فرزانه فرجی

فرزانه فرجی

خبرنگار گروه پایداری

آرشیو مطالب منتشر شده
حرکتی بی‌سابقه بر تن مدیترانه!
۲۵ شهریور ۱۴۰۴

حرکتی بی‌سابقه بر تن مدیترانه!

حال مدیترانه خوب است، خیلی خوب. این روزها امید است که جوانه زده روی امواج پر تلاطمش. مهربانی آدم‌ها پاورچین‌پاورچین کنار هم قرار گرفته و شده همبستگی جهانی. ناوگانی از عشق به هم رسیدند و شدند ریسه‌ای از امید بر دل پُر درد غزه. راه افتادند تا امید را از دل مدیترانه راهی ساحل زخم‌آلود غزه کنند.

ابوعبیده هرگز تمام نمی‌شود…!
۱۵ شهریور ۱۴۰۴

ابوعبیده هرگز تمام نمی‌شود…!

او را با چفیه فلسطینی قرمز رنگش می شناسیم. مردی با چشمانی سیاه و بسیار نافذ. چهره‌ای پر از معما، شخصیتی ناشناخته و البته بسیار دوست‌داشتنی با هاله‌ای از رمز و راز. شچهره‌ای ناشناس که او را تبدیل کرده به صدای مقاومت.

«شهدا» پایِ ثابت مشایه!
۲۵ مرداد ۱۴۰۴
چرا عکس شهدا امسال بیشتر از سال های قبل در پیاده‌روی اربعین دیده شد؟

«شهدا» پایِ ثابت مشایه!

به وقت تقویم ما، دو روز از اربعین سال صفرچهار، گذشت. اربعین، ما را می‌رساند به قصه‌های مشایه. به جستجو برای رسیدن به کربلا، به کمال، به اینکه باید راه را تا انتها رفت، به اینکه در سمت درست ایستاده‌ایم، به همقدم شدن برای رسیدن به یک هدف واحد، برای رسیدن به نور به حسین علیه‌السلام.

بیا با هم گریه کنیم، مَرد!
۲۹ تیر ۱۴۰۴

بیا با هم گریه کنیم، مَرد!

گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیده‌اند.‌ انگار افتاده به دام بیابانی بی‌آب و علف. واژه‌هایش سرگردانند و حیران.‌ اشک‌هایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش.

حقارتی به نام اسرائیل…
۱۰ تیر ۱۴۰۴

حقارتی به نام اسرائیل…

من عاشق جلوتر از زمان و مکان بودنم. عاشق رفتن به 30، 40 سال آینده. یک وقت‌هایی پا را فراتر می‌گذارم و به زمانی فکر می‌کنم که هیچ کدام از ماهایی که الان هستیم، نیستیم.

عصاره تنی که جاری شده روی تُشک صورتی!
۲۷ خرداد ۱۴۰۴

عصاره تنی که جاری شده روی تُشک صورتی!

نگار یک سد محکم گذاشته‌اند جلوی کلمه‌هایم. واژه‌هایم دل‌ودماغ ندارند. پشت چراغ‌قرمز، چشم‌هایم قرمز می‌شود. گره می‌افتد بین ابروهایم، چراغ که سبز می‌شود یادم می‌رود باید حرکت کنم.

بوسه بهشتی!
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴

بوسه بهشتی!

معرفی می‌کنم مردم، این شما و این حسن اصلیح. همین چند روز پیش شهید شد. همین چند روز پیش شهیدش کردند. ممکن است او را نشناسید یا اسمش فقط به قد یکی‌دو بار به گوشتان خورده باشد.

برای خادمی رفقای حاج حسین خرازی در چایخانه حرم رضوی!
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴

برای خادمی رفقای حاج حسین خرازی در چایخانه حرم رضوی!

سلام، قربان شکل ماهتان بروم. اسمتان که جوانه می‌زند کنج لبم، همه من می‌شود حرم، می‌شود ایوان، می‌شود گنبد طلایی، می‌شود کبوتر، می‌شود گندم، می‌شود سیل اشک‌های مانده پشت سد دل و می‌شود مشهد… .

برای غمِ بندرعباس که پهن‌شده همه‌جای وطن!
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴

برای غمِ بندرعباس که پهن‌شده همه‌جای وطن!

راستش گاهی، اتفاق یا اتفاق‌هایی برای خیلی از ماها می‌افتد که دلمان می‌خواهد دنیا کمی ساکت شود و ما بنشینیم یک کنج دنیا و از زیر آوار دلمان توی خرابه‌ها، لا‌به‌لای خشم آتش، از بین صدای انفجار و اندوه دسته‌جمعی مردم و در گذر از صدای دمام و سنج و صورت‌های سرخ و خَش افتاده زنان دنبال شکوفه‌ای از امید بگردیم؛ مثل همین چند روز گذشته؛ درست از همان لحظه که نبض خلیج‌فارس تند شد و قلبمان تاول زد.

برای شهر آغوش‌ها…!
۳۰ فروردین ۱۴۰۴

برای شهر آغوش‌ها…!

«بچه‌ها به صف شده‌اند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرف‌ها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشه‌ای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصه‌ها؛ شهر قصه‌های خاکستری، شهری پر از بازی‌های ناتمام.

سفر به سرزمین خوش‌غیرت‌ها!
۱۸ اسفند ۱۴۰۳
در آستانه بیستم اسفند؛ روز ملی راهیان نور

سفر به سرزمین خوش‌غیرت‌ها!

زمستان که خیز برمی‌دارد برای نفس‌های آخر، سرعت انجام کارها می‌رود بالا. انگار دکمه دور تند را زده‌اند و حتی مجالی نیست برای یک نفس تازه.

بدرقه کوه!
۱۱ اسفند ۱۴۰۳
ای برده امان از دل عشاق کجایی

بدرقه کوه!

تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.