علی شمس، تهیه‌کننده و کارگردان تلویزیون، از مهم‌ترین مطالبه فرهنگی و هنری نوجوانان می‌‌گوید

نوجوان ایرانی فریاد می‌زند «راه نشانم بده!»

سینمای نوجوان در ایران هنوز جایگاهی مستقل و روشنی ندارد؛ حوزه‌ای که با وجود اهمیت بسیار در شکل‌دهی به هویت و جهان‌بینی نسل جوان، هنوز در مسیر شناخت دقیق و پرداخت هنری پیوسته و موفق، قرار نگرفته است.

تاریخ انتشار: ۱۳:۰۰ - دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
نوجوان ایرانی فریاد می‌زند «راه نشانم بده!»

به گزارش اصفهان زیبا؛ سینمای نوجوان در ایران هنوز جایگاهی مستقل و روشنی ندارد؛ حوزه‌ای که با وجود اهمیت بسیار در شکل‌دهی به هویت و جهان‌بینی نسل جوان، هنوز در مسیر شناخت دقیق و پرداخت هنری پیوسته و موفق، قرار نگرفته است.

به‌نظر می‌رسد فیلم‌هایی که در سال‌های اخیر به عنوان آثار شاخص در این ژانر تولید شده‌اند، حاصل اتفاقی گذرا بوده‌اند تا محصول روندی مستمر و هدفمند.

این یعنی بسیاری از فیلم‌سازان هنوز تصویر روشنی از نوجوان ایرانی ندارند و به پرسش‌های ساده‌ای پاسخ نداده‌اند: نوجوان امروز چه می‌خواهد و ذائقه هنری‌ او چیست؟
به همین منظور، با علی شمس، تهیه‌کننده و کارگردان تلویزیون، به گفت‌‌وگو نشستیم.

او را بیش از هرچیز با کارگردانی برنامه‌ «اعجوبه‌ها» می‌شناسیم و در کارنامه‌اش نماهنگ‌های ویژه کودک و نوجوان همچون «زنگ تابستون»، «قرار من»، «کیمیا» و «قاصدک» دیده می‌شود. شمس در این گفت‌وگو از جهان‌بینی نوجوان و مطالبات نادیده‌گرفته‌شده‌ آنان می‌گوید.
به‌نظر شما، چه عاملی باعث شده سینمای نوجوان ما به‌اندازه سینمای کودک رشد نکند؟
اساسا ما در ادبیات فرهنگی و رسانه‌ای کشور، واژه نوجوان را مترادف کودک می‌دانیم؛ در حالی که این یک اشتباه استراتژیک است.

مثلاً وقتی می‌گوییم «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»، در عمل یک بازه‌ سنی وسیع، از چهار تا بیست‌و‌چهار‌‌ سال، ذیل یک عنوان قرار می‌گیرد.

در صورتی که نوجوان دوست ندارد هم‌ردیف کودک دیده شود. حتی از واژه‌ «دانش‌آموز» هم خوشش نمی‌آید، چون آن را متعلق به دوره کودکی می‌داند.

او مدام تلاش می‌کند هویت خودش را از کودک جدا کند: می‌خواهد دیرتر به خانه برگردد، اتاق مستقل داشته باشد، از دوچرخه دل بکند و موتور یا ماشین بخواهد. او با رفتارها و حرف‌هایش دائماً می‌گوید: من دیگر کودک نیستم.
اشتباه ما در سیاست‌گذاری این است که برای نوجوان هویتی مستقل قائل نمی‌شویم.

همیشه او را ذیل واژه کودک تعریف می‌کنیم؛ در حالی که نوجوان دنیای خاص خود را دارد و باید جدی گرفته شود.
وقتی نوجوان می‌گوید «من دیگر کودک نیستم»، دقیقاً چه چیزی از ما مطالبه می‌کند؟
در راهپیمایی‌ها حتما دیده‌اید که هرکس پلاکاردی در دست دارد و مطالبه خود را روی آن نوشته است.

