به گزارش اصفهان زیبا؛ اواخر نوروز، در کنار پل خواجو، مردی شیرازی نزدیک میشود و میگوید: «زایندهرود را پس کی باز میکنند؟ ما به هوای آب اومدیم اصفهان. الان چندروزه منتظریم تا باز کنن؛ ولی هنوز خبری نیست!»
مرد شیرازی هم مثل مردمان اصفهان جا خورده بود. بیشک بدون جریان زاینده رود، چیزهای بسیاری را در این شهر از دست میداد.
پلهای رنگارنگ شهر، بدون جنبوجوش آب بیامان، خشک و شکستنی به نظر میرسند؛ اما بسته یا بازبودن آب برای آن مرد مسافر یا دیگرانی که خارج از استان زندگی میکنند، عمدتا امری زیباییشناسانه و تفننی است تا حیاتی و ضروری. آنان میآیند و لذتی از فضای مطبوع شهر میبرند و میروند.
آب باز باشد لذتشان بیشتر است و بسته باشد، کمتر. واضح است که مسئله زایندهرود از گردشگری فراتر است. اگرچه آن هم یک وجه مهم ماجراست. سوای وجوه گردشگری، زیستی و طبیعی یا تأثیرات اقتصادی بر زندگی کشاورزان و دیگرانی که به نحوی به آب وابستهاند، دیگر مسئله مهمی که در این سالهای پس از قطعی طولانی شریان شهر اصفهان کموبیش جدی گرفته نشده، زیست اجتماعی و فرهنگی شهروندان در اصفهان است.
با یک نگاه ظاهری و سَرسَری به شهر، حتی روزها قبل از آنکه آب باز شود، میتوان فهمید چیزی در این شهر تغییر کرده است. خود خبر بازگشایی آب زایندهرود در فضای مجازی، کافی است تا اصفهانیها روزشماری را آغاز کنند، بسیاری از ناخوشیها را از یاد ببرند و منتظر باشند که آب باز راهی شود تا به استقبالش بیایند.
البته باید بر سر همین جمله ایستاد و یکبار دیگر به آن نگریست: «آب باز شود»؛ باز یا بستهشدن آبی که همواره و در طی سدهها جریان داشته است، توسط انسان، نشان میدهد که دخالت در امور طبیعت، بدون سنجش جوانب آن و رعایت احتیاط، به همین وضعی منجر میشود که امروزه به آن دچار هستیم.
در این جا یک شبهه هم میشود مطرح کرد: «اگر مردم اصفهان با هر بار بازشدن آب زایندهرود تا این حد شاد و سرخوش میشوند، پس انگار هرازگاهی بستن آن، خیلی هم کار بدی نیست!»
بازِ باز یا بستۀ بسته؟
این کار مثل این است که بگوییم چه خوب که افراد بیماری را تجربه کنند تا قدر سلامتی را بدانند و از آن بهره و لذت بیشتری ببرند؛ درحالی که این نوعی پاککردن صورتمسئله است و در واقعیت، سلامت پایدار، مفیدتر و مناسبتر از رفتوآمد بین درد و درمان است. در روانشناسی نیز میتوان نقطهضعف این دیدگاه را عیان کرد.
دنیل کانمن و سونیا لیوبومیرسکی درباره دو نوع شادی صحبت میکنند. تفاوت وجود دارد بین شادی فَوَرانکننده و لحظهای و شادی پایدار و رضایتمندانه. وقتی آب زایندهرود باز میشود، مردم یک «شادی قلهای» یا «اوج لذت» (Hedonic Peaks) را تجربه میکنند که سرشار از وجد و هیجان و آمیخته با نوستالژی است.
اما این احساس موقتی است و نمیتواند آرامش روانی مستمری برای افراد فراهم آورد؛ آرامشی که از تداوم حیات منابع طبیعی ناشی میشود و در فرد احساس امنیت زیستی ایجاد کرده و امید او به آینده را افزایش میدهد. ورزشکردن در طول هفته ولو هر روز به مقدار کوتاهی است که سلامتی را به وجود میآورد.
اینکه فرد یکبار در ماه بسیار سنگین ورزش کند، نباید انتظار سلامتی داشته باشد. همانطور که جریان طبیعی و دائمی زایندهرود، بسیار سالمتر و پربارتر از باز و بستهشدن مصنوعی آن است؛ حتی اگر بازشدن لحظهایاش شور و شوقی در افراد ایجاد کند.
بهغیراز بحثهای روانشناختی، مهمتر آن است که از دیدگاه کلان جامعهشناختی به موضوع بنگریم؛ فقدان پیوستهای که ولو گاهبهگاه از بین برود، به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ضرباتی جدی وارد میکند.
درواقع شایسته است بهجای مطالعه و مشاهده وضعیت روانی و اجتماعی شهروندان در هنگامههای معدود بازگشایی آب، فواصل طولانیمدت بیآبی بین آن مورد توجه قرار بگیرد. این بازو بستهشدن یک نوع «تنظیم هیجانی مصنوعی» به بار میآورد که اگرچه در کوتاهمدت و در نگاه اول شادیزاست.
اما در افق طولانیمدت باعث ایجاد معضلاتی مثل بیاعتمادی به مدیریت منابع، احساس بیثباتی و ناامیدی به آینده و فرسایش مشارکت اجتماعی میشود.
