نگاهش کردم، تیز دوید سمت اتاقخواب، روسری بابونه را روی سرش کشیده بود. پایش خورد به لبه سنگی پله جلوی سالن. خم شد و داد زد و یکدستی چسبید به پایش. اما انگشت سبابهاش را از روی روسری که زیر گلو جمع کرده بود برنداشت. لنگلنگان رفت سمت آینه. خودش را نگاه کرد. چند باری گوشههای روسری را پایین بالا کرد.