به گزارش اصفهان زیبا؛ در بین هیاهوی کودکان جشنواره و بین جیغها و هوراکشیدنهای معصومانه کودکان حاضر در فضای بیرونی سالن نصفجهان میگذرم و وارد سالن سینما میشوم. فضا کاملا تغییر کرده و سکوت چشمگیری بر سالن حاکم است. دقایقی از فیلم گذشته که صندلیام را پیدا میکنم.
همه میخکوب فضای فیلم شدهاند. قصه فیلم براساس زندگی شهیدان ظفر و خدارحم خالدی در موقعیتی کمتردیدهشده شروع میشود: چادر عشایر. به ظفر خالدی، قهرمان نوجوان فیلم «آن دو» که پدر و برادرش به جبهه رفتهاند، خبر رسیده که پدرش در بیمارستان بستری شده؛ ولی از برادرش که بهتازگی پدر هم شده، سه ماه است خبری نیست.
مابقی خانواده هم مشغول جمعآوری مواد غذایی و بستههای کمک برای ارسال به جبهه هستند.ظفر تصمیم میگیرد به خط مقدم برود تا نشانی از برادرش پیدا کند. قصه فیلم از اینجا شروع میشود.این نوجوان بختیاری بهدنبال برادرش شجاعانه عازم خطرناکترین و ناامنترین موقعیت زمانهاش میشود. در راه رسیدن به اهواز و آبادان مهمترین و شاید «مفهومیترین» صحنههای آثار و پیامدها و خروجی «جنگ» را میبیند و در این مسیر، آرامآرام به پختگی و بلوغ میرسد.
ظرافتهای تصویری، موسیقی زیر متن و آهنگسازی به طرز هوشمندانهای کاملا در خدمت کارگردان و اثر همراه با مخاطب پیش میرود.به اواسط فیلم که میرسیم، در حرکتی بسیار فکرشده و البته پرچالش با حضور قدرتالله ایزدی در نقش سید اصغر، رزمنده حوالی خطمقدم، روبهرو میشویم که فرشته نجات قهرمان داستان برای نزدیکترشدن به هدفش میشود. فضای سالن به طرز محسوسی کاملا تغییر میکند و آن موقعیت جدی شکسته میشود؛ اما همچنان داوران نوجوان و حتی کودک حاضر در سالن، وفادارانه همراه شخصیت محوری فیلم هستند.
هرچه به خط مقدم و صدای انفجار نزدیکتر میشویم، سختتر میشود؛ اما برای چهکسی؟ مستقیما نوجوانان درگیر شدهاند و مثل «ظفر خالدی» ترس در چهرههایشان مشهود است. قصه فیلم به جایی میرسد که شهید قهرمان ما برادرش را پیدا میکند؛ اما دقیقا در همان شب، عملیات مهمی که ماهها برای آن برنامهریزی شده، اجرا میشود.
نوجوان قصه که برای بازگرداندن برادرش آمده، حالا در معرض دوراهی است. دو کودک در یک روستا جا ماندهاند که تحت تصرف عراق است. خدارحم به کمک فرمانده برای نجات آن دو کودک دل به رودخانه میزند و ظفر که برادرش را در موقعیت خطر دیده، به کمک او میرود؛ اما شرایط طوری پیش میرود که او به همراه آن دو کودک با قایق باید به سمت نیروهای ایرانی بازگردند. شهیدِ نوجوان قهرمان لحظه آخر سوار قایق نمیشود و با اسلحه، نیروی بعثی را که قصد شلیک از پشت به برادرش دارد، نشانه میرود.
سالن پر از بغض و نگرانی است و نوجوانان پلک نمیزنند. گلولهای بر جسم ظفر مینشیند، صدای «ای وای» سالن سینما را پر میکند. خدارحم به ظفر میرسد و محکم او را در آغوش میگیرد؛ اما از پشت گلوله میخورد. حالا آرامآرام اشکهای جمعشده در چشمها سرازیر میشود و کودکان و نوجوانان حاضر در سالن «آه» عمیقی زیر لب میکشند. قهرمان «ظفر» و «خدارحم» خالدی، اهل چهارمحالوبختیاری و از شجاعان باغیرت عشایر، در آغوش یکدیگر به شهادت میرسند.نورهای سالن روشن و تیتراژ فیلم در حال پایان است؛ چهرههایی را میبینم که هنوز از فضای فیلم بیرون نیامدهاند و در سوگ شهادت قهرمان نوجوان هستند.مرتضی رحیمی، کارگردان فیلم سینمایی «آندو» نشان داد سینمای نوجوان هنوز آنتن میدهد.