بهعنوانمثال مردمی که نمیدانند چه زمانی قرار است آبباز بشود، در نگهداری محیط، همدلی با کشاورز یا اعتماد به برنامهریزی شهری مشارکت نمیکنند.
همچنین احساس نارضایتی همواره از فقدان مطلق یک امکان یا فرصت به وجود نمیآید؛ بلکه خود تجربه نوسان و نابرابری در دسترسی به منابع و امکانها، باعث بالارفت احساس نارضایتی است.
وقتی مردم طعم زایندهرود را گهگاهی بچشند اما نتوانند هرگاه خواستند آن را فراچنگ آورند، حس بیعدالتی، رهاشدگی و بیاعتمادی در آنها تشدید میشود.
فرهنگ شهری اصفهان در این چندین سال پس از خشکی طولانی زایندهرود، به امری مناسبتی و موقتی تبدیل شده است. اینگونه نیست که شما هر گاه به زیر پل خواجو بروید، آن نشاط و زندهبودن را بتوانید ببینید.
امکانهای فرهنگی مردم در شهر اصفهان، اگرچه به هویت صرفا تاریخی آن وابسته است؛ اما بخش مهمی از آن نیز بهشدت به فضای تاریخیطبیعی اطراف زایندهرود بستگی داشت:
موسیقی خیابانی، گعدههای شبانه، دوچرخهسواری صبحگاهی، بازی بچهها در پلها، گردشهای خانوادگی و دوستانه و… همه اینها با نبود مداوم رودخانه یا از بین میروند و یا خیلی سخت و محدود اتفاق میافتند؛ مثل اتفاقی که پس از شیوع کرونا در جامعه افتاد.
پس از مدتی طولانی و مأنوسشدن با انزوا و دوری از دوستان و آشنایان و اقوام، برخی از عادتهای دوران کرونا هنوز در میان مردم حفظ شده و به دوران پیش از آن بازنگشته است!
دلبستگی اصفهانیها به زایندهرود
انسانها نسبت به مکانهایی که بخشی از هویتشان هستند و در جوار آنها گذشته خود را شکل دادهاند و آیندهشان را میسازند، نوعی پیوند عاطفی و نمادین دارند.
زایندهرود برای مردم اصفهان چیزی فراتر از یک منبع طبیعی است؛ بخشی از روایت شخصی و خانوادگی هر شهروند است. زهرا حسین قلیپور در مقالهای تحت عنوان «ارزیابی تأثیر خشکشدن فصلی زایندهرود اصفهان در میزان حس دلبستگی افراد به فضاهای شهری آن؛ بررسی موردی: محدوده پل خواجو» به این نتیجه میرسد که بین احساس شادی، رضایت از زندگی و جریانداشتن زایندهرود همبستگی مثبت و معنادار وجود دارد.
در این تحقیق، مردم مناطق نزدیک به زایندهرود، در زمانی که آب در رود جریان داشت، از نظر روانی در وضعیت بهتری بودند. او مینویسد: «در بعد مکانی مشاهده میشود که افراد کمتر تحتتأثیر دلبستگی فیزیکی بودهاند و تأثیر شاخص اجتماعی بر دلبستگی بیشتر از شاخص فیزیکی بوده است.
با اینکه خشکی زایندهرود تأثیر مستقیمی بر شرایط فیزیکی آن داشته؛ اما مشاهده میشود که تأثیرات غیرمستقیم خشکی رودخانه بر افراد بیشتر بوده و از بعد روانشناختی بر شهروندان تأثیر بیشتری گذاشته است.
این امر در مشاهدات میدانی و با اذعان مراجعان نیز کاملا مشهود بود؛ برایمثال پرسششوندگان اظهار میکردند که وضعیت خشکی رودخانه موجب ناراحتی و آزردهخاطرشدن آنهاست و حتی ماهیت آوازهایی که در پل خواجو خوانده میشد، از آوازهای شاد به مرثیهخوانی برای زایندهرود تغییر کرده است.
نتایج حاکی از آن است که ضریب همبستگی بالایی میان دلبستگی جمعی، تأثری و رفتاری با دلبستگی افراد به فضاهای شهری حاشیه زایندهرود وجود دارد و خشکی زایندهرود بر رفتار افراد و تمایل آنها به مراجعه به فضاهای شهری زایندهرود و حفظ پیوند با آن، تأثیر منفی گذاشته است.» به نظر «هانری لفور»، جامعهشناس و فیلسوف، فضا تنها محیطی فیزیکی و مکانمند نیست؛ بلکه محل شکلگیری روابط اجتماعی، هویتهای جمعی و حافظههای فرهنگی است.
زایندهرود، برای اصفهان فضایی اجتماعی و فرهنگی بود؛ جایی که در آن دوستی شکل میگرفت، سنتها تداوم مییافتند و مردم حس تعلق به شهرشان را تجربه و تقویت میکردند. وقتی این فضا از جریان طبیعی تهی میشود، بهتدریج از معنا و کارکردهای پیشین خود نیز خالی خواهد شود و این فرسایش تدریجی حافظه جمعی، یکی از عوامل اصلی زوال نشاط اجتماعی در اصفهان است.
زایندهرود نهصرفا یک رودخانه، که شالودهای زنده از حافظه، هویت و زندگی اجتماعی اصفهان است.



