نزدیک ظهر بود. محمدحسین پیراهن و شلوار مشکیاش را گذاشته بود روی زمین. موهای مشکیاش زیر نور پنجره پررنگتر به چشم میآمد. نگاهش برق انداخته بود.
حوالی ساعت 9و10 صبح بود که دست در دست بابا به میدان میرفتیم. دوست میداشتم آن جلوجلو باشم. نزدیکترین جا به جایگاه تا بلکه میان این همه جمعیت من هم بتوانم ببینم.