به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت حوالی ده صبح است که در چهاردیواری خانه قدیمی پدر شهید محمدرضا امینی نشستهایم؛ در چهارده کیلومتری اصفهان، در همان اتاقی که محمدرضا و همسرش زندگی مشترکشان را از اینجا شروع کردهاند.
رضوانه امینی؛ پنجاهوپنجساله در این دیدار میزبان ما شده تا روایتگر روزهای همراهی و همدلیاش با محمدرضا امینی باشد؛ مردی که در هجدهسالگی سایه سرش میشود اما چهار سال بیشتر این کنارهم بودن عمر نمیکند و او در آخرین روزهای جنگ تحمیلی و در مرداد ۱۳۶۷ به شهادت میرسد. شهید محمدرضا امینی، آخرین شهید دفاع مقدس شهر زازران از توابع شهرستان فلاورجان است.
واسطه ازدواجشان پسرعمویش است؛ همخدمتی محمدرضا در دوران سربازی. یک روز محمدرضا از علاقهاش به دخترعموی او میگوید و اینکه میخواهد با او ازدواج کند. همین میشود که پسرعمویش مقدمات این آشنایی را میچیند و محمدرضا با زنعمویش میآید خواستگاری و از همانجا حرف و صحبتهایشان برای ازدواج شروع میشود.
حالا رضوانه امینی به آن روزی میرود که برای اولین بار با محمدرضا رودررو میشود و از حرفها و صحبتهای اول آشناییشان اینطور برایمان روایت میکند:«آن روزی که آمد خواستگاری، از فعالیتهایش در مسجد محل برایم گفت، از حضورش در بسیج. معتقد بود ازدواج نباید او را از جنگ، جبهه رفتن و فعالیتهایش، دور و وقفهای در برنامههایش ایجاد کند. انقلاب و رهبری خط قرمزش بود؛ طوری از آن حرف میزد که حتی همسرش هم اجازه گذشتن از آن خط قرمزها را نداشت.» محمدرضا امینی اما یک خط قرمز دیگر هم داشت که قبل از ازدواج صحبت مفصلی درباره آن با همسرش میکند: «مادرش خط قرمز دیگر محمدرضا بود؛ آنقدر که توی صحبتهایش مرتب از دغدغه مندی و توجه فراوانش به او میگفت. معتقد بود مادرش در زندگی خیلی سختی کشیده و اذیت شده است. میگفت دلم میخواهد با مادرم مثل مادرت خودت مهربان باشی و به او عزت و احترام فراوان بگذاری.»
محمدرضا علاقه عجیبی به مادرش داشت و این را در تکتک خاطراتی که رضوانه امینی از همسرش تعریف میکند، میشود حس کرد: «مادرش تنور داشت و نان میپخت. ریه هاش اما مشکل داشت و این کار به سلامتیاش ضرر جدی میرساند. محمدرضا هم روی این موضوع حساسیت عجیبی پیدا کرده بود و مخالف جدی این کار مادرش بود و به هر طریقی منعش میکرد. بااینحال مادرش خیلی توجهی به این موضوع نمیکرد. محمدرضا اما به هر شکلی که بود با یک نانوا هماهنگ شد و از مادرش خواست هر وقت دلش هوس نان خانگی کرد به این نانوا خبر بدهد تا او بیاید و برود پشت تنور».
همسر شهید میگوید: «محمدرضا فرزند پنجم مادرش بود. چهار فرزند قبلی هیچکدام برایش نمانده بودند و به همین خاطر چون محمدرضا را بعد از چهار فرزند داشت، طور عجیبی دوستش داشت و مرتب قربانصدقهاش میرفت.» او محبت بین این مادر و پسر را به شکل دیگری برایمان روایت میکند: «دفعه آخری که میخواست برود جبهه، از محل کارش، فولاد مبارکه نامه گرفته بود. مادرش خیلی دلش به رفتن نبود. تصمیم گرفت خودش را به مریضی بزند بلکه مانع رفتن محمدرضا بشود. محمدرضا از این ماجرا بو برد اما برای اینکه دل مادرش را نشکند، رفت و تاریخ رفتنش را عقب انداخت. بعد هم شروع کرد به صحبت کردن با مادرش. مرتب میگفت “اگه من نرم، پس کی بره مادر.” سعی کرد همه تلاشش را برای راضی کردن مادرش انجام دهد.»
