سر پرشور

آنچه از دوران نوجوانی و جوانی‌ به یاد دارم، همه‌اش بدوبدوهایم در شهر است.

تاریخ انتشار: ۱۳:۲۶ - شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
سر پرشور

به گزارش اصفهان زیبا؛ آنچه از دوران نوجوانی و جوانی‌ به یاد دارم، همه‌اش بدوبدوهایم در شهر است. چه آن زمان که تازه یاد گرفته بودم با اتوبوس و تاکسی خودم را به نقطه‌ای از شهر برسانم و هرجایی خبری برای یک دختر نوجوان بود، من هم امکان داشت آنجا باشم، چه آن زمان که در شهری دیگر مشغول به تحصیل شدم.

دوران راهنمایی و دبیرستانم جدای از فعالیت‌های درسی و فوق‌برنامه‌های بسیج مدرسه، به فعالیت در مجموعه‌های فرهنگی و پایگاه‌های محله ختم می‌شد؛ ورزش هم جای خودش را داشت. آرام و قرار نداشتم، آنچه از شور در من بود، تمامی نداشت. شاید قسمتی از این شور به طبع گرم و پرحرارتم برمی‌گشت. دلم می‌خواست هر جا کاری از دستم برمی‌آید انجام دهم یا هر جا صحبتی از رشد و پرورش فکری و شخصیتی بود حاضر شوم. دوران دانشجویی هم پای ثابت انجمن اسلامی دانشجویان بودم.

با اینکه در شهر دیگری درس می‌خواندم چیزی از شور و غوغا در من کم نمی‌کرد. بیشتر در انجمن اسلامی بودم؛ اما اگر بچه‌های تشکل‌های دیگر کاری داشتند، کوتاهی نمی‌کردم. درسم تمام شد و به اصفهان برگشتم. ازدواج کرده بودم اما همچنان به فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی در من پابرجا بود؛ تازه در آن زمان رانندگی بلد بودم و ماشین هم زیر پایم. یادم نمی‌رود تا قبل از تولد فرزند اولم هر جای شهر خبری بود، سعی می‌کردم خودم را برسانم. بعدازآن فعالیتم کمتر شد؛ اما همچنان سعی می‌کردم هر جا می‌شود با بچه بروم؛ اگر نمی‌شد، بچه را به کسی می‌سپردم و می‌رفتم.

این‌ها را نگفتم که بگویم من خیلی آدم فعال و فلان و بهمانی بودم، شاید جاهایی اغراق هم کرده باشم. بیشتر خواستم بگویم آدم خانه‌نشینی نبودم؛ یعنی نمی‌توانستم در خانه بنشینم. خواستم بگویم منی که نزدیک به ده سال به‌زور توی خانه‌ بند می‌شدم، با تولد فرزند دومم کار برایم خیلی سخت شد. دیگر نمی‌توانستم مثل قبل از خانه بیرون بروم و به کارهای این‌چنینی بپردازم. اگر قصد می‌کردم جایی بروم، تا می‌آمدم جمع‌وجور کنم، می‌دیدم به آخر برنامه‌ هم نمی‌رسم.

انگار روح مرا در یک شیشه کرده بودند؛ شیشه‌ای که هرلحظه ممکن بود منفجر شود. خانه‌نشینی برایم سخت و نفس‌گیر بود. همه فکر و ذهنم این بود که چگونه می‌توانم در خانه کاری بکنم که شور جوانی‌ام پا بگیرد و زنده شود. به هر کاری فکر می‌کردم؛ گاهی سراغ کارهای هنری می‌رفتم، گاهی در کلاس‌های آنلاین ثبت‌نام می‌کردم؛ اما هیچ‌کدام از این‌ها سر پرشور من را اغنا نمی‌کرد. گاهی پیشنهادهایی می‌رسید اما چیزی نبود که با دوتا بچه بتوانم از پسش بربیایم. در میان پیشنهادها، یکی از دوستان که در روزنامه مشغول بود، پیشنهاد فعالیت در روزنامه را مطرح کرد، نوشتن در رابطه با مسائل فرهنگی. ابتدا خیلی جدی نگرفتم، هیچ‌گاه قلم به دست نگرفته بودم، حتی خاطره و روزنگار هم نداشتم، چه برسد به خبرنگاری.

پس از مدتی دل به دریا زدم و پیشنهاد را قبول کردم. کار با معرفی کانون‌ها و مجموعه‌های فرهنگی شروع شد؛ مجموعه‌هایی که با اکثرشان از قبل آشنایی داشتم. خیلی خوب بود، مصاحبه با افراد و مراکزی که حداقل یک شناخت جزئی از هرکدام در چنته‌ام بود. اولین مصاحبه و اولین چاپ نوشته‌ام در روزنامه یادم نمی‌رود. استرس اولین مصاحبه و شوق دیدن اولین اثر چاپ‌شده به نظرم تجربه‌هایی است که هیچ‌گاه از ذهن یک خبرنگار به‌خصوص خبرنگار روزنامه پاک نمی‌شود. شوق چاپ اولین اثرم در روزنامه کار خودش را کرد، پایم بند شد. این‌که می‌توانستم آنچه در گذشته به‌عنوان دغدغه در من شکل گرفته بود، حالا پیگیری کنم و در رابطه‌اش بنویسم، آن هم در یک رسانه رسمی فرصت خوبی بود برایم.

فرصتی که گفت‌و‌گو با افراد مختلف جامعه شیرینی‌ این مسیر را برای من دوچندان می‌کرد. همیشه به تعامل با اقشار و افراد مختلف برایم جذاب و لذت‌بخش بود و خبرنگاری فرصتی بود تا بتوانم به‌راحتی با آدم‌های مختلف صحبت کنم. در کنار همه این‌ها فعالیت در خانه نیز می‌توانست چیزی باشد که به آن نیاز داشتم؛ مصاحبه تلفنی، تنظیم در خانه و ارسال برای روزنامه. البته پشت‌صحنه این‌ها مادری بود با خانه‌ای نسبتا مرتب، مادری بچه‌به‌بغل پای سیستم یا مادری که به امید خوابیدن فرزندانش قول پیگیری سوژه می‌دهد و بچه‌هایی که قصد خوابیدن ندارند و همه چالش‌هایی که یک مادر می‌تواند با خبرنگاری و بچه‌داری داشته باشد. اما اینکه حالا می‌توانستم همه سوژه‌ها و دغدغه‌هایی را که تا آن زمان در ذهن داشتم، پیگیری کنم و در رابطه‌شان بنویسم، برای سر پرشور من چراغی روشن بود.

می‌نوشتم و می‌نویسم. شاید خبرنگاری برای یک مادر با دو فرزند کاری سخت باشد، اما حاضرم شب‌ها دیرتر بخوابم، صبح‌ها زودتر بیدار شوم؛ اما از این فرصت استفاده کنم. فرصتی که شاید جای دیگر نتوانم پیدا کنم. خبرنگاری برای من یک فرصت در کنار تجربه‌ها و لذت‌های فراوان بوده و با تمام چالش‌هایش برایم دوست‌داشتنی است..