حالا اگر نوجوان‌ها هم قرار باشد جمع شوند و پلاکاردی دست بگیرند، به‌نظر من یک جمله‌ ساده روی آن می‌نویسند: «راه نشانم بده»
نوجوان می‌داند که دیگر کودک نیست، می‌فهمد که وارد مرحله‌ای تازه از زندگی شده،

اما نمی‌داند مسیر بعدی کجاست. مدام می‌پرسد: من باید کجا بروم؟ و چه کار کنم؟
مشکل اینجاست که ما به‌عنوان سیاست‌گذار فرهنگی، پاسخی برایش نداریم. در سکوت ما، دیگران مسیر را نشان می‌دهند. از تتلو و ساسی مانکن گرفته تا یوتیوب و حتی مدل‌های اقتصادی مثل گلدکوئیست.

همه یک‌جور راهی پیش پای نوجوان می‌گذارند. اما ما چه کرده‌ایم؟ آیا مسیری جذاب، دلنشین و قابل‌اعتماد به نوجوان نشان داده‌ایم؟
امروز سلبریتی‌ها می‌گویند: راه، گوشی آیفون است؛ راه، پولدار شدن یک‌شبه است؛ راه، فضای مجازی و ترید کردن است.

در حالی که ما برایش هیچ محصول فرهنگی جدی نساخته‌ایم.
یعنی سبد محصولات فرهنگی نوجوان ما خالی است؟
تقریباً بله. ما آهنگ‌ساز، نمایشنامه‌نویس، کارگردان تئاتر یا گروهی که پیوسته برای نوجوان کار کند نداریم.

حتی یک گروه تئاتری هم نداریم که نمایش دغدغه‌های نوجوان مثل مسئله‌ هویت یا انتخاب را به مدارس ببرد.

درست است که سرود یا نماهنگ‌هایی داریم، اما آن‌ها سبد نیاز نوجوان را پر نمی‌کنند.

در حالی که رسانه‌های خارجی روزانه محصولات متنوع در ابعار گسترده منتشر می‌کنند.

وقتی نوجوان فریاد می‌زند راه نشانم بده، ما یا باید پاسخی درخور داشته باشیم، یا آماده باشیم تا دیگران راه‌هایشان را جایگزین کنند و او را از ما بگیرند.
برخی معتقدند نوجوانان امروزی آن‌قدر در معرض محتوای سطحی قرار گرفته‌اند که دیگر کارهای عمیق و جدی در سلیقه آن‌ها نیست. نظر شما چیست؟
من این نگاه را تهمتی به نوجوان می‌دانم. من سال‌ها کنارشان کار کرده‌ام و دیده‌ام که بسیار خوش‌سلیقه و مشکل‌پسند هستند.

کاهش مخاطب تلویزیون یا سینما، دلیلش همین است؛ این نسل به‌راحتی راضی نمی‌شود.

نسل امروز مصداق بارز انسان «می‌خواهم» در برابر نسل «می‌باید» است. نمی‌شود همان برنامه‌هایی را که در دهه هفتاد برای نسل دهه شصتی‌ها ساخته می‌شد، امروز هم به نوجوان دهه هشتادی و نودی نشان داد.

حجم زیادی از محتوا دیده‌اند، با دوربین کار کرده‌اند، فیلم ساخته‌اند و سواد بصری دارند. شاید منتقد حرفه‌ای نباشند، اما خوب تشخیص می‌دهند چه اثری ارزشمند است و چه اثری نه.
نوجوان امروز به‌طور متوسط هزار تا دو هزار دنبال‌کننده در شبکه‌های اجتماعی دارد.

او برای همان‌ها تولید محتوا می‌کند و یاد گرفته سلیقه مخاطب چیست. همین باعث شده سخت‌گیر باشد.

می‌داند محتوایی که تولید می‌کند باید جذاب و خلاق باشد. این یعنی نوجوان امروز دقیقا می‌داند چه چیزی ارزش دارد.
شما از نسل «می‌خواهم» در برابر «می‌باید» سخن می‌گویید. این یعنی چه؟
نسل‌های گذشته با «باید» زندگی می‌کردند. اگر به آن‌ها می‌گفتی فلان کار حرام یا ممنوع است، بی‌چون‌و‌چرا می‌پذیرفتند.

