ارادتش به مادر حاجحسین خرازی زبانزد خیلی بچهرزمندههاست؛ آنقدر که او را دست راست و کمکحال حاجخانم طیبه تابش در طول سالهای حیات مادر معرفی میکنند و بهنوعی واسطه ارتباط مسئولان با ایشان.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
یک حسن کاظمی به شهادت رسید و حسن کاظمی دیگری متولد شد.
لبخندت خیلی دوستداشتنی است؛ حتی توی عکس هم مهربانی از یادش نمیرود! هی نگاهت میکنم و هربار خط میزنم روی واژههایی که ذهنم را پر میکنند …
باید برای مادرت روضه حضرت زینب (س) را بخوانیم؛ روضه روزی که حضرت، نفسنفس میزد؛ درست مثل روزهایی که مادرش فاطمه(س) دیگه نایی نداشت و باید یکی زیر بغلهایش را میگرفت؛ اما او همچنان ایستاده بود.
سال 86 بود که بنده معاشرت کوتاهی با ایشان داشتم و او را شخصیتی بسیار با ثبات و معنوی شناختم. یک برنامه تلویزیونی هم در شبکه اصفهان در خدمتشان بودم.
مصادف با 30 مهر 1388، در شانزدهمین سالگرد شهید مهران حریرچیان، در گفتوگو با محمود فروزبخش، پژوهشگر فرهنگ، به بررسی نحوه الگوگیری از این شهید برای نسلهای آینده پرداختهایم.
در زندگی همه ما کسانی هستند که وقتی در پستوی خاطراتمان به یادشان میافتیم، مثل ستاره میدرخشند.
شاید عجیب به نظر برسد که برای تحلیل یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر، دست به دامان تحلیل ادبی شویم. اما گاه رویداد آنچنان بزرگ و بدیع است که مفاهیم سیاسی و اجتماعی معمول کشش تحلیل آن را ندارند.
دوربین سریع و دستپاچه وارد سالن ساختمان مخروبهای میشود. از کاناپههای قرمزرنگ خاک گرفته و بههمریخته وسط سالن به نظر میرسد اینجا واحد مسکونی بود.
حاج علی زاهدی که شهید شد، خیلی زود باید یک نفر بهعنوان جایگزین معرفی میشد. انتخاب سیدحسن نصرالله، حاج عباس نیلفروشان بود؛ رفیق و شریک و تکیهگاهش.
هفدهوهفت دقیقه! خورشید تا دامان آسمان پایین آمده بود که هواپیما روی باند فرودگاه نشست و سردار رشید اسلام، شهید عباس نیلفروشان، به آغوش زادگاهش اصفهان رسید.