«هستی؛ اما انگار نیستی!» غم مینشیند توی چشمهایش، وقتی از عمر رفتهای حرف میزند که همیشه در «سایه» گذشته است؛ از کودکی تا این روزها که 40سالگیاش را میگذراند و سفیدی تکوتوک لای موهایش دویده و هر روزش را با حسرت طی کرده، حسرت یک «آدم معمولی» …