محمدرضا امینی همه تلاشش را برای راضی کردن مادر میکند. همسرش میگوید: «شب آخری که داشت میرفت جبهه، افتاد توی دامن مادرش. گریه کرد و از او حلالیت خواست. مادرش روبهقبله ایستاد و دور سر محمدرضا آنقدر تاب خورد که افتاد جلوی پاش. خودش مادرش را بلند کرد و بعد مادر من از زیر قرآن ردش کرد و رفت.» محمدرضا امینی میرود که میرود و خاطره این آخرین دیدار را بعد از سیوشش سال، همچنان تازه و دستنخورده در ذهن و خاطر همسرش به جا میگذارد. رضوانه امینی میگوید: «از رفتن آخرش تا شهادتش، 20 روز بیشتر زمان نگذشت. توی مراسم هفتمش هم نامهاش با ساک و وسایلش به دست ما رسید. کیکهای توی ساکش هم شد شیرینی شهادتش. خودش روی کیکها نوشته بود؛ شیرینی شهادت!»
محمدرضا از همان روزهای اول که صدای شیپور جنگ بلند میشود، عزم جبهه و جنگ میکند؛ عزم نماندن تا آنجا که هفت بار این رفتن و آمدنها ادامه پیدا میکند و بار هشتم به آرزویش یعنی شهادت میرسد و درست یک هفته بعد از شهادتش، قطعنامه پذیرفته میشود. «در منطقه شلمچه دشمن از چهار طرف به نیروهای خودی حمله میآورد. مهمات نیروها تمام میشود. در همان حین تیری به پای شهید امینی میخورد بهطوریکه امکان انتقال او به پشت جبهه سخت میشود. محمدرضا از بچهها میخواهد بروند و او را همانجا بگذارند. او معتقد بوده که شهامت روبهرو شدن با دشمن را دارد. همرزمانش تعریف کردهاند که دقایقی بعدازاینکه از محمدرضا دور میشوند، عراقیها با سرنیزه به جان او افتاده بودند و بدینصورت او را به شهادت میرسانند.» محمدرضا امینی در حالی به شهادت میرسد که یک فرزند یک سال و هشتماهه از خود به یادگار میگذارد؛ «احمد امینی»؛ همانکه موقع رفتن سفارشش را حسابی به همسرش کرده بود: «شب آخری که مهیای رفتن شده بود سفارش دو نفر را به من کرد؛ یکی مادرش و دیگری پسرش احمد. سفارش کرد که اگر رفت و دیگر برنگشت مادرش را تنها نگذارم و حواسم جمع پسرمان باشد.»
رضوانه امینی که از سال 63 شریک زندگی محمدرضا امینی شده، لبریز از خاطره است؛ خاطرات بهجامانده از همسرش: «یکبار قبل از رفتنش به جبهه دو تا روسری مشکی گرفت؛ یکی برای من و یکی برای مادرش. مادرش از این کار فوقالعاده ناراحت شد و گفت: “چرا برای خانمت روسری مشکی گرفتی؟”
جواب داد: “یک روزی که خیلی نزدیک است، هم تو باید روسری مشکی سرت کنی، هم خانمم.” مادرش از این حرف خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن. محمدرضا رفت روسریهای مشکی را با روسریهای رنگی عوض کرد. خیلی حواسش بود دل مادرش را نشکند.» محمدرضا همه این سالها، خیلی بیسروصدا به جبهه میرفته آنقدر که صبح ساکش را برمیداشته و به سمت محل اعزام رهسپار میشده است. بار آخر اما رفتنش آنقدرها بیسروصدا نبود و از اتفاق با همه فامیل و دوست و همسایهها هم خداحافظی و طلب حلالیت میکند. حتی برای خداحافظی با پدر هم که آن روز در خانه نبوده، رهسپار باغ میشود تا برای بار آخر او را بغل و دستانش را بوسهباران کند.
محمدرضا برای هشتمین بار به جبهه میرود اما خیلی به جایی نمیکشد که با شهادتش به آغوش خانواده بازمیگردد: «یک روز ظهر بود که من و خواهرشوهرم توی همین اتاق بغلی نشسته بودیم پشت قالی. پدرشوهرم بیهوا وارد اتاق شد. پسرم احمد را بغل کرد و به من گفت: “بلند شو آبوجارو کن که مهمون داری.” اولش اصلا متوجه منظورش نشدم. فکر کردم مثل بقیه مهمانها کسی از اقوام قرار است بیاید خانهمان. به همین خیال، چادرم را بستم دور کمرم و رفتم سمت حیاط و شروع کردم به جارو و آبپاشی کردن. توی همین حال بودم که یکدفعه مادرشوهرم، در را باز کرد و وارد خانه شد و شروع کرد بلندبلند با خودش حرف زدن”میگند بچه من زخمی شده! نه بچه من شهید شده….” همین طور یکریز و پشت سر هم این جمله را تکرار میکرد. تازه آنجا بود که فهمیدم چه خبر شده است. بهجایی نکشید که یک ساعت بعد هم خودم را بالای سر پیکر محمدرضا دیدم.»



