این راهپیمایی یک بعد دینی و اعتقادی دارد و بعد دیگر هم بزرگداشت ارزشها و آیینهای عاشورایی و همچنین شکلدادن به یک اجتماع عظیم است که خودش بهعنوان یکی از نمونههای فرهنگ دینی در کنار فرهنگ حج قلمداد میشود.
نماینده و دستیار شهردار اصفهان در امور هیئتهای مذهبی و مساجد گفت: مسئولان عراقی از عملکرد خوب نیروهای ستاد اربعین شهرداری اصفهان در نظافت و جمعآوری زباله در شهر کربلا قدردانی کردند و ادامه این کارکرد در سالهای آتی را خواستار شدند.
از صبح کلافهام. روز قبل از رفتن است. خبرها تندتند میرسند: مرز شلوغ است، هوا گرم است، فلان جا امکانات کم است. باید کوله ببندم. همسرجان مدام تذکر میدهد که سبک باشد؛ فلان چیز لازم نیست، بَهمان چیز را نمیخواهد برداری.
حدود ساعت سه عصر راه افتادیم برای پیادهروی. اولش با یک سری از رفقا بودیم و کمکم در طول مسیر آدمها و همسفریها جایشان را عوض میکردند تا بالاخره به ترکیب دلخواهشان برسند.
محرم که میآید، دلها تابوتب اربعین برمیدارد. صفر که شروع میشود، طاقتها تمام میشود، پاها دیگر زمین وطنشان را برنمیتابند. انگار به دنبال جایی غیر این زمین میگردند. اگر اربعین کربلا باشی، آرام میگیری؛ وگرنه… .
برای امثال منی که از این پیادهروی عظیم جاماندهایم، شاید خواندن روایتها، التیامی بر دردهایمان باشد؛ البته که هیچچیز درد فراق را کم نمیکند؛ اما خواندن بهتر از نخواندن است. به مناسبت ایام اربعین حسینی، تعدادی از کتابهای منتشرشده در این زمینه را معرفی میکنم.
«اجتماع پیادهروی اربعین» به عنوان سنتی سیاسی، اجتماعی و مذهبی در سالهای اخیر نقش پررنگی در جهان بدون مرز ایفا کرده است و امروزه فارغ از تقیدهای مذهبی، کمتر کسی را دستکم در جهان آسیا میتوان یافت که از آن بیخبر باشد.
فرصت دیدارم تمام شد باید شبانه راه چند روز آمده را برگردم. به این فکر میکنم. برای التیام خستگیهایم فرّو الی الحسین را قدم برداشتم. او پیش از رسیدن در آغوشش آرامم کرد!
شوهرخالهام استاد دانشگاه اصفهان است و این سفر هم مخصوص دانشجویان و استادهای دانشگاه بود. همانجا وسط مهمانی به کسی که مسئول اردو بود، پیام دادم و ماجرا را گفتم. گفت اگر تا آخر هفته پاسپورتش را میرساند، میتواند بیاید.
کفشداری را گم کردهام. از همان دری که وارد شدم بیرون نیامدم. بابالسدره را نشان کردهام. قوس روبهروی بینالحرمین را دور میزنم. خادمی را میبینم، میپرسم: «وین الکشوانیه الباب السدره» جوابم میدهد: «کن یو اسپییک انگلیش؟» میگویم: «ای» یعنی بله!
پاییز سال ۸۹. تا شروع محرم چند روزی مانده بود. نماز مغرب و عشا را رفته بودیم نمازخانه خوابگاه بخوانیم. وسط دو نماز مهدی شیرازی یکی از بچههای بسیج از امام جماعت اجازه گرفت و بعد از سلام به امام حسین خبر مهم و جالبی را داد.
بدجور دلم سوخته. بدجور شکسته دلم. میدانم بدِ بدِ بدم آقا. همهاش قبول. من که سختی راه را به جان خریده بودم. کاش میشد همه چیز آنطور که دلم میخواست ردیف میشد!