داد و صبح جمعه روزی که فقط پنج روز با شهادت سردارسلیمانی فاصله داشت، پیامش روی گوشیام آمد که «ظهر ساعت 2 تماس بگیرید».
قلبش آمده بود توی دهانش… صدای نفسهای بلندش، گوشش را پرکرده بود. خداخدا میکرد زودتر برسد. بیقراری امانش را بریده بود. دستهایش را توی هم مچاله کرده بود و همینطور به هم میکشید. چشمش به در بیمارستان که افتاد، خودش را بهسرعت از ماشین گذاشت پایین.
«خدا صبرش را میدهد»؛ این جملهای است که بهواسطه مراوده و صحبت و همنشینی که در طول این سالهای کاری با مادران شهدا داشتهام، از زبان آنها زیاد و مکرر شنیدهام. «صبر» کلیدواژه همه مادران شهداست و «صبوری» مسلک و مرام آنها. فرقی ندارد یک پسر داده باشند یا بیشتر؛ گاهی حتی همسرانشان هم در کنار پسرانشان رفتهاند و به شهادت رسیدهاند؛ اما دل آنها دریاست و همه این سالها حتی خم به ابرو هم نیاوردند. «خدا صبرش را میدهد…»؛ این آرمان و عقیده همه مادران شهداست. آنچه در ادامه آمده است مادرانههایی از چندمادر شهید است که با هم مرور میکنیم. مادر شهید منصور رئیسی؛ مادر شهیدان علی، ناصر و مسعود خودسیانی، مادر شهید سعید چشمبراه و مادر شهید مدافع حرم فاطمیون، شهید احمد ترابی…!