پایداری
سالی متفاوت در سایه «جنگ»!
۱۴:۳۵ - شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۴
روایت یک سال عجیب و غیرمنتظره در صفحه پایداری روزنامه اصفهان زیبا

سالی متفاوت در سایه «جنگ»!

روزنامه اصفهان‌زیبا در آستانه بیست‌و‌دو سالگی ایستاده است؛ بیست‌ودو سال روایت، بیست‌ودو سال همراهی با مردم و بیست‌و‌دو سال پاسداری از ارزش‌هایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».

چندتا دوستش داری…؟! «یه دنیا»!
۱۱:۳۶ - دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴
یک روایت عاشقانه از پسری که این روزها هیچ صبحانه‌ای برایش خوشمزه نیست

چندتا دوستش داری…؟! «یه دنیا»!

گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان می‌آورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرف‌هایش، از آن روز تلخ می‌گوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی می‌پرسم چندتا دوستش داری؟

دوازده روز و یک عمر…!
۱۱:۰۲ - دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴

دوازده روز و یک عمر…!

چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانه‌ات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.

«لادن» در دود و خون!
۱۰:۵۶ - دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴
مادری که رفت، پدر و پسری که ماندند؛حسین نریمانی، همسر شهیده مریم قنبریان از شهدای جنگ دوازده‌‌روزه اصفهان، این رفتن و ماندن را روایت می‌کند

«لادن» در دود و خون!

«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاه‌ترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است.

سرمایی که در تنِ ما ،جا ماند!
۱۲:۵۳ - یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴

سرمایی که در تنِ ما ،جا ماند!

سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقه‌ای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.

هم‌سنگری در جاده خندق!
۱۲:۰۴ - یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴
روایتی که دلدادگی حاج حسین لادانی را به سردار شهید حاج علی باقری به تصویر می‌کشد

هم‌سنگری در جاده خندق!

خودش را بی‌سیمچی سردار شهید حاج «علی باقری» معرفی می‌کند و می‌گوید که آشنایی‌اش با حاجی از جاده «خندق» شروع شده است؛ جاده‌ای در شرق دجله که برای بچه‌های جنگ خاطرات فراوانی از آتش و خمپاره و بمباران دارد.

همنوازی خاموش دندان‌ها  در آب‌های یخ‌زده اروند!
۱۰:۵۳ - سه‌شنبه ۲ دی ۱۴۰۴
روایتی از سی‌و‌نهمین آیین بزرگداشت شهدای عملیات کربلای۴ که در گلستان‌شهدا برگزار شد

همنوازی خاموش دندان‌ها در آب‌های یخ‌زده اروند!

قدم که در گلستان شهدا می‌گذاری، انگار زمان آرام‌تر نفس می‌کشد. هوای زمستانی گلستان، بوی سکوتی آشنا دارد؛ سکوتی که سال‌هاست با نام شهدا عجین شده است. برف‌هایی که هنوز بر شانه‌ بعضی شاخه‌ها مانده‌اند، گویی سپیدی کفن‌هایی‌ هستند که تاریخ را روشن کرده‌اند.

تولد یک شکوفه در پاییز!
۱۲:۱۰ - یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴

تولد یک شکوفه در پاییز!

سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمده‌‍‌ام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.

حکم خادمیاری افتخاری شهدا  بر سینه خبرنگاران
۱۲:۰۷ - یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴
قائم مقام خادمیاران شهدای کشور از همت اصحاب رسانه اصفهان در اطلاع رسانی رویداد ملی شهدا در نگاه نسل نو تقدیر کرد

حکم خادمیاری افتخاری شهدا بر سینه خبرنگاران

مراسم اهدای حکم خادمیاری افتخاری خادمیاران شهدای کشور به سردبیران، مدیرمسئولان و خبرنگاران در اصفهان برگزار شد. قائم مقام خادمیاران شهدای کشور در این مراسم از همت والای اصحاب رسانه در برپایی رویداد ملی شهدا در نگاه نسل نو با رویکرد هوش مصنوعی به میزبانی اصفهان، تقدیر کرد.

زندگی پس از زندگی!
۰۸:۲۵ - سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴
از «داغ» رفتن شهید حسین انواری تا «شوق» تولد دخترش ملیکا که شش ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد

زندگی پس از زندگی!

هنوز صدای قدم‌هایِ بابا خاموش نشده بود؛ حتی دستخطِ جاندار او روی کاغذ جادویی کُنج طاقچه خانه‌‌شان! روی همان صفحه سیاهی که حتما با ذوق و شوق عجیبی برایش نوشته بود: «زودی بیا پیشمون کُره‌خرچی بابا».

مادرانه‌ای برای شهدا
۱۳:۵۳ - پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴

مادرانه‌ای برای شهدا

از آن روزها یک صندلی خالی ماند و یک دنیا حرف‌های متولد نشده و خاطرات خاکستری. انگار به قد یک چشم بر هم زدن بود، به قد یک آه. به قد افتادن یک حبه اشک و به قد صدای نیمه‌کاره که در گلو به بن‌بست خورد.

از کوچه‌های اصفهان تا ارتفاعات افشارآباد!
۱۰:۴۴ - سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهید سعید گلاب‌بخش، شهید اصفهانی که از نوجوانی به جنگ با اسرائیل رفت

از کوچه‌های اصفهان تا ارتفاعات افشارآباد!

سعید گلاب‌بخش که در میان همرزمانش به «محسن چریک» شهرت داشت، نامی است که شاید برای بسیاری از ما ناآشنا باشد؛ حتی در حد یک اسم ساده. اما زندگی پرماجرای او سرشار از روایت‌هایی است که هر کدام می‌تواند کتابی مستقل باشد