پایداری
هشت پلاستیک پر از تکه‌های بدن شهدا!
۰۹:۱۸ - پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳
روایت تلخ مسلم محمودیان از روزی که تروریست‌ها در کرمان به‌جا گذاشتند

هشت پلاستیک پر از تکه‌های بدن شهدا!

همه‌چیز خیلی اتفاقی پیش آمد؛ از رفتنش به کرمان تا رفتنش به قلب حادثه…. به آنجایی که پلاستیک و خاک‌انداز دستش دادند تا تکه‌های پاره‌پاره شده بدن مردم را جمع کند.

روزی که آب پلی شد تا بهشت
۱۲:۱۵ - شنبه ۸ دی ۱۴۰۳

روزی که آب پلی شد تا بهشت

مدتی می‌شود اندوهی مدام به پروپایم می‌پیچد. چاره‌ای نیست؛ باید خود رنگ‌ورو پریده‌ام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.

بهانه اتمامِ حجت
۱۲:۰۷ - شنبه ۸ دی ۱۴۰۳

بهانه اتمامِ حجت

چه کسی بیدار است؟ شعور و آگاهی چیست؟چطور می‌توان به آن رسید؟ چه عاملی در انتخاب روش زندگی تأثیر دارد؟ آیا تفاوتی می‌کند در کدام مرحله از تاریخ باشیم برای رسیدن به بلوغ و بیداری؟ این‌ها سؤالاتی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده است!

مهمانی حماسه‌سازان کربلای 4
۱۲:۰۰ - شنبه ۸ دی ۱۴۰۳
روایتی از دورهمی غواصان گردان یونس و ...

مهمانی حماسه‌سازان کربلای 4

امسال پنجمین سالی بود که هم‌زمان با سالروز عملیات کربلای 4، غواصان گردان یونس و نیروهای یگان دریایی لشکر امام حسین (ع) در خیمه گلستان شهدای اصفهان دور هم جمع شدند تا یاد و خاطره آن روزها را زنده کنند.

زانو به زانوی حبیب!
۱۰:۱۴ - شنبه ۱ دی ۱۴۰۳
تکه‌هایی از پازل زندگی جانباز قطع نخاع گردنی شهید «حسین جاوری»

زانو به زانوی حبیب!

صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را می‌بیند، دوباره سر ناسازگاری برمی‌دارد؛ دفعه قبل هم همین شد.

جانباز رفت  شهید برگشت!
۱۰:۰۷ - شنبه ۱ دی ۱۴۰۳
روایتی از یک وداع تلخ در دل آسایشگاه جانبازان مطهری

جانباز رفت شهید برگشت!

تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیست‌وچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ می‌پذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکی‌دو خیابان بالاتر از محل کارم.

زمین پرشده بود از پوکه‌های فشنگ!
۱۲:۲۳ - شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۳
روایت همسر شهید محسن خزایی، از روزی که گرفتار اولین‌ حمله داعش شدند

زمین پرشده بود از پوکه‌های فشنگ!

روایت مریم رخشانی، همسر شهید محسن خزایی، از روزی که در سوریه گرفتار اولین‌حمله شهری داعش شدند.

راز شماره ۱۴
۱۱:۵۹ - شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳

راز شماره ۱۴

زندگی همه ما با اعداد گره خورده است. بله؛ همه ما؛ از صبح که از خواب بیدار می‌شویم تا شب که به رختخواب می‌رویم؛ وقتی چشم باز می‌کنی و ساعت هفت صبح را می‌بینی و مثل برق از جایت بیرون می‌پری؛ وقتی می‌خواهی آدرس منزل به دیگران بدهی و شماره پلاک و واحد می‌گویی یا وقتی می‌خواهی به دیگران زنگ بزنی؛ وقتی برای خرید، اسکناس می‌شماری و تحویل صاحب مغازه می‌دهی و شب‌ها که گوسفندان را می‌شماری؛ ولی آیا تابه‌حال از خود پرسیده‌اید که این اعداد چه انرژی‌ و نیرویی با خود دارند؟!

برخیز و بیا مادر!
۱۰:۴۲ - شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳
بدرقه 14 شهید گمنام در اصفهان تا بهشت

برخیز و بیا مادر!

آذر به نیمه رسیده بود که کاروانی دیگر از شهدای گمنام به شهر اصفهان رسید. پل بزرگمهر؛ میعادگاه همیشگی شهدا با مردمی که سرمای هوای روزهای آخر پاییز را به جان خریدند، آمده بودند به استقبال و باز نوای «شهید گمنام سلام…» در آسمان این شهر پیچیده بود.

شهادت و مقاومت از منظر هویت اصفهان
۱۲:۱۳ - شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳

شهادت و مقاومت از منظر هویت اصفهان

در پرداختن به هر مسئله، منظر و دیدگاه اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. منظر، لایه پنهان نگاه ماست و به همین دلیل معمولا مورد غفلت واقع می‌شود.

نصف جهان در قاب خاتم‌کار
۱۲:۰۸ - شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳

نصف جهان در قاب خاتم‌کار

«ولی آقای بابایی اصفهانی نبود»! آقا با اولین جمله کمی جوّ جلسه را عوض می‌کنند.

یک اصفهان  و ۲۴ هزار شهید!
۱۰:۱۳ - شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳
روایت سه شب کنگره شهدا برای اهالی نصف جهان

یک اصفهان و ۲۴ هزار شهید!

خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو می‌زد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب می‌پاشید تا خاک‌های رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.