«مهربانی»؛ این کلمه، جواب دختر بود به پرسش گزارشگر که از او پرسید: «با آوردن نام حاجقاسم، چه چیزی به ذهنتان میآید؟» و حالا امروزی که ما، دختران حاجقاسم، در اصفهان دور هم جمع شدیم، برف میبارد.
دلم نمیخواست بروم کرمان. حال مسافرت نداشتم. آن هم با اتوبوس، آن هم بدون رفقای خودم. با دو نفر آشنای نویسنده دور که فقط سلام و علیک باهاشان داشتم. اما باز مسئول برنامه زنگ زد و گفت: یه کاری کن که بری.
از آن شب که آههایمان کش آمدند و قد حرفهایمان کوتاه شد،
از زمانی که سردار شهید سلیمانی به نیروی قدس سپاه پاسداران رفت تا زمانی که اسم او بر زبانها افتاد، بیش از ۱۵ سال گذشت و این فرد، برای بسیاری از ایرانیها گمنام، ولی برای بسیاری از دشمنان نامآور بود.
همهچیز خیلی اتفاقی پیش آمد؛ از رفتنش به کرمان تا رفتنش به قلب حادثه…. به آنجایی که پلاستیک و خاکانداز دستش دادند تا تکههای پارهپاره شده بدن مردم را جمع کند.
مدتی میشود اندوهی مدام به پروپایم میپیچد. چارهای نیست؛ باید خود رنگورو پریدهام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.
چه کسی بیدار است؟ شعور و آگاهی چیست؟چطور میتوان به آن رسید؟ چه عاملی در انتخاب روش زندگی تأثیر دارد؟ آیا تفاوتی میکند در کدام مرحله از تاریخ باشیم برای رسیدن به بلوغ و بیداری؟ اینها سؤالاتی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده است!
امسال پنجمین سالی بود که همزمان با سالروز عملیات کربلای 4، غواصان گردان یونس و نیروهای یگان دریایی لشکر امام حسین (ع) در خیمه گلستان شهدای اصفهان دور هم جمع شدند تا یاد و خاطره آن روزها را زنده کنند.
صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را میبیند، دوباره سر ناسازگاری برمیدارد؛ دفعه قبل هم همین شد.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
روایت مریم رخشانی، همسر شهید محسن خزایی، از روزی که در سوریه گرفتار اولینحمله شهری داعش شدند.
زندگی همه ما با اعداد گره خورده است. بله؛ همه ما؛ از صبح که از خواب بیدار میشویم تا شب که به رختخواب میرویم؛ وقتی چشم باز میکنی و ساعت هفت صبح را میبینی و مثل برق از جایت بیرون میپری؛ وقتی میخواهی آدرس منزل به دیگران بدهی و شماره پلاک و واحد میگویی یا وقتی میخواهی به دیگران زنگ بزنی؛ وقتی برای خرید، اسکناس میشماری و تحویل صاحب مغازه میدهی و شبها که گوسفندان را میشماری؛ ولی آیا تابهحال از خود پرسیدهاید که این اعداد چه انرژی و نیرویی با خود دارند؟!