اما نوجوان امروز می‌گوید: «من این را می‌خواهم» حتی اگر ضرر داشته باشد. او با معیار خواستن تصمیم می‌گیرد، نه باید!

مشکل ما این است که هنوز با همان زبان سنتی با او حرف می‌زنیم. در حالی که باید بپذیریم با «انسانِ می‌خواهم» طرفیم.
پس چگونه می‌توان به نسل «می‌خواهم» راه را نشان داد؟
بر خلاف تصور رایج، صحبت کردن با این نسل ساده‌تر است. نوجوان امروز به دلیل تجربه‌های زیسته‌ گسترده‌تر، خیلی زودتر از نسل‌های قبل با واقعیت‌های زندگی مواجه می‌شود.

او در سنین پایین‌تر، مسائلی را تجربه می‌کند که نسل‌های پیشین شاید در میانسالی درک می‌کردند؛ به همین دلیل وقتی با او گفت‌وگو می‌کنید، آمادگی شنیدن و درک کردن حقیقت را دارد.

به بیان دیگر، نوجوان امروز بخش زیادی از مسیر «تجربه» را خیلی زودتر پیموده و همین، او را آماده‌تر برای گفت‌وگو و یادگیری کرده است. بنابراین اگر ما بتوانیم زبان درست را پیدا کنیم، می‌توانیم راحت‌تر از همیشه پیام خود را به او منتقل کنیم.
این مطالبه‌ «راه نشانم بده» در سینما چگونه بازتاب می‌یابد؟
نوجوان به دنبال تجربه‌های واقعی است. او قهرمان دور از ذهن نمی‌خواهد، شخصیت واقعی می‌خواهد. نوجوان امروز دنبال همان هم‌کلاسی معمولی است که در موقعیت سخت، کاری قهرمانانه انجام می‌دهد.

این قهرمان‌های واقعی‌اند که برای او معنا دارند. چند نمونه‌ موفق هم در سال‌های اخیر داشتیم. فیلم‌هایی مثل «بیست‌و‌یک روز بعد» یا «بچه مردم» که نه کودکانه بودند و نه بزرگسالانه؛ دقیقاً مختصات نوجوانی را نشان دادند.
آن‌ها نشان می‌دهند زندگی واقعی پر از رنج و تلخی است، اما در عین حال امکان انتخاب‌های بزرگ و رفتارهای شجاعانه هم وجود دارد. این همان چیزی است که نوجوان می‌خواهد ببیند و با آن ارتباط برقرار می‌کند.

این یعنی می‌توان آثار جدی برای نوجوان ساخت، به شرطی که حمایت پایدار وجود داشته باشد.

نسل طلایی فیلمسازان کودک از جمله مرضیه برومند سال‌ها با حمایت جدی توانست برای کودک فیلم بسازد.

اگر چنین حمایتی برای سینمای نوجوان هم باشد، آثار ماندگار خلق خواهد شد.
و درنهایت، مشکل ساختاری ما در این حوزه چیست؟
نداشتن کمپانی تخصصی! در هالیوود هر کمپانی مأموریت مشخصی دارد و فقط همان را دنبال می‌کند. اما در ایران همه‌چیز وابسته به نهادهایی مثل ارشاد، حوزه هنری یا بنیاد رودکی است.

طبیعی است که این نهادها نمی‌توانند همزمان همه چیز را مدیریت کنند؛ از فیلم دفاع مقدس گرفته تا آثار خانوادگی، اجتماعی، کودک و نوجوان. نتیجه این می‌شود که هر سال در جشنواره‌ها با کمبود آثار نوجوان مواجه‌ایم.

اگر کمپانی تخصصی داشتیم، می‌توانستیم به‌طور مستقیم از آن مطالبه کنیم و خط تولید مشخصی وجود داشت.
تا وقتی هویت نوجوان را جدی نگیریم، راه را هم نمی‌توانیم نشان بدهیم. راه از تعریف مأموریت، تولید پیوسته و توزیع هوشمند می‌گذرد؛ با هنرمندانی که نوجوان را موضوعِ فرعی نمی‌بینند، بلکه مخاطب اصلی می‌دانند.