به گزارش اصفهان زیبا؛ چند سالی میشود تنور سبکی به نام «روایتنویسی» داغ شده است؛ همان متنهایی که رد پای واقعیت و لحظههای ناب زندگی راوی را در خود دارند، با شاید کمی چاشنیهای ادبی برای زیباترشدن. البته این قطعا تعریف غیرفنی روایت است و ما تا پایان نوشته با همین تعریف غیرفنی کار داریم.
بخشی از این روایتنویسیها تکنویسندهاند. یعنی یک نفر تصمیم گرفته بخشی از تجربه زیستهاش را شامل سفر یا نقاطی از زندگیاش با ویژگی خاصی، برای مخاطبش روایت کند با زبان و سلیقه خودش.
بخش دیگر این دست از کتابها چند نویسنده دارند. در این حالت، یک دبیر بالای سر کار است، موضوع ثابتی را با یک دامنه مشخص، معین میکند و آن را میان نویسندگان تخس میکند تا بنویسند. به عبارت فنیتر، از نویسندگانی دعوت میکند تا تجربه شخصیشان را حول آن موضوع روایت کنند.
شاید اولین ناشری که پا در مسیر انتشار روایتهای تکنویسندهای و دستهجمعی گذاشت، نشر اطراف باشد. این نشر کارش را در این زمینه با «کآشوب»، با بیستوسه نویسنده و همین مقدار روایت از روضهها شروع کرد و بهصورت تخصصی در زمینه روایت پیش آمد.
«هفته چهل و چند»، «رهیده»، «پروژه پدری»، «مهمانگاه» و «زان تشنگان»، از دیگر آثار اطراف، جزو همان دسته دوماند. یک دبیر با چند نویسنده و یک موضوع با دامنه معین.
ناشر دیگری که در این عرصه نوپاست و بیشترِ آثارش تکنویسندهای هستند، جامجم است. اخیرا ناشران دیگری هم وارد این وادی شدهاند؛ همچون نشر مهرستان با «از طرف فرزند کوچک شما» و نشر کتابستان با «اگر نی پردهای دیگر بخواند».
ویژگی بارز این دست از کتابها، به خصوص آنان که راویان مختلفی دارند، شهرت راویانشان است. این ویژگی شاید در آن اوایل مثبت و باارزش بود؛ اما الان توی ذوق میزند. حداقل توی ذوق من.
فهرست ابتدای کتاب را که نگاه کنی، جلوی هر روایت اسم نویسندگانی را میبینی که هزار جای دیگر هم نامشان را دیدهای: نویسندگانی که یا بارها کتاب نوشتهاند، یا بارها در کتابهای دیگر روایت نوشتهاند، یا هر روز دارند توی صفحه مجازیشان با چند هزار دنبالکننده روایت مینویسند.
گویا شدهاند شبیه مجریان تلویزیون که توی همه برنامهها چشمت بهشان میخورد. این قطعا نشان از مهارت آن نویسنده دارد؛ اما آفتهایی هم دارد که در این نوشته نمیگنجد.
این مقدمه را گفتم تا بروم سراغ کتاب نشر جام جم: «بیبابا». بابا همانی است که نقطه ثقل زندگیهایمان است. بابا را که تصور کنی، یک خانه توی ذهنت میآید که بابا ستونهایش است. یا یک کتاب قطور که بابا شیرازهاش است. ناخودآگاه ذهنت میرود طرف همین تعابیر: نگهدارنده؛ شکلدهنده، قوامدهنده، تکیهگاه.
حالا «بیبابا» روایت آدمهایی است که زندگیشان این «بابا» را ندارد. آدمهایی که یا از اول زندگی، یا از میانه زندگی، یا حتی از پیش از تولدشان بی بابا بودهاند و این تأثیرگذارترین ویژگی زندگیشان است که اثرش را تا فیها خالدون زندگیشان گذاشته.
از مشخصترینها تا جاهایی که فقط خود راوی حسش میکند. «بی بابا» قصه آدمهایی است که بابا ندارند و زندگیشان شیرازه و ستون و قوام ندارد. این حفره عمیق در لحظههای زیستشان هرجور که شده خودش را نشان میدهد.
بخشی از این کمبود با توقعات بجا و نابجای جامعه نمایانتر میشود. حسین شرفخانلو که خود فرزند شهید است و از نمیدانم چندسالگیاش بی بابا بوده، با داشتن همین حفره توی دلش رفته سراغ باقی آدمهای حفرهدار تا با هم دنیایشان را نگاه و مرور کنند.
روایت دختری که پدرش جزو مجاهدین خلق بود و فراری شده بود، قصه دختری که پدر سرطانیاش روزبهروز جلوی چشمان دهسالهاش آب میشد، روزگار پسری که پدرش را در ابتدای جوانیاش از دست داد و به پای خواهرها و مادرش سوخت و به هیچ کدام از آرزوهای خودش نرسید، حکایت پسری که با غیرتهای بیجای نوجوانانه سعی داشت جای خالی پدرش را برای مادرش پر کند، داستان پسری که پدرش سالها جزو شهدای گمنام بود و بعد از شناسایی پیکرش و پایان سالهای چشمانتظاری، این خبر را به مادرش نداد و… قصههای درهمی است که هرکدام تابلوی بیبابایی را با رنگ و فونت متفاوتی دست گرفتهاند.
اما بگویم از راویها. حسین شرفخانلو، دبیر کتاب، تصمیم گرفته روایتها را با نام غیرواقعی و بدون شهرت خانوادگی منتشر کند. این برای من بسیار باارزش است.
همین است که من توانستم با روایتهای کتاب، حتی با آن ضعیفترهایش، راحتتر ارتباط بگیرم. چون کاری با نویسنده و هویتش نداشتم. با قصهاش کار داشتم. دیگر خانم ایکس یا آقای ایگرگ که هر روز توی صفحه گوشیام میبینمشان، توی کتاب نبودند و من فقط با خود قصه سروکار داشتم.
خواندن «بی بابا» باعث میشود آدمهای «با بابا» برای چند صفحه، جای کسانی بایستند که از یک جایی به بعد، مجبور شدهاند با وضعیتی اجباری دستوپنجه نرم کنند. «بی بابا» اولین اثر درباره این رنج است. اما کاش آخرین اثر نباشد.
نویسنده در مقدمه اثرش گفته است: فکر میکنم شاید خواندن این روایتها کمک کند تا آدمها، چه آنها که پدرشان هنوز زنده است و چه آنها که پدر را در جوار رحمت خدا دارند، رفتارشان را در مواجهه با مسئله «یتیمی» درستتر کنند و این شاید یکی از آداب مواجهه با «مرگ» نیز باشد.
شما هم اگر هوس کردید سراغ این کتاب بروید، حتما مقدمه را پیش از روایتها بخوانید. حسین شرفخانلو حرفهایی برای گفتن دارد.



