فرزانه فرجی

فرزانه فرجی

خبرنگار گروه پایداری

آرشیو مطالب منتشر شده
عصاره تنی که جاری شده روی تُشک صورتی!
27 خرداد 1404

عصاره تنی که جاری شده روی تُشک صورتی!

نگار یک سد محکم گذاشته‌اند جلوی کلمه‌هایم. واژه‌هایم دل‌ودماغ ندارند. پشت چراغ‌قرمز، چشم‌هایم قرمز می‌شود. گره می‌افتد بین ابروهایم، چراغ که سبز می‌شود یادم می‌رود باید حرکت کنم.

بوسه بهشتی!
27 اردیبهشت 1404

بوسه بهشتی!

معرفی می‌کنم مردم، این شما و این حسن اصلیح. همین چند روز پیش شهید شد. همین چند روز پیش شهیدش کردند. ممکن است او را نشناسید یا اسمش فقط به قد یکی‌دو بار به گوشتان خورده باشد.

برای خادمی رفقای حاج حسین خرازی در چایخانه حرم رضوی!
20 اردیبهشت 1404

برای خادمی رفقای حاج حسین خرازی در چایخانه حرم رضوی!

سلام، قربان شکل ماهتان بروم. اسمتان که جوانه می‌زند کنج لبم، همه من می‌شود حرم، می‌شود ایوان، می‌شود گنبد طلایی، می‌شود کبوتر، می‌شود گندم، می‌شود سیل اشک‌های مانده پشت سد دل و می‌شود مشهد… .

برای غمِ بندرعباس که پهن‌شده همه‌جای وطن!
14 اردیبهشت 1404

برای غمِ بندرعباس که پهن‌شده همه‌جای وطن!

راستش گاهی، اتفاق یا اتفاق‌هایی برای خیلی از ماها می‌افتد که دلمان می‌خواهد دنیا کمی ساکت شود و ما بنشینیم یک کنج دنیا و از زیر آوار دلمان توی خرابه‌ها، لا‌به‌لای خشم آتش، از بین صدای انفجار و اندوه دسته‌جمعی مردم و در گذر از صدای دمام و سنج و صورت‌های سرخ و خَش افتاده زنان دنبال شکوفه‌ای از امید بگردیم؛ مثل همین چند روز گذشته؛ درست از همان لحظه که نبض خلیج‌فارس تند شد و قلبمان تاول زد.

برای شهر آغوش‌ها…!
30 فروردین 1404

برای شهر آغوش‌ها…!

«بچه‌ها به صف شده‌اند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرف‌ها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشه‌ای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصه‌ها؛ شهر قصه‌های خاکستری، شهری پر از بازی‌های ناتمام.

سفر به سرزمین خوش‌غیرت‌ها!
18 اسفند 1403
در آستانه بیستم اسفند؛ روز ملی راهیان نور

سفر به سرزمین خوش‌غیرت‌ها!

زمستان که خیز برمی‌دارد برای نفس‌های آخر، سرعت انجام کارها می‌رود بالا. انگار دکمه دور تند را زده‌اند و حتی مجالی نیست برای یک نفس تازه.

بدرقه کوه!
11 اسفند 1403
ای برده امان از دل عشاق کجایی

بدرقه کوه!

تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.

عصاره مقاومت
14 بهمن 1403

عصاره مقاومت

از آن عکس‌های ریشه‌دار است. از آن عکس‌ها که خیره می‌کند آدم را. از هر طرف چشم می‌اندازم و یک کنج عکس را می‌گیرم که برسم به قلبش، امید است که شُره می‌کند.

راهیان نور حمایت می‌خواهد!
6 بهمن 1403
روایت مسئول اردوی راهیان نور سپاه اصفهان از اردوهای راهیان نور

راهیان نور حمایت می‌خواهد!

ذکر می‌پیچد توی لب‌هایش، دعا رخنه می‌کند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا می‌کند در دلش و راه می‌رساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.

بچه‌ها اینجا تندتند شهید می‌شوند
29 دی 1403

بچه‌ها اینجا تندتند شهید می‌شوند

وقتی گفتند برای غزه بنویسم، تمامِ من خسته شد. وقتی گفتند برای کودکان غزه بنویسم تمامِ منِ خسته‌، خیسِ اشک شد. شدم شبیه گنجشکی که زیر باران مانده و سرمای زمختی نشسته است به تنش…

شبی که آن مَرد رفت
13 دی 1403

شبی که آن مَرد رفت

از آن شب که آه‌هایمان کش آمدند و قد حرف‌هایمان کوتاه شد،

روزی که آب پلی شد تا بهشت
8 دی 1403

روزی که آب پلی شد تا بهشت

مدتی می‌شود اندوهی مدام به پروپایم می‌پیچد. چاره‌ای نیست؛ باید خود رنگ‌ورو پریده‌ام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.