روزنامه اصفهانزیبا در آستانه بیستودو سالگی ایستاده است؛ بیستودو سال روایت، بیستودو سال همراهی با مردم و بیستودو سال پاسداری از ارزشهایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».
گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟
چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانهات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.
«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است.
سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقهای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.
خودش را بیسیمچی سردار شهید حاج «علی باقری» معرفی میکند و میگوید که آشناییاش با حاجی از جاده «خندق» شروع شده است؛ جادهای در شرق دجله که برای بچههای جنگ خاطرات فراوانی از آتش و خمپاره و بمباران دارد.
قدم که در گلستان شهدا میگذاری، انگار زمان آرامتر نفس میکشد. هوای زمستانی گلستان، بوی سکوتی آشنا دارد؛ سکوتی که سالهاست با نام شهدا عجین شده است. برفهایی که هنوز بر شانه بعضی شاخهها ماندهاند، گویی سپیدی کفنهایی هستند که تاریخ را روشن کردهاند.
سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمدهام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.
مراسم اهدای حکم خادمیاری افتخاری خادمیاران شهدای کشور به سردبیران، مدیرمسئولان و خبرنگاران در اصفهان برگزار شد. قائم مقام خادمیاران شهدای کشور در این مراسم از همت والای اصحاب رسانه در برپایی رویداد ملی شهدا در نگاه نسل نو با رویکرد هوش مصنوعی به میزبانی اصفهان، تقدیر کرد.
هنوز صدای قدمهایِ بابا خاموش نشده بود؛ حتی دستخطِ جاندار او روی کاغذ جادویی کُنج طاقچه خانهشان! روی همان صفحه سیاهی که حتما با ذوق و شوق عجیبی برایش نوشته بود: «زودی بیا پیشمون کُرهخرچی بابا».
از آن روزها یک صندلی خالی ماند و یک دنیا حرفهای متولد نشده و خاطرات خاکستری. انگار به قد یک چشم بر هم زدن بود، به قد یک آه. به قد افتادن یک حبه اشک و به قد صدای نیمهکاره که در گلو به بنبست خورد.
سعید گلاببخش که در میان همرزمانش به «محسن چریک» شهرت داشت، نامی است که شاید برای بسیاری از ما ناآشنا باشد؛ حتی در حد یک اسم ساده. اما زندگی پرماجرای او سرشار از روایتهایی است که هر کدام میتواند کتابی مستقل باشد