به گزارش اصفهان زیبا؛ در کـوچـهپـسکـوچـههـای خیـابــان عبدالرزاق، بازارچه حاجمحمد جعفر، بازارچه وزیر، همسایگی جامعه مصطفی، مسجـد خـوشآبورنگــی اســت کــه چراغهایش تا ساعتها بعد از اذان مغرب و عشا روشن است؛ مسجدی که رفتوآمد کودکان و نوجوانان به آن کمتر از بزرگترها نیست؛ بچههایی که با شوق فراوان به مسجد میآیند و بهسختی از آن دل میکنند.
درِ مسجد حاجمیرزا فتحالله چهارطاق باز است. پا به حیاط مسجد میگذارم. از میانه حیاط قالیهای قرمز پهن کردهاند. دیوارها با رنگ کرمی و فیروزهای زیبا شدهاند و عکس شهدا بر روی طاقچههای روی دیوار در کنار عکس امام و رهبری نشان از اصالت مسجد دارد. سمت چپ شبستانی است که چراغهایش خاموش شده؛ شبستانی دلباز با فرشهای سبزرنگ و درهای شیشهای. جلوتر میروم، چشمم به حوض وسط حیاط میافتد؛ حوض فیروزهای با ماهیهای قرمز گلی. با اینکه نماز مغرب و عشا تمام شده؛ اما مسجد تعطیل نشده و افراد حاضر در مسجد که بیشتر جوان و نوجواناند در حال تدارک کاری هستند. از حالوهوای مسجد مشخص است خبری در اینجا بوده. البته از عید غدیر چیزی نگذشته و این حالوهوای مسجد چیز عجیبی نیست. به سراغ یکی از خانمها میروم و خودم را معرفی میکنم. به اتاقی در کنار حیاط مسجد راهنماییام میکنند. اتاق نسبتا بزرگی است با دیوارهای سفیدرنگ. دور میز روی صندلیها مینشینیم؛ من و آقایان بدیعزادگان و ناجی. خانم جوان دیگری هم به ما میپیوندد؛ خانم بدیعزادگان. طبق قرار قبلی میدانند برای چه آمدهام. خودشان شروع به صحبت میکنند.
دورهمیهای دهه 20
آقای بدیعزادگان از تاریخچه کانون خانوادگیشان میگوید؛ از سابقه هفتادساله یک جمع فامیلی. او میگوید شروع فعالیت این جمع حدود 70سال پیش توسط پدربزرگانشان رقم خورده؛ پدربزرگانی که شاید هیچ یک از اعضای کنونی کانون آنها را ندیدهاند! آنها دور هم جمع شدند و با یک تشکیلات مشخص، کلید جلسهای فامیلی را رقم زدهاند.
بدیعزادگان با گفتن این حرفها چشمانش برق میزند و رگههای افتخار به چنین اجدادی بهخوبی در چهرهاش نمایان است.
او در ادامه از فعالیتهایی که این جمع در دورهمیهایشان انجام میدادند میگوید: «در این جلسات بزرگترها به تعلیم و تربیت بچهها و کوچکترهای فامیل میپرداختند. سبک جلسات همان سبک جلسات قرآن آن زمان بوده. این جمع خانوادگی در کنار جلسات هفتگی که داشتهاند، شروع میکنند به انجام یکسری فعالیتهای اقتصادی و قرضالحسنه؛ فعالیتهایی که در کنار امور تربیتی و فرهنگی، کمکی به معیشت و گذران زندگی اعضای فامیل باشد.»
در ابتدا فکر میکنم فعالیتهای اقتصادیشان مانند سایر جمعهای خانوادگی در حد اعطای وامهای قرضالحسنه است؛ اما آنچه را بدیعزادگان میگوید، در نوع خود، بهخصوص در آن زمان، فعالیت چشمگیری بوده است.
او نمونههایی از این فعالیتها را مثال میزند: «مثلا بهطورجمعی زمین بزرگی میخریدند، میان خودشان تقسیم میکردند و بهصورت قسطی هزینه آن را میپرداختند یا چند نفرشان باهم تعداد زیادی یخچال میخریدند و با قیمت مناسب به اعضای فامیل میفروختند یا یک کامیون برنج از شمال میخریدند، به اصفهان میآوردند و میان اعضا تقسیم میکردند. کارهایی ازایندست که در معیشت و زندگی اعضای فامیل تأثیرات مثبتی داشته است.»
او در ادامه از استمرار این فعالیتها میگوید؛ استمراری که نزدیک به سیسال ادامه داشته. جمعی فرهنگی در کنار دیدارهای خانوادگی و فعالیتهای ویژه اقتصادی. استمراری که متأسفانه پس از 30 سال تجربه، به شکست منجر میشود و همهچیز از هم میپاشد.
او از شروع این تجربه تلخ در آن جمع میگوید: «اوایل دهه 50 بزرگان فامیل تصمیم میگیرند بهصورترسمی یک فعالیت اقتصادی را شروع کنند. بهدنبال این مسئله یک شرکت ثبت میکنند، تعدادی ماشینآلات میخرند و یک کارخانه تأسیس میکنند؛ اما بهدلیل اختلافاتی که در ادامه این راه میان گردانندگان و اعضای فامیل رخ میدهد، نهتنها کار به نتیجه مطلوب نمیرسد؛ بلکه ضرری سنگین به بار میآید. به دنبال این شکست، جمع فامیلی و روابط خانوادگی نیز تحتتأثیر قرار میگیرد و متأسفانه آن جمع گرم و پرشور از هم میپاشد.»
شروعی دوباره
اما این پایان ماجرا نیست. این جمع و این خانواده دوباره در جایی دیگر یکدیگر را مییابند و دیگر دست از دست همدیگر برنمیدارند. شاید روزی این جمع از هم پاشید؛ اما سالها بعد جوانان فامیل توانستند دوباره کانونی برای جمع گرم خانواده ایجاد کنند؛ جوانانی که دستپرورده بچههای جلسه قرآن دهه 20 بودند.
آقای ناجی از شروع دوباره و بیپایان این دورهمی و کانون خانوادگی میگوید: «در سال 75 یکی از بزرگان فامیل به رحمت خدا رفت. در مجالس ترحیم این شخص، جوانان آن زمان فامیل دور هم نشستند و تصمیم گرفتند دوباره دورهمیهای فامیلی و جلسات قرآن را تشکیل دهند. این حرکت که توسط جوانان زیرسیسال شکل گرفت، باهدف فعالیتهای تربیتی، قرآنی و مذهبی در کنار صلهرحم شروع شد. این جوانان در آن زمان مثل یک مجموعه فرهنگی شروع به کار کردند؛ یعنی شورا و هیئتمدیره تشکیل دادند. گروه فرهنگی، گروه ورزشی، مسئول اردوها و همه آنچه در یک مجموعه فرهنگی نیاز است با تمرکز بر اعضای فامیل تشکیل و اسم “مجمع راهیان نور” برای این کانون فامیلی انتخاب شد. این مجموعه در آن سال شروع به کارکرد و تا الان ادامه داشته؛ استمراری که در کنار گسترش روابط فامیلی، منجر به رشد و گسترش فعالیتهای فرهنگی و مذهبی اعضای کانون شده است.»
بدیعزادگان که خودش یکی از جوانانی بوده که در سال 75 با کمک دیگر جوانان فامیل این مسیر را شروع کرده است، از همایش سالانه و جشن بزرگ خانوادگیشان میگوید: «هرساله روز عید غدیر یک جشن بزرگ فامیلی برگزار میکنیم و از همه اعضا دعوت میکنیم تا در جشن حاضر شوند. جشن روز غدیر جشنی است که برای برگزاری آن از همه ظرفیت اعضا استفاده میکنیم. از مجری و قاری قرآن تا گروه سرود و گروه تئاتر. از رسانه و تولید محتوا تا صداگذاری و نورپردازی. البته همه این افراد و گروهها بهصورت حرفهای در همین کانون فرهنگی خودمان آموزش میبینند. افرادی که بهدلیل کار خوبشان در سطح شهر شناختهشده هستند و برای اجراهای دیگر در شهر دعوت میشوند.»
از صحبتها مشخص است که چقدر اعضا و بزرگترها به رشد و شکوفایی سایر اعضا، بهویژه کودکان و نوجوانان فامیل اهمیت میدهند و برای این مسئله برنامهریزی دارند.
ناجی از همکاری و همفکری اعضای فامیل در این مسیر میگوید: «تا پنج سال پیش برای فعالیتهای کانون و دورهمیها مکان ثابتی نداشتیم. البته اعضای فامیل کم نمیگذاشتند. هرکس هرچه داشت به میان میآورد؛ مثلا جلسات را در خانه اشخاصی برگزار میکردیم که منزل بزرگتری داشتند. یا یکی از اقوام زیرزمین منزلش را برای انبار وسایل کانون در اختیارمان گذاشته بود. یا یکی از آشنایان برای تمرینهای سرود و تئاتر بچهها را به منزلش دعوت میکرد. خلاصه همه تلاش میکردند و همچنان تلاش میکنند تا این کانون پربرکت پابرجا باشد. همین کارها سبب شده ارتباطات فامیلی خوب و مستحکم باقی بماند.»
مسجد حاج میرزا فتحالله
او در ادامه از گسترش فعالیتهای کانونشان میگوید؛ از اینکه بهواسطه حضور در این محله توانستهاند برای اهالی محل نیز مایه خیر شوند. از مسجد حاج میرزا فتحالله میگوید و اینکه چگونه پای این کانون خانوادگی به این مسجد رسید.
بدیعزادگان دررابطهبا سابقه مسجد میگوید: «حاجمیرزا فتحالله عالمی بوده که تقریبا صدسال پیش در همین مکان زندگی میکرده. اینجا نزدیکی بازار و حوزه علمیه قرار دارد؛ همان ترکیبی که درگذشته مرسوم بوده است.
حاجمیرزا فتحالله که از بزرگان همین فامیل بوده، در این مکان هم زندگی میکرده و هم تدریس. این مسجد دوران مختلفی را طی کرده است. ما هشت سال پیش این مسجد را پیدا کردیم و متوجه شدیم درِ مسجد بسته است و متأسفانه انباری شده. اعضای فامیل با همکاری یکدیگر مسجد را تعمیر و مرمت کردند و به کمک اهالی محل برای مسجد هیئتامنا تشکیل دادند. از پنج سال پیش مکان ثابت برنامههای خانوادگیمان این مسجد شد.»
جالب این است که رشد و پرورش در این فامیل متوقف نشده و هرجا دیدهاند میتوانند دامنه فعالیتشان را گستردهتر کنند و خیرشان را به انسانهای بیشتری برسانند، از این کار دریغ نکردهاند.
بدیع زادگان در ادامه از فعالیت کانون فامیلی برای اهالی محله میگوید: «از دوسال پیش کانون فرهنگی مسجد را راهاندازی کردیم؛ کانون فرهنگی که فعالان و گردانندگانش از فامیل هستند؛ اما فعالیتهای کانون
صرفا برای اقوام نیست و تلاش کردیم در همان زمینههایی که اعضای فامیل را پرورش دادهایم، برای اهالی محله نیز شرایط مناسبی فراهم کنیم.»
کودکان دیروز، گردانندگان امروز کانون
در این میان افراد فعال کانون به اتاق میآیند و خانم بدیعزادگان با ذوق از این بچهها تعریف میکند؛ بچههایی که از کودکی در این دورهمیها و جلسات بزرگ شدهاند و حالا خودشان میتوانند بهخوبی برای کانون برنامهریزی کنند.
از خودش میگوید که دوران نوجوانیاش در کانون “راهیان نور” سپری شده و در آن زمان با کمک دوستانش مجله و نشریه فامیلی تهیه میکرده.
خانم بدیعزادگان که از مسئولان اصلی کانون فرهنگی مسجد است. در ادامه از فعالیتها و دغدغههایشان برای اهالی محل اینگونه میگوید: «از دوسال پیش که کانون فرهنگی مسجد را راهاندازی کردیم، متوجه تواناییهای خوب جوانان و نوجوان فامیل برای برنامهریزی فرهنگی در سطح محله شدیم. این شد که از کودکان و نوجوان محل برای جذب و فعالیت در کانون دعوت کردیم و فعالیتهای کانون طی این دوسال رشد خوبی داشته و اهالی محل نیز بهخوبی از برنامههای کانون استقبال کردهاند؛ برنامههایی مثل انواع کلاسهای هنری، ورزشی و مهارتی در کنار برگزاری مراسمها و مناسبتهای ملی مذهبی.»
او از دغدغههایشان برای بچههای محله میگوید؛ از اینکه رشد و پرورش این بچهها مثل رشد و پرورش بچههای فامیل برایشان مهم است و در این راه برای اهالی محله کم نمیگذارند و تمام سعیشان را میکنند. با اشتیاق فیلم و عکسهای برنامههایشان را میبینم؛ برنامههایی که بچهها باذوق و شوق وصفنشدنی در آن هستند. در پایان از خانواده بدیعزادگان تشکر و خداحافظی میکنم. پا به حیاط مسجد میگذارم که صدای مولودی و اشعار مذهبی به گوشم میرسد؛ همانها که بچهها این روزها برای غدیر میخوانند و «یا علی»اش را بلندتر میگویند.
بچههای کانون کوچه را آذین بستهاند و در امتداد جشن غدیر، موکب کوچکی برپا کردهاند. میز گذاشتهاند، شربت تهیه کردهاند و خودشان از رهگذران پذیرایی میکنند. بچههای این مسجد از کودکی با حب علی بزرگ میشوند و غیر از این انتظار نمیرود از علیدوستان.



