یکی از دغدغههای مهم کارهای نمایشی، انتخاب سوژه و قصه است. اگر با کارگردانهای تئاتر صحنهای و خیابانی صحبت کنید، متوجه این موضوع میشوید که «سوژه» اصلیترین چالشی است که پیش از تولید آثار و حتی حین اجرای آن، گریبان آنها را میگیرد.
اگرچه هشت سال دفاع مقدس میدانی برای یکهتازی لشکر 8 نجف اشرف بود، جنگ سوریه نیز عرصهای را مهیا کرد تا بار دیگر نام لشکر نجف اشرف خوش بدرخشد.
باران آتش سنگین دشمن بیامان میبارید. صدای کربلایی، کربلایی میکرد دل را. زمان میشد عاشورا، زمین میشد کربلا. نوایی که میشد واقعه عاشورا را در یکقدمی حس کرد… عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن… .
صدای جاندار و جاافتادهاش را برای اولین بار آن هم از پشت تلفن و از چهارصد کیلومتری اصفهان، با این جمله میشنوم: «محمد نخستین هستم؛ از بسیجیهایی که اول جنگ به جبهه رفتند.» میگوید یک ماه اول جنگ را به فرمان امام در جبهه مهران بوده است؛ در «کنجانچم».
اولیـن مواجهام با چمران زمانی بود که نوجوانی ۱۵ساله بودم. آن زمان او را بهعنوان یکی از شهیدان جنگ هشتساله دفاعمقدس میشناختم. در آن روزها تفاوت چمران با دیگر شهدا برایم تنها مدل کلاه و عینکش بود.
بزرگترین کتابخانه تخصصی دفاعمقدس و مقاومت کشور با همکاری بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاعمقدس و معاونت فرهنگی شهرداری، روز پنجشنبه دهم خرداد، طی مراسمی و با حضور امام جمعه و نماینده ولیفقیه در استان، استاندار و شهردار اصفهان افتتاح شد.
بزرگی انسانها را از تأثیرات مرگشان میشود شناخت. با مرگ یک نفر، کشور به آشوب کشیده میشود، خونها ریخته میشود روی زمین. یکی هم شهادتش میشود اسباب یک فتح بزرگ. نصر و فتح الهی میآید به برکت آن و وجدانهای خفته بیدار میشوند
ماه مبارک رمضان بود. بهار جان و جهان با هم آمیخته شده بود. روح و جانمان همراه با طبیعت داشت نفس تازه میکرد. سرشار از همه این خوشیها بودم. برای بچههای مدرسهمان یک گروه مجازی توی ایتا راه انداخته بودم که شده بود هیئت مجازیمان در ایام عید. هر روز با بچهها یک جزء از قرآن را ختم و آن را به یکی از ۱۴ معصوم تقدیم میکردیم.
مزه جا ماندن خیلی تلخ است. یادتان هست زمان بچگی توی مدرسه، شبهای اردو از شدت خوشحالی خوابمان نمیبرد؛ تا صبح با خودمان میگفتیم: نکند یک موقع جا بمانیم از رفقایمان. جا ماندن خیلی تلخ است.
روز یکم آپریل سال جاری میلادی مصادف با 13 فروردین سال 1403 خورشیدی، شاهد وقوع پرده جدیدی از جنایات و رویکردهای غیرقانونی رژیم اشغالگر قدس بودیم.
هرچه جستوجو میکنم عکسهای سردار شهید زاهدی را در کنار فرماندهان شهید میبینم؛ عکسهایی که قبلا به آن بیتوجه بودم و حالا میفهمم که او نیز باید شهید میشد. نشد یک بار نامش را سرچ کنم و عکسی از او در کنار شهیدی نباشد. انگار او جا مانده بود تا رسالتش را انجام دهد و به یاران شهیدش بپیوندد.
نسبت فامیلی داشتیم؛ یک نسبت دور. یکیدو بار با هم صحبت کردیم، از جبهه گفت، از اینکه راه جهاد را انتخاب کرده است، گفت که در این مسیر شاید بازگشتی وجود نداشته باشد، گفت حتی امکان دارد یک روز شهادت نصیبش شود.من راهش را قبول داشتم و بودن در مسیرش انتخابم بود که شدم همراهش، سال ۶۱ بود.