روضه ابوالفضل(ع)

دورهمی هر هفته پنجشنبه‌شب‌هاست. خانوادگی جمع شده‌ایم توی آلاچیق‌ها. من و مادر کنار هم نشسته‌ایم و زیر لب حرفی می‌زنیم.

تاریخ انتشار: 12:26 - سه شنبه 1403/04/19
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
روضه ابوالفضل(ع)

به گزارش اصفهان زیبا؛ دورهمی هر هفته پنجشنبه‌شب‌هاست. خانوادگی جمع شده‌ایم توی آلاچیق‌ها. من و مادر کنار هم نشسته‌ایم و زیر لب حرفی می‌زنیم. بقیه بازی مافیا می‌کنند و گاهی دادوهوارشان بالا می‌رود. هرکدام به طریقی می‌خواهند بگویند یک شهروند مفیدند و مافیا نیستند. زبانشان این را می‌گوید. دلشان را خدا می‌داند.

مادر می‌پرسد: «خب حالا کی آش می‌پزی؟»

یک سال می‌شود که مادر این سؤال را از من می‌پرسد و من برنامه‌ای ندارم. کمی مکث می‌کنم. این بار اما دلم را به دریا می‌زنم و می‌گویم: «جمعه هفته بعد.»به خانه برمی‌گردم و پشت دار قالی می‌نشینم. تارها را با نوک قلاب می‌گیرم و با نخ‌های رنگی گره می‌زنم. این گره‌های جدید هم اسمشان و هم مدلشان فرق می‌کند. بهشان گره تُرک می‌گویند. وقتی روی کار می‌نشینند، دیگر از جا کنده نمی‌شوند. انگار به قلب کار می‌چسبند و همین اصالت و ظرافت کار را بالا می‌برد. چهارچشمی حواسم را جمع می‌کنم تا کُد رنگ‌ها را درست بردارم؛ مبادا در بافت آیه قرآن اشتباهی رخ دهد.

رضا بی‌هوا از اتاق بیرون می‌آید. همین‌طور که زیر لب و آرام شعری را زمزمه می‌کند، دنبال چیزی می‌گردد. گوش‌هایم را تیز می‌کنم.

«خیلی دعا کردم نشد، مشک رو بغل کردم نشد/ داداش حسین شرمنده‌تم، رفتم که برگردم نشد/ چشمام نمی‌بینه داداش، بدجوری دستام خالیه/ هر کار می‌شد کردم نشد، شرمنده مشکم خالیه… .»

سر قلابم می‌لرزد و از لای تارها بیرون می‌پرد. اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود.

حالا صدای رضا از آشپزخانه می‌آید. در کابینت‌ها باز و بسته می‌شود. نوحه‌سرایی‌اش اما ادامه دارد. بعد دست خالی به سمتم می‌آید. منتظرم تا بگوید دنبال چه می‌گردد. رضا اما توی چشم‌های خیسم زل می‌زند. به پهنای صورتش نگاه می‌کنم. بغضی را به‌زور پنهان کرده است. بعد من‌من‌کنان می‌گوید:«مامان، اونجای مختارنامه، اونجا که شمر و سپاهش دور حضرت ابوالفضل رو گرفته بودند، اونجارو کاش تلویزیون نشون می‌داد…» و با بغضی فروخورده به اتاقش می‌رود.

قلبم تیر می‌کشد. انگار داغ دلم تازه می‌شود. قطره‌های اشک از گوشه چشم‌هایم روی رنگ‌ها می‌ریزد. سراغ باد صبای گوشی‌ام می‌روم. تقویم را نگاه می‌کنم. جمعه‌ای که می‌خواهم آش بپزم، هشتم محرم است. باورم نمی‌شود؛ روز قبل از تاسوعا و عاشورا.

بغض توی گلویم می‌پرد. یاد خانم حیدری می‌افتم. برای تولد حضرت علی(ع) خانه همسایه‌مان آمد و مولودی را طوری اجرا کرد که همه دوست داشتند. شماره‌اش را توی گوشی‌ام ذخیره کرده بودم. به شماره‌اش زنگ می‌زنم. بعد از سلام و احوالپرسی می‌پرسد: «حالا چرا هشتم؟» می‌گویم: «خودم هم نمی‌دانم.»

– «روضه چه بخوانم؟»

مغزم کار نمی‌کند. انگار حافظه‌ام را پاک کرده‌اند . می‌گویم: «آن را هم نمی‌دانم. فعلا هشتم محرم باشد با زیارت عاشورا.»

– «این‌طور که نمی‌شود. نذرت چه بوده؟»

انگار لال شده‌ام. زبانم سنگین شده و افتاده کف دهانم. فقط می‌گویم: «نذرم؟! آش.»

-«باشه خانم. شما تصمیمت رو بگیر و قبل از هشتم دوباره با من هماهنگ شو.»

خداحافظی می‌کند. پشت دار می‌نشینم و تندتند گره می‌زنم. به خودم فکر می‌کنم. به سؤالات خانم حیدری و به جواب‌های دست‌وپا شکسته‌ام. آدم وقتی می‌خواهد برای بار اول روضه خانگی بگیرد، باید چه کار کند؟ اصلا آدابش چیست؟ باید کجا برود؟ خدایا؟ کمکم کن. هول توی دلم می‌افتد.

راه به دلم نیست. نوک قلابم تندتر لای تارها بالا و پایین می‌رود. نزدیک است دستم را ببرم. خدایا نکند آیه را اشتباه ببافم! قلاب از دستم روی زمین ول می‌شود. از جا بلند می‌شوم. صدای رضا هنوز از توی اتاق می‌آید.

«خیلی دعا کردم نشد، مشک رو بغل کردم نشد/ داداش حسین شرمنده‌تم، رفتم که برگردم نشد… . »

دست‌هایم مال خودم نیست. قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. شماره خانم حیدری را می‌گیرم و می‌گویم: «برای روز هشتم روضه حضرت ابوالفضل(ع) را بخوانید.» تماس را که قطع می‌کنم، اشک‌هایم صفحه موبایل را شسته‌اند.

برچسب‌های خبر
دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری اصفهان زیبا منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد

13 − 